تبليغاتX
هرگز همیشگی نیست

هرگز همیشگی نیست

دوباره بهار

دوباره بهار

درب حياط را باز ميكنم عصايم را مي گذارم روي پله اول آرام پاي چپم را مي گذارم
روي پله بايد مواظب باشم لنگه درب را بادست چپ مي گيرم نايلكس خريدم را انداخته ام روي شست دست چپ چيزي نيست چند بسته سيگار با پنير و كبريت به حياط نگاهي مي اندازم بعد از اينهمه سال هنوز نمي دانم چند متر است پنج متر....شش متر....ده متر
راستش نمي دانم حواس ندارم بهار داره مياد همين نزديكي هاست تا چند روز ديگه بوي بهار مياد لگد به زمين مي زنم آهاي زمين كي نفس مي كشي..هان؟ نفس تازه كن بايد بدوي تا دوازده ماه ديگه . دو تا درخت گيلاس نزديك هم هر دو نزديك پنجره اطاق يكيش به اسم مادر يكيش به اسم من... آهان اين جا هستيد مادر جان پدر جان . مي دانم
داريد به من مي خنديد ميدونم مادر جون حتما به بابا مي گي نيگا كن مرد ببين اين پير مرد نمي خواد بزرگ بشه ... آره مادر جون هزار سال هم داشته باشم مادر برام هميشه مادر ميمونه پدر هميشه برام پدر ميمونه آخ خدا پس چي شد اين كليدِ خونه حواس ندارم
...آهان تو جيب جليقه ام گذاشتم خوبه پيش ساعت جيبي يادگار باباست ببينم
ساعت چنده خوبه هنوز ظهر نشده برم داخل سماور را روشن كنم هوا سرد شده چاي با سيگار سيگار با چاي داغ مي چسبه... خوبه اين هم اطاق من . بايد فرصت كنم
شيشه هاي پنجره را تميز كنم تا چند وقت ديگه بهار مياد فصل قيامت عشق درخت هاي گيلاس بار مياورند گنجشك ها خواهند آمد به گيلاس ها نوك خواهند زد راستي يادت هست گيلاس هاي دم چسبيده را مي كندم مي آويختم به گوش هايت چه ذوقي مي كردي يادت هست؟
خوب اين هم اطاق . مبل هاي كهنه و قديمي بايد فرصت كنم روكششان را عوض كنم
هيچ صدايي نيست خداي من اقلا تو حرفي بزن چيزي بگو تو كه هميشه اينجايي
پيش من توي اين خونه توي اين اطاق...تولدت بهار بود يادم مونده يه روز در اطاق را باز كردم اون موقع اين مبل ها نبود مادر چادر شب را پهن كرده بود روي فرش خرسك رنگ و رو رفته آينه يادگار مادرش را گذاشته بود روبروي تو داشت با شونه چوبي موهاي بلندت را شانه مي زد پرسيد چي
مي خواي پسر؟ از تو آينه به صورتت نگاه كردم تو هم نگاهم كردي خنديدي راستش يادم نيست موهات چه رنگي بودند خرمايي؟ سياه؟ حواس ندارم پير شدم اما رنگ چشمهات يادم هست سياه مثل شباي تنهايي من گفتم مامان يك قرونم رو بده مي خوام چغاله بادوم بخرم تو خنديدي هنوز خنده هات توي اون آينه جا مونده آينه روي طاقچه داره صدام مي كنه برش مي دارم
مي گذارم روي ميز وسط مبل ها چه صدايي دارند اين مبل ها ي كهنه
مي خواستم اين آينه را به تو بدم از مادر برام يادگاري مونده حواس ندارم نمي دونم چرا ندادم يادم رفت يا تو نبودي؟
يك قرون از كيف مادر برداشتم دهشاهي چغاله بادام دهشاهي گوجه سبز خريدم
چغاله هارو دادم به تو گوجه ها رو دادم مادر جون بندازه تو آش... مادرت با مادرم كنار درب اطاق ايستاده بودند من و تو داشتيم نون بيار كباب ببر بازي مي كرديم يادم نيست حواس ندارم نمي دونم مادر تو بود يا مادر من كه گفت نيگا كن خواهر اين دو تا چه بهم ميان؟
چادر سر كردند ما هم دنبالشان رفتيم بستني فروشي سر كوچه هوا گرم بود يادت هست؟
مادرامون بستني خواستند با ليموناد نوشابه خارجي تازه اومده بود تو خواستي يادم نيست پا به زمين كوبيدي و خواستي يا نه... مادرت يه شيشه نوشابه سينالكو كه خارجي بود را خريد داد دست من گفت با هم شريكي بخوريد يه قلپ خوردم شيشه رو دادم به تو قلپ قلپ داشتي مي خوردي نگاهم كردي خنديدي سرت را خم كردي رو شونه راستت موهات ريخت رو شونه... بقيه اش مال من باشه؟ مگه مي تونستم بگم نه نه...نه
نمي تونستم يه روز پرسيدي دوسم داري؟ نمي تونستم بگم نه روم نمي شد بگم آره سرم رو تكون دادم گفتي بگو بخدا...
گفتم هم بخدا هم اندازه خدا.... حالا به آينه نگاه مي كنم مادر... پدر مي دونم شاهد هستند
پس كجاي آينه خنده هات قايم شدند هميشه توي اين آينه بودند خنده هات هميشه هر وقت به اين آينه نگاه مي كردم تو بودي كه مي خنديدي...تو بودي كه داشتي موهات رو شونه مي زدي پس حالا كجايي؟ بلند مي شوم بطرف گرامافون مي روم هنوز صفحه قمر روش هست سوزن گرامافون را
مي گذارم اول صفحه با گردش صفحه...آره اين صداي
قمر است كه مي خواند درست مثل همون روز تو بستني فروشي كه راديو داشت صداي قمر را پخش مي كرد .
ديگه به من نخند به اين روزگار بخند بهار همين روزها مياد واي چه قيامتي خواهد شد
بازهم عاشق خواهم شد گيلاس هاي دم چسبيده را نگه مي دارم براي
گوش هاي تو
ميدونم دوست داري به دختراي محل با گوشواره هايت پز بدي بعضي وقتا به ديدار مادر و پدر مي روم راه دور است اما من مي روم به كمك اين عصا تو هم اگر روزي شنيدي من هم مردم و رفتم پيش مادر به همه به همه عالم بگو (دق كرد مرد ) ميدونم توي همين آينه دق خواهم كرد
خواهي ديد...يا نه خواهي شنيد....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 8:1  توسط سایه  | 

هو(بردی از یادم)

هو

بردی از یادم

بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن
کی آیی به برم ای شمع سحرم
در بزمم نفسی بنشین تاج سحرم تا از جان گذرم
پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سرآید عمر خبرم ده
نشسته بر دل غبارغم زانکه من در دیارغم گشته ام غمگسارغم
امید اهل وفا تویی رفته راه خطا تویی آفت جان ما تویی
بردی از یادم دادی بر بادم
با یادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 7:59  توسط سایه  | 

هو (ای یوسف خوشنام ما)


هو

ای یوسف خوشنام ما

ای یوسف خوشنام ما خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما ای بر دریده دام ما
ای نور ما، ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای و دل، ای وای و دل
ای وای و دل، ای وای و دل

از مولوی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 7:58  توسط سایه  | 

و من آهسته مي‌گريم

و من آهسته مي‌گريم!
دلم آغشته از نفرين تنهايي است.
ميان كوچه‌هاي سرد رسوايي،
سراب جوي را از ماه مي‌جويم
به دنبال محبت از پي آن رهگذر،
آن سايه تاريك
براي ديدن خورشيد خوشبختي
براي با تو بودن
تلاقي نگاهت را چشيدن
براي با تو بودن
با تو بودن!
عجب روياي زيبايي
عجب انديشه و فكر محالي!
+++
من ديوانه مي‌گريم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 7:55  توسط سایه  | 

باران

باران
گوش كن
تو تنها مونس من درين شبهاى بهارى


رعد
تو فرياد من درين لحظه هايى
بلند تر شو
تا دلم آرام گيرد

پاييز كجاست؟!
تا همه رنگ مرا ببينند: زرد و غمناك

ابرها
هيچگاه نرويد با باد
شما چشمهاى منيد

بهار است
من گلى پژمرده در آنم

بيا تا رنگم سبز و بهارى شود
تو تنها
تولدى براى زمين من

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 7:54  توسط سایه  | 

مهتاب . ای مونس عاشقان

مهتاب . ای مونس عاشقان
روشنایی آسمان . آه مهتاب...
ای چراغ آسمان
روشنی بخش جان
کو ماهم؟...
نزدت چه شبها با او در آنجا بودیم
فارغ ز دنیا . لبها به لبها بودیم
با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم
مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم
مهتاب . امشب که پیش توام
او رفته و من مانده ام . آه افسوس...
رفت و آن دوران گذشت
سر نهم بر کوه و دشت
از هجرش...
نزدت چه شبها با اون در آنجا بودیم
فارغ ز دنیا . لبها به لبها بودیم
با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم
مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 7:53  توسط سایه  | 

سلام به دوستان خوبم ( تبریک سال نو)

سلام به دوستان خوبم امیدوارم که همگی خوب باشید. دوستای خوبم من از فردا یک مدت نیستم و تا یک مدت از دست من راحت هستین

ولی پیشاپش خواستم این عید سعید باستانی رو بهتون تبریک بگم امیدوارم سال خوبی داشته باشید

هرروزتان نورو نوروزتان پیروز باد

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 13:0  توسط سایه  | 

در آرزوي وصل تو

در آرزوي وصل تو شبها گريستم
كامم نشد ميسر و بيجا گريستم

اشكم شكست گرمي بازار عشق را
از بسكه همچو شمع سراپا گريستم

ياران نصيب شمع بجز سوز وساز نيست
يا سوختم بزم وفا يا گريستم

با آنكه صد هزار مرا داغ بردلست
بر داغدار سينۀ صحرا گريستم

آب از سرم گذشت به گرداب زندگي
از بسكه در فراق تو دريا گريستم

صاحبدلي نبود چو در جمع بيدلان
رفتم به خلوت دل و تنها گريستم

از گريه هاي تلخ مرا گريزي نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:58  توسط سایه  | 

دورى از چهار صفت

دورى از چهار صفت

من مواعظ علي ?عليه السلام?:
من استطاع أن يمنع نفسه من أربعة اشياء فهو خليق بأن لاينزل به مكروهٌ أبداً قيل: وما هنّ يا أميرالمؤمنين! قال: العجلة واللجاجة والعُجب والتّواني.
(
تحف العقول صفحه 222)

هركس اين چهار صفت را از خود دوركند خواه فرد باشد، خواه مجموعه دستاندركاران و رؤسأ جامعه، هيچگاه حادثه و واقعه ناخوشايندى، متوجه او نخواهدشد:
1-
عجله، بدون تأنّى و دقت، تصميمگيرى كند يا كارى را اجراء نمايد (عجله غير از سرعت در عمل است).
2-
لجاجت، يكى از مسائل خطرناك و بلاهاى دامنگير، اصرار و پافشارى ناحق، در مسألهاى است كه چون اين حرف را گفته و يا چنين موضعى اتخاذ كرده حاضر نيست عقبنشينى كند و لو خلاف آن ثابت شود.
3-
مغرورشدن و خودشگفتى، كه انسان نقصها و ضعفهاى خود را نديده و احياناً محسناتش را بزرگ بشمرد.
4-
كاهلى و سستى، كار امروز را به فردا افكندن و تأخير انداختن.
بنده، در اثر تجربياتى كه در سالهاى متمادى پيدا كردم به اين نتيجه رسيدم كه اين سخن على (عليه السلام) واقعاً حكمت تمامى است و همه ضرر و زيانهايى كه متوجه جامعه شده است در اثر اين امور بوده. خداوند ان شاءاللّه ما را با مجاهدت خودمان و با توفيق خودش از اين صفات دور بدارد.

 

انسان نرم و لطيف زاده مي شود و به هنگام مرگ خشک و سخت مي شود. گياهان هنگامي که سر از خاک بيرون مي آورند نرم و انعطاف پذيرند و به هنگام مرگ خشک و شکننده. پس هرکه سخت و خشک است مرگش نزديک شده و هرکه نرم و انعطاف پذير سرشار از زندگي است. سخت و خشک - مي شکند. نرم و انعطاف پذير- باقي مي ماند

*****

چه نيكو لحظاتيست پيوند لب با بوسه بوسه با لبخند لبخند با اشك اشك با دل و دل با دل و ماندن زمان را فراموش بودن ايستادن نگريستن بوئيدن لمس كردن تا بدانجا كه حس كردن
زيباترينم درياي پرفروغ چشمانت مرا در اقيانوس بي كران عشق چنان مست مي كند كه گيج و مجنون نگاهم به هر سو نشانه مي رود طراوت سرسبز زندگاني وجودم را هر چه بيشتر در خود غرق مي كند
شرح حال شب هجرانه تو گفتم باشمع؟ آنقدرسوخت که از گفته پشيمانم کرد؟ گفتمش باغم هجران چه کنم.گفت بسوز؟ گفتمش چاره اي جزسوزبگو. گفت بساز؟
كسي رو كه باهاش خنديدي خيلي زود فراموش مي كني.. اما كسي رو كه باهاش و روي شونه هاش گريه كردي ؛ هرگز فراموش نميكني

*****

روزگار نسبت به کسی که بداند وقت خود را چگونه صرف کند فوق العاده مهربان است
لرد-اویبوری

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:57  توسط سایه  | 

من از چشمان خود آموختم رسم محبت را

 

من از چشمان خود آموختم رسم محبت را
که هر عضوی به درد آید به جایش دیده می گرید

 

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران
کز سنگ گريه خيزد روز وداع ياران
هر کو شراب فرقت روزي چشيده باشد
داند که سخت باشد قطع اميدواران
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت
گريان چو در قيامت چشم گناهکاران
اي صبح شب نشينان جانم به طاقت آمد
از بس که دير ماندي چون شام روزه داران
چندين که برشمردم از ماجراي عشقت
اندوه دل نگفتم الا يک از هزاران
سعدي به روزگاران مهري نشسته در دل
بيرون نمي‌توان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکايت شرح اين قدر کفايت
باقي نمي‌توان گفت الا به غمگساران

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:47  توسط سایه  | 

پنجره

پنجره

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان باقایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند مواجه شد.
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ، پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملاً نابینا بود!
از کتاب داستانها من

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:45  توسط سایه  | 

دلم از سنگ که نیست

چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست
چه دل است این دل من که زیک لرزش اشک
بر رخ رهگذری یا ز نالیدن مادر به فراق پسری
دل من می شکند
چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ننگ که نیست
هر کجا اشک یتیمی رنجور می چکد بر سر مژگان سیاه
هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه
دل من می شکند
چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ننگ که نیست
حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر که به حسرت کند از شیشه اشک
به عروسک نگه گاه به گاه وز دل تنگ کند ناله و آه
دل من می شکند
چه دل است این دل من؟
دلم از ناله مرغان چمن می شکند
ز خیال غم مردم دل من می شکند
دلم از داغ شهیدان وطن می شکند
چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:44  توسط سایه  | 

عبور

عبور یاد تو از خاطرم تماشایی است شکوه نام تو بر دفترم تماشایی است
بگو چگونه نگریم ز بی تو بودنها که اشک در دل چشم ترم تماشایی است
مرا دوباره بسوزان در آتش نگهت که در نگاه تو خاکسترم تماشایی است
به پای عشق تو آخر به خاک می افتم خوشم از این که جان سپردنم تماشایی است
من آن کبوتر مستم که روی بام دلت به خون نشستن بال و پرم تماشایی است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:43  توسط سایه  | 

کوچه ی وداع

کوچه ی وداع هنوز لحظه ی پرواز دیدار را به خاطر می آورد.تو چه زود اسمان آشنایی را فراموش کردی.
تو که از هر تکه ابر سفید باران شعر می ساختی حالا چرا بی نوشته هستی؟!
به یادت هست ردپای دلتنگی هایمان را؟!
هر دو با هم بودیم. نشانی کودکی احساساتمان را به خاطر داری؟!
شانه به شانه. گاهی چشم در چشم.
دست در دست. قدم به قدم.
هر دو با هم بودیم. هر دو اما با یک قلب.فقط یک قلب در ما می تپید.
اما حالا آهنگ شکستن شیشه ی عمر عشقمان در لحظه لحظه ی خیال من به گوش می رسد.
خاطره های گرم و شیرین چه شد؟!
چه شد آن قصه های شبانه که در گوش هم زمزمه می کردیم.؟!
کدام موج سهمگین قلعه ی شنی زندگیمان را با ساحل پر امتداد غم یکی کرد
شاید تو وداع ما را هم به خاطر نیاوری.اما گوشه گوشه ی لحظه هایم پر شده از
"
تو"
از "تو" که نه. از خاطرات گرم تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:53  توسط سایه  | 

زيبای خفته

زيبای خفته

چشمم را در اتاقی باز کردند...دختری لاغر و تکیده،با چشم‌های بسته دراز کشیده بود. موهای بلند شبق رنگش دور صورتش ریخته بود و مژه های سیاه بلندش روی چهره مهتابیش جلوه خاصی داشت آهسته رفتم جلو. چشمان سیاه مهربانش را به آرامی باز کرد. پرسیدم خیلی درد داری؟ چیزی نگفت. سئوال احمقانه‌ای بود. او فاطمه امینی بود...فاطی روح والايی داشت، همه عشق بود و عاطفه، بچه‌ها را تک‌تک با تمام قلبش می‌پرستيد... فاطی می‌گفت که خودش پيش از پيوستن به مبارزة‌ مسلحانه، از شکنجه وحشت داشته اما حالا پر از اطلاعات بود.هنوز زخم‌هايش را نديده بودم. فاطی را چرخاندم روی شکم... خشکم زد. به زخم‌ها نگاه می‌کردم و تمام بدنم می‌لرزيد. خيلی سوختگی ديده بودم؛ دختر پانزده‌ساله‌ای که خودسوزی کرده بود و از گردن به پايين همه‌جايش سوخته بود، کارگرهايی که در کارخانه می‌سوختند و به بيمارستان سينا می‌آوردند، اما زخم‌های فاطی چيز ديگری بودند، دلخراش بودند. عميق و قرمز و برشته بودند. سوختگی درجه سه.و قلبم تير می‌کشيد. نمی‌دانم عمقِ سوختگی بود ياعمقِ قساوت که اين‌چنين مرا منقلب کرده بود. باورم نمی‌شد انسانی بتواند انسانی ديگر را به عمد اين چنين بی‌رحمانه بسوزاند؟ در تمام ۹ ماهی که زير بازجويی بودم، نعره‌های دردآلودِ‌ بسياری را شنيده بودم، پاهای ورم‌کرده و زخمی خودم و زندانيان ديگر را ديده بودم، دخترم را در زندان و شرايطی سخت به‌دنيا آورده بودم، دو بار دست به خودکشی زده بودم. ديگر خشونت و درد جزيی از زندگی روزمره‌ام شده بود، اما وضع فاطی حکايت ديگری بود؛ تک و تنها، تکيده و ضعيف... يک مشت آدمِ رذلِ جنون‌زده او را تا سر حد مرگ شکنجه کرده بودند... حالا که در برابر مقاومت فاطی شکست خورده بودند می‌خواستند حالش را خوب کنند تا دوباره او را شکنجه کنند.هم برای فاطی نگران بودم هم برای اطلاعاتش. بالاخره به او گفتم: "فاطی جان، می‌توني نشونی خانة تخليه‌شده رو بدي. اين که اشکالی ندارد، حتماً‌ بچه‌ها خونه‌رو تخليه کرده‌ان." اما فاطی نمی‌خواست هيچ‌چيز به دست ساواک بيفتد ‌گفت: "درخت کهنسالی با شاخه‌های زيبايی در اون خونه هست که نمی‌خوام به دست اينا بیفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:49  توسط سایه  | 

طرز تهیه عنصر شوهر مرغوب

طرز تهیه عنصر شوهر مرغوب

برای تهیه این عنصر ، در ابتدا ی کار باید سیلیکات جهیزیه را با نیترات ارث بابا مخلوط کرده ، پس از مدتی متصاعد میشود برای مرغوبیت بیشتر این عنصر می توان از زبان چرب و نرم هم به عنوان کاتالیزوراستفاده کرد . این عنصر در طبیعت به صورت آزاد یافت می شود که با استفاده از ابزارخاصی باید آن را به سرعت ذخیره کرد . به خصوص که عنصر نسبت به عنصر مکمل خود حدود یک میلیون واحد مقدار دارد . خواص فیزیکی : جنس آن بسیار سخت است که البته می توان آن را باکمی سولفور زرنگی نرم کرد. زیرا به سرعت در برابر ابراز احساسات واکنش نشان میدهد . قابل ذکر است نوع خوش ترکیب آن در طبیعت کمتر یافت می شود . خواص شیمیایی : بعضی از این عناصر با خورده شیشه همراه بوده و ناخالصی دارند ، برای خالص شد نشان کافی ست آنها را در یک سیستم سر بسته به نام اتاق قرار دهید .بدین خاطر که این عناصر قابلیت مفلوک شدن دارند . ( چکش خورانند ) از ابزاری نظیر تبر استفاده کرده و آزمایش را انجام دهید در اثر این واکنش گاز فریاد و امواج غلط کردم متساعد می شود سپس این عنصر به صورت رسوب در گوشه ی اتاق ته نشین می شود که این رسوب نسبت به عنصر اصلی از مرغوبیت بیشتری برخوردار است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:43  توسط سایه  | 

چه قدر سخته تو

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی و
به جای اينکه لبريز کينه و نفرت شی‌ حس کنی هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکيه بدی که يه بار زير آوار غرورش
همه وجودت له شده....چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی ديديش هيچ چيزی جز سلام نتونی بگی....چه قدر سخته وقتی
پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوزم دوسش داری.......چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگری ببينی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زير لب بگی : گل من باغچه نو مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:42  توسط سایه  | 

يادم باشد

يادم باشد

يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد
خطي ننويسم که آزار دهد کسي را

يادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست

***

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد

بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
...
يادم باشد زندگي را دوست دارم
...
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان
بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
...
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي
كه از سازش عشق مي بارد به اسرار
عشق پي برد و زنده شد
...
يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده
و از اينجا رفته اند... بايد سنجاقك ها را پيدا كنم
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
...
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس
فقط به دست دل خودش باز مي شود
...
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
...
يادم باشد زنده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:41  توسط سایه  | 

خواب

خواب

ببین چگونه مرا از خودم جدا کردند
غریبه ها که مرا با تو آشنا کردند
غریبه های عزیزی که از نهایت ذوق
مرا به مستی چشم تو مبتلا کردند
مرا به کوه نفس گیر عاشقی بردند
و از بلندترین قله اش رها کردند
هنوز چشم من از خواب صبح سنگین بود
که از میان سیاهی مرا صدا کردند
به پشت پنجره سبز و ساده ای بردند
و پلک پنجره را رو به باغ وا کردند
به چشم من گل روی تو را نشان دادند
و در دلم هوس چیدنش بپا کردند
خلاصه، کاش به فردا نمی کشید آن شب
شبی که چشم مرا عاشق شما کردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:3  توسط سایه  | 

خراش هاي عشق مادر .»

اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است كه هديه ميدهم به شما زخمهای عشق
چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب فلوريدا، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد.
مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند، مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد.
مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت.
تمساح با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش آن قدر زياد بود كه نمي گذاشت او بچه را رها كند. كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فريادهاي مادر را شنيد، به طرف آن ها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت.
پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي نسبي بيابد. پاهايش با آرواره ها تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخن هاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بايزوهايش را نشان داد و گفت: «اين زخم ها را دوست دارم؛ اينها خراش هاي عشق مادرم هستند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:2  توسط سایه  | 

هفت نصيحت مولانا

 

هفت نصيحت مولانا

گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)
وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 10:50  توسط سایه  | 

زاهد و جانوران

 

زاهد و جانوران

زمانی دور، زاهدی در میان تپه های سبز زندگی می کرد. روحش پاک و قلبش سپید بود. تمام جانوران زمین و پرندگان آسمان، جفت جفت به نزدش می آمدند تا زاهد با آنها صحبت کند. با شور و شوق حرفهایش را می شنیدند و دورش جمع می شدند و تا شب از نزدش نمی رفتند. شب، زاهد آنها را به خانه بر می گرداند و دعای خیر می کرد و به باد و جنگل می سپرد
غروبی از عشق صحبت می کرد، یوزپلنگی سرش را بلند کرد و به زاهد گفت: برای ما از عشق می گویید. آقا، بفرمایید عشق شما کجاست؟
.
زاهد گفت : من جفتی ندارم
غریو شگفتی از جمع جانوران و پرندگان برخاست و به هم گفتند : " چطور می تواند از عشق و جفت گیری صحبت کند، در حال که خودش جفتی ندارد؟ " و آرام و مغموم، او را ترک کردند
.
آن شب، زاهد به رو بر تشکش خوابید، و تلخ گریست و مشت بر سینه کوبید

از کتاب باغ پیامبر و سرگردان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:59  توسط سایه  | 

روزي زيبايي

روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به هم رسيدن و به هم گفتند:بيا در دريا شنا کنيم برهنه شدن و در اب شنا کردند و زماني گذشت و زشتي به ساحل برگشت و جامه هاي زيبايي رو پو شيد و رفت
زيبا نيز از دريابيرون امدو تن پوشش را نيافت از برهنگي شرم کرد و به نا چار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت
تا اين زمان نيز مردان و زنان اين دو را با هم اشتباه ميگيرند اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را
مي بينند و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد او را مي شناسند و برخي نيز زشتي را مي شناسند
و لباس ها يش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:57  توسط سایه  | 

نهال کوچک عشق

نهال کوچک عشق را تو در وجودم کاشتی و هر روز که بدیدنش می آمدی او را نوازش می کردی و در گوشش راز زندگی را زمزمه می کردی تا اینکه با حرفهای تو جان گرفت و جوانه کرد اما ناگهان طوفان شد و تو را با خود برد ، نهال کوچک شبها و روزها را به تو فکر می کرد و به امید دوباره دیدنت ماند اما وقتی شنید که تو نهال دیگر کاشته ای شکست و کسی صدای شکستنش را نشنید...

آمد اما بي صدا خنديد و رفت
لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت
آمد از خاك زمين اما چه زود
دامن از خاك زمين برچيد و رفت
ديده از چشمان من پنهان نمود
از نگاهم رازها فهميد و رفت
گفتم اينجا روزني از عشق نيست
پيكرش از حرف من لرزيد و رفت
گفتم از چشمت بيفشان قطره اي
ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت
گفتمش من را مبر از خاطرت
خاطراتش را به من بخشيد و رفت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:19  توسط سایه  | 

رفت تا او زنده بماند

رفت تا او زنده بماند

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند
زن جوان : یواشتر برو من میترسم
مرد جوان : نه ، اینطوری خیلی بهتره
زن جوان : خواهش میکنم ، من خیلی میترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی دوستم داری
زن جوان : دوستت دارم ، حالا میشه یواشتر برونی
مرد جوان : مرا محکم بگیر
زن جوان : خوب ، حالا میشه یواشتر بری
مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری آخه من نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
دمی می آید و بازدمی میرود . اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را میبرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:15  توسط سایه  | 

به سلامتيه گاو ...

به سلامتيه گاو ...

به سلامتيه گاو چون که نگفت من گفت ما،
به سلامتی کرم خاکی نه به خاطره کرمش به خاطره خاکی بودنش،
به سلامتی ديوار که هر مرد و نامردی بهش تکيه ميکنه،
به سلامتی مورچه که تا حالا هيچ کس اشکشو نديده،
به سلامتی خيار نه به خاطره خ اش بلکه به خاطره يارش،
به سلامتی شلغم نه به خاطره شلش به خاطره غمش.
به سلامتيه هر چی نا مرده که اگر نامرد نباشه مردا شناخته نميشن.
به سلامتيه کلاغ نه به خاطره سياهيش بلکه به خاطره يه رنگيش.
به سلامتيه سگ نه به خاطره پارسش بلکه به خاطره وفاش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:14  توسط سایه  | 

ثريا هم مطلقه شد

ثريا هم مطلقه شد

در پي جلسه مشورتي 27 بهمن ماه 1336 و جلسات 10 ، 17 و 19 اسفند اين سال مركب از شاه و تني چند از رجال وقت و يك بزرگ از ايل بختياري تصميم به طلاق ثريا اسفندياري بختياري دومين زن شاه گرفته شد و اعلاميه مربوط صادر گرديد كه در آن دليل طلاق فرزند دار نشدن ثريا و نياز به وليعهد براي شاه ذكر شده بود . ثريا از مدتها پيش از آن نزد مادر آلماني خود در آلمان بسر مي برد. طلاق در تهران انجام گرفت و اسناد مربوط در نيمه فروردين 1337 در آلمان به ثريا ابلاغ شد و وي 42 سال بقيه عمر خود را تنها زندگي كرد و در تنهايي در پاريس در گذشت . شاه قبلا فوزيه شاهزاده خانم مصري را كه مادر دختر بزرگ او شهناز است طلاق گفته بود. فوزيه نيز به همين صورت از تهران به قاهره بازگشته بود و در آنجا ماندگار شده بود . علت طلاق او « ناسازگاري هواي تهران » بيان شده بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:11  توسط سایه  | 

آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟

بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد ،
 بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ...
ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت .
می گویند :" خواستن توانستن است" ...
می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟
نخواهد برخیزد و بایستد؟
همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم،
باز هم می گویم: "من از سلاله ی درختانم  تنفس هوای مانده ملولم می کند ...پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."
من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!!
من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری میسازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم ...
حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ... پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم .
...معجزه یعنی من ، یعنی تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن !
 آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟
زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟
در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده
باور معجزه جاریست ، مگر شک داری ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 19:0  توسط سایه  | 

من امشب

 

من امشب خواب را در دیدگانم ره نخواهم داد
من امشب سینه ام پر نور و در جانم چراغانیست
من امشب هستی ام در انتظار موکب فرداست
شب چشمان من امشب سراپا بی قرار روی خورشید است
چه فردایی چه فردای خیال انگیزو زیبایی تو فردا باز می گردی
دوباره لحظه های سرد و خاموشم
پر از گل خوشه های نور می گردد
وجود بی امید من ز دیدارت سراپا شور می گردد
چه شبهایی که با یادت درون موج غم خود را رها کردم
تو را ای خوب خوب من تمنا از خدا کردم تو فردا باز می گردی
وهمراهت بهار شعرهایم خنده هایم باز می گردد
وعشقت با هزاران شعله سرخش
درون معبد دل اوج می گیرد تو فردا باز می گردی
و من بهر تو می گویم
تمام قصه آن روزهایی را که
دور از شهد چشمانت در دروازه های زندگی را بسته می دیدم
تو فردا باز می گردی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:29  توسط سایه  | 

دیکشنری امتحان

دیکشنری امتحان
کالبد گشایی یک تراژدی مزمن

تقلب:
یک سری اعمال ننگین که در صورت با عرصه بودن و این کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش و خرمی دارد.نوعی هلو برو تو گلو که با توجه به درجه درایت و تیزی استاد و مراقبان می تواند نوع هلویش از هسته دارو خاردار تا آب هلو با طعم موز و عشق حال متغیر باشد.بیراهه ای که اتفاقا آخرش به هدف ختم می شود.یک نوع وسیله درس پاس کن نا مشروع.

شب امتحان:
شب ملخ .شب ظلمانی یلدا.شبی که اتفاقا خیلی زود صبح می شود.شب سوانح و سوختگی ، نا کجا آباد دانشجو. شبی که نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می شوند.در این شب انسان تمام مصائب تاریخ بشر را به صورت کنستانتره نوش جان می کند.یک نوع زلزله در ایام سال.شب چشم های پف کرده و دهان های کف کرده.شب رقص پایکوبی کلمات و جزوه و کتاب بر روی سلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو.

جزوه:
یک جور کاتالیزور که در صورت همکاری ابر و باد ومه و خورشید و اینا دانشجو را به سمت پاس شدن درس هل می دهد.تمام همه علم بشری.چکیده دانش تاریخ مصرف گذشته استاد.وسیله ای که معمولا دانشجو با آن سر کار گذاشته می شود.تنها شاهد ماجرای سوخاری شدن دانشجو در شب امتحان.قوت قلبی که عاقبت آفت قلب می شود.

مراقب:
موجودی ستمکار،بدمنش و ریاپیشه که متاسفانه چشم و گوش و باقی حواس را هم دارد.سیستمی که نقش دزدگیر منازل را سر جلسه امتحان ایفا می کند.گالری ضد حال.موجودی که روی سینه اش نوشته :من مراقبم،شما چطور؟ یک نوع تله موش زنده.

روز امتحان:
روزی که در آن خورشید طلوع نمی کند.زمانی برای جفتک زدن اسب ها،لحظه ای که در آن دانشجو می خواهد سر به تن عالم و آدم نباشد.روز شغال.روزی که در آن نگاه ها عمیق می شوند.روز لبخند های استراتژیک.روزی که در آن دوست و دشمن با هم و در کنار هم به قربانگاه می روند.

نمره:
تبلور میزان دانش،مهارت و دو دره بازی دانشجو.بهانه ای همیشگی برای اعتراض.وسیله ای که استاد با آن چه ها که نمی کند!عاملی که دانشجو برای بدست آوردن آن علاوه بر خر زدن،اعمال شنیع دیگری را هم باید انجام دهد که قلم در وصف آن قاصر است!

سؤال:
یک نوع شعور سنج استاد و دانشجو.کلمات نفرت انگیزی که به نوبت و تک تک مثل نیزه در چشم دانشجو فرو می روندو لحظه به لحظه او را به عمق نادانی اش واقف تر می کنند.لو رفتن آنها به حماسه سازی دانشجویان منتهی می شود.انواع مختلف آن از تشریحی سیانوری تا تستی گوگوری مگوری متغیر است.

استاد:
منبع علم،ژنراتور دانش،نیروگاه انسانیت،تبلور دانایی ، کوه توانایی ، مایه افتخار ما،عامل انفجار ما،بابا تو دیگه کی هستی بهترین موجود عالم،خود صفا ، اندو وفا ، دارنده انواع اقسام شفا،ضد جفا ، یاریگر ضعفا ، معلم الخلفا ...
(
دانشجویان محترم اگر این بخش آخر کمی بوی جوراب می دهد باور کنید به صلاح خودتان است بالاخره فصل امتحانات تاریخ نشان می دهد بدست آوردن دل اساتید در این فصل آی نتیجه می دهد ، آی نتیجه می دهد... !
پس بروید حال کنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:26  توسط سایه  | 

فرق دخترها و پسرها براي کشيدن پول از عابر بانک

فرق دخترها و پسرها براي کشيدن پول از عابر بانک

پسرها

با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک
کارت رو داخل دستگاه ميذارن
کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستی رو وارد ميکنن
پول و کارت رو ميگيرن و ميرن

دخترها

با ماشين ميرن دم بانک
در آينه آرايششون رو چک ميکنن
به خودشون عطر ميزنن
احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن
در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن
در پارک کردن ماشين خيلی مشکل پيدا ميکنن
بلاخره ماشين رو پارک ميکنن
توی کيفشون دنبال کارتشون ميگردن
کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه
کارت تلفن رو ميندازن توی کيفشون
دنبال کارت عابربانکشون ميگردن
کارت رو وارد دستگاه ميکنن
توی کيفشون دنبال تيکه کاغذی که کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن
کد رمز رو وارد ميکنن
۲دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن
کنسل ميکنن
دوباره کد رمز رو ميزنن
کنسل ميکنن
دوست پسرشون رو صدا ميزنن که کد صحيح رو براشون وارد کنه
مبلغ درخواستی رو ميزنن
دستگاه ارور (خطا) ميده
مبلغ بيشتری رو درخواست ميکنن
دستگاه ارور (خطا) ميده
بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن
انگشتاشون رو برای شانس رو هم ميذارن
پول رو ميگيرن
برميگردن به ماشين
آرايششون رو توی آينه عقب چک ميکنن
توی کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن
استارت ميزنن
پنجاه متر ميرن جلو
ماشين رو نگه ميدارن
دوباره برميگردن جلوی بانک
از ماشين پياده ميشن
کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (حواس نمی‌ذار برای آدم
سوار ماشين ميشن
کارت رو پرت ميکنن روی صندلی کنار راننده
آرايششون رو توی آينه چک ميکنن
احتمالاً يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن
مندازن توی خيابون اشتباه
برميگردن
ميندازن توی خيابون درست
پنج کيلومتر ميرن جلو
ترمز دستی رو آزاد ميکنن. (ميگم چرا انقدر يواش ميره

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:24  توسط سایه  | 

رازهاي زندگي هلن كلر

رازهاي زندگي هلن كلر اگر شما اعتقاد داريد كه معلوليت، با خود محدويت مي آورد حتما اين مقاله را مطالعه كنيد. راز موفقيت هلن كلر از زبان خودش براي پي بردن به زندگي هلن كلر بايد هميشه چند نكته را به ذهن خود بسپاريد. اول از همه بايد به خاطر داشته باشيد بعد از غلبه بر معلوليت و ناتواني،يكي از مهمترين اهدافم حضور در كالج عادي در كنار دانشجويان شنوا و بينا بود. انديشه راه يافتن به كالج هميشه در قلبم ريشه داشت و طولي نكشيد كه مرا به سمت ورود در رقابت براي كسب يك مدرك دانشگاهي در كنار دانشجويان شنوا و بينا سوق داد. اجازه ندهيد موانع سد راهتان شوند و متوقف تان كنند كلر به قصد برقراري ارتباط و بعد كسب علم به يادگيري الفباي دستي انگشتي پرداخت. او براي انجام تكاليف مدرسه اش مجبور بود صبرو حوصله خيلي زيادي به خرج دهد و در مقايسه با دانش آموزي بينا ساعت هاي بيشتري وقت صرف درس خواندن مي كرد . ولي او مصمم بود كه اين رنج و سختي را برخود هموار كند تا تحصيلاتش را به پايان رساند. او مي گفت: انجام تكاليف مدرسه ام خيلي كار وقت گيري بود ، چون مجبور بودم كلمه به كلمه آنها را در دستم هجي كنم. اجازه ندهيد ديگران به شما بگويند كه چه كارهايي را قادر به انجامش نيستيد كلر در پاسخ هيئت علمي رادكليف كه موفقيت او در دانشگاه را زير سوال برده بودند، گفت: به خوبي مي دانم كه موانع موجود بر سر راهم براي كسب يك مدرك دانشگاهي خيلي زياد هستند و ممكن است كه اين موانع از نظر بسياري از افراد غلبه ناپذير و برطرف نشدني باشند. اما آقايان بدانند يك سرباز واقعي قبل از جنگ و وارد شدن به ميدان كارزار، هرگز به شكست اعتراف نمي كند. در پي ادامه تحصيل باشيد ادامه تحصيل بدهيد،آن رابا ميل قلبي بپذيريد و نهايت استفاده را از آن ببريد. اين كلمات كلر بودند كه به همه مي گفت: من با دنيايي از شور و شوق تحصيلاتم را آغاز كردم. بعد از شروع آن، دنياي جديدي مملو از زيبايي و نور پيش رويم قرار گرفت و احساس كردم از قابليت و توانايي درك و استنباط همه چيز برخوردارم. تشنه كسب علم و يادگيري باشيد تا مي توانيد كتابهاي مفيد مطالعه كنيد. كلر مي گفت: هر كتابي كه به دستم برسد با ولع تمام به خواندنش مشغول مي شوم. مايكل آناگنوس در گزارش سال 1888 خود كلر را تشنه كسب علم و دانش معرفي كرد. همچنين در گزارش خود نوشت: هلن كلر: لورا بريجمن دوم. او بعدا در گزارش ديگري، چنين نوشت، كلر گويي توسط نيروي غريزي و مقاومت ناپذير به جلو پيش مي رفت. كليد گنجينه زبان انگليسي را از چنگ آموزگارش ربود. درهاي آن را با شور و حرارت باز كرد و با جوش و خروشي وصف ناپذير به لذت بردن از محتواي ان مشغول شد. با اعتقاد و ايماني راسخ زندگي كنيد كلر با ميلي وافر خرد الهي و مذهب را پذيرفت و به آن ايمان آورد. همين به او كمك كرد كه براي پذيرفتن معلوليتش آرام تر و بهتر عمل كند و با آن كنار بيايد. او مي گفت: بر اين باورم كه درتمام اين سالهاي آكنده از سكوت و تاريكي، خداوند با مقصود و هدفي خاص از زندگي ام استفاده كرده كه از آن آگاه نيستم، ولي روزي به آن پي خواهم برد و بعد راضي خواهم شد. نمي توانم خودم را بدون پيروي از مذهب تصور كنم . درست همانطور كه نمي توان زنده بودن يك فرد را بدون داشتم قلب مجسم كرد. به ديگران كمك و ياري برسانيد ماموريت و رسالت كلر حتي از دوران كودكي، يادگيري نحوه برقراري ارتباط با ديگران، كمك و ياري رساني به آنها بود. كلر با كمك به تامي استرينجر كوچك وسربازاني كه قهرمان جنگ جهاني دوم بودند هميشه مي كوشيد تا به نحوي به بهبود زندگي ديگران كمك كند. كلر در سالروز هشتاد سالگي اش گفت: تا زماني كه نفس مي كشم به كمك همه معلولان و ناتوانان مي شتابم. در زندگي شخصي خود تصميم گيرنده باشيد دوستان كلر همگي زير پرده وقار و متانت كلر دنيايي از تزلزل را احساس مي كردند، ولي كلر مجبور بود امرا معاش كند. از اين رو به جاي گوش دادن و عمل كردن به حرف ديگران درباره معلوليتش، به تنهايي موقعيت را ارزيابي كرد و همان عملي را انجام داد كه موقرانه در نظر مي گرفت. هنوز هم دنيا بابت اين تصميم گيري ، كلر را از ياد نبرده است. به خود جرات دهيد كلر با اراه اي عزم و راسخ تصميم به ياد گرفتن فن صحبت كردن كرد و براي نيل به آن هدف تلاش زيادي به خرج داد و از هيچ كوششي فروگذار نكرد.با وجود آنكه هرگز نتوانست توانايي صحبت كردنش را عاري از هر گونه نقص و ايرادي كند، ولي هرگز دست از تلاش و كوشش نكشيد . همان عزم و اراده راسخ و خلل ناپذير به خوبي در زمينه هايي به كلر كمك كر د كه توانست در آنها تسلط و مهارت پيدا كند. كلر و انسانهايي مانند او شايد براي اين پا يه جهان هستي گذاشتند و رسالتشان در اين دنيا اين بود كه به انسانها بگويند هرچيزي در پرتو سعي و تلاش دست يافتني است. نا اميدي را نبايد به خود راه داد و هدف را انتخاب كنيد و با عشق وشور به سراغ آن برويد و مطمئن باشيد كه هميشه خواستن توانستن است. اگر معلويتي داريد هرگز آنرا براي خود تبديل به محدويت نكنيد. هرگز موانع سر راهتان را همچون قله اي صعب العبور و دست نيافتني تصور نكنيد و بدانيد در هر شرايطي هم كه باشيد، حتي بدترين آن باز از اين نعمت برخورداريد كه بتوانيد به ديگران دست ياري و كمك دراز كنيد و حمايتشان كنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:23  توسط سایه  | 

ازدواج‌ مصلحتي‌ يك‌ دختر دانشجو

ازدواج‌ مصلحتي‌ يك‌ دختر دانشجو

ازن‌ جواني‌ كه‌ مدعي‌ است‌ شوهرش‌ با زن‌ ديگري‌ رابطه‌ پنهاني‌ دارد، براي‌ شكايت‌ و تقاضاي‌ طلاق‌ به‌ دادگاه‌ خانواده‌ تهران‌ مراجعه‌ كرد و شوهر نيز مدعي‌ شد كه‌ همسر دانشجويش‌ بخاطر انتقال‌ از دانشگاه‌ به‌ يك‌ ازدواج‌ مصلحتي‌ با او اقدام‌ كرده‌ است‌.
شوهر اين‌ زن‌ كه‌ ديروز به‌ همراه‌ همسرش‌ به‌ شعبه‌ 2414 دادگاه‌ خانواده‌ مراجعه‌ كرده‌ بود گفت‌: يك‌ سال‌ قبل‌ در يك‌ ميهماني‌ دوستانه‌ با همسرم‌ كه‌ دختر دانشجويي‌ بود آشنا شدم‌، او اهل‌ تهران‌ بود ولي‌ در اصفهان‌ به‌ دانشگاه‌ مي‌رفت‌. من‌ قصد ازدواج‌ با او را داشتم‌ به‌ همين‌ خاطر به‌ او پيشنهاد كردم‌ تا از دانشگاه‌ انتقالي‌ بگيرد و براي‌ ادامه‌ تحصيل‌ از اصفهان‌ به‌ تهران‌ بيايد.
يك‌ ماه‌ بعد از اينكه‌ با او ازدواج‌ كردم‌، متوجه‌ رفتار نامناسب‌ او شدم‌. يك‌ بار بدون‌ اطلاع‌ من‌ چند روزي‌ ناپديد شد و وقتي‌ به‌ تهران‌ برگشت‌ از او پرسيدم‌ كجا بودي‌? گفت‌: با دوستانم‌ رفته‌ بودم‌ اصفهان‌ تا كار انتقالي‌ام‌ را درست‌ كنم‌. بعد از آن‌ هم‌ چند بار ديگر اين‌ كارها را تكرار كرد. يك‌ روز كه‌ عصباني‌ بودم‌ و با او دعوايم‌ شده‌ بود، گفت‌ كه‌ علاقه‌يي‌ به‌ من‌ ندارد و فقط‌ بخاطر اينكه‌ بتواند انتقالي‌ بگيرد و به‌ تهران‌ بيايد با من‌ ازدواج‌ كرده‌ است‌ چون‌ يكي‌ از شرايط‌ انتقال‌ دانشجو سكونت‌ در محل‌ ازدواج‌ و محل‌ زندگي‌ همسر است‌! حالا هم‌ كه‌ كار انتقالي‌اش‌ درست‌ شده‌ مي‌خواهد از من‌ طلاق‌ بگيرد.
خيلي‌ سعي‌ كردم‌ همسرم‌ را منصرف‌ كنم‌ چون‌ به‌ او علاقه‌ داشتم‌ يك‌ روز براي‌ خانمي‌ كه‌ از دوستان‌ خانوادگي‌ ما بود، ماجراي‌ زندگي‌ ام‌ را تعريف‌ كردم‌ و از او خواستم‌ تا با همسرم‌ حرف‌ بزند و او را از طلاق‌ منصرف‌ كند اما همسرم‌ بعد از صحبت‌ با اين‌ خانم‌ رفتارش‌ بدتر شد و به‌ من‌ تهمت‌ زد كه‌ با آن‌ زن‌ رابطه‌ نامشروع‌ دارم‌. حالا هم‌ شكايت‌ كرده‌ و طلاق‌ مي‌خواهد.
بعد از اينكه‌ اظهارات‌ اين‌ زن‌ و شوهر جوان‌ مطرح‌ شد قاضي‌ دادگاه‌ دستور تحقيقات‌ بيشتر در مورد اين‌ پرونده‌ را صادر كرد تا حقيقت‌ ماجرا روشن‌ شود هجوم مردم به سواحل هلند براي يافتن لنگه كفش هزاران كتاني لنگه به لنگه در سواحل هلند ساكنان محلي را به وجد آورده و موجب شده است تا ساعت‌هاي طولاني را صرف پيدا كردن لنگه هر كتاني كنند.
اين كتاني‌ها بخشي از محموله يك كشتي باري بوده‌اند كه كانتينرهاي موجود بر روي عرشه آن به داخل دريا افتاده‌اند.
پليس اعلام كرد كه پس از هجوم مردم به ساحل براي جمع كردن كتاني‌ها، نيروهاي امنيتي در محل حاضر شدند تا جلوي غارت آنها را بگيرند.
پليس ضمن اعلام اين كه حدود 55 كانتينر در دريا غرق شده است، گفت كه اين كانتينرها حامل صدها عروسك، باراني، چمدان، گوشت و كالاهايي از اين نوع بوده‌اند

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:22  توسط سایه  | 

نامه ای عاشقانه ولی تبليغاتی

نامه ای عاشقانه ولی تبليغاتی
اين نامه رو كسي نوشته كه صبح تا شب جلوي تلويزيون بوده وتنها سرگرميش هم اين بوده كه بشينه و تبليغات قشنگ تلويزيون رو از اول تا آخر نگاه كنه .خودتون بخونين عاقبت چنين آدمي چي مي شه

سلام
سلامي كه گرماي آن از مهياگاز و كيفيت سينجرگاز و نوع آوري نيك كالا با ضمانت 5 ساله اميدوارم صميمانه بوسه مرا پذيرا باشي و آنرا با چسب دوقلوي 5 دقيقه اي جلاسنج به لبانت بچسباني. امشب با تمام غمهايم كنار مهيا گاز نشسته ام و با خودكار بل اين نامه را مي نويسم زيرا اين نام نيك است كه مي ماند، هنگامي كه از من جدا شدي و آن نگاه سرد را از من گذراندي اين فقط ضد يخ كاسپين بود كه پيكر يخ زده ام را آب كرد و اين بيمه آسيا و ايران بود كه آسايشم را فراهم كرد، همانطوركه نياز امروز پشتوانه فردا است بايد اعتراف كنم كه نگاهت اثر عجيبي بر كاست دنا و طه بر جا گذاشته. دلم مي خواهد بر قله بينالود سفر كنيم و در لابلاي كوه هاي سر به فلك كشيده بهانه نمكي بخوريم. بيا تا راه سخت و طاقت فرساي زندگي را با پژو پرشياي جديد كه افتخار ملي است آغاز كنيم و با روغن ترمزهاي سپهر و فومن شيمي آسوده خاطر سفر كنيم. بيا تا پيچهاي زندگي را با ابزار مهدي باز كنيم و عشقمان را با ساختمان از پيش ساخته شده ي بانك مسكن بهتر آغاز كنيم و سقفش را ايزوگام شرق كنيم. و آن را با كاغذ ديواري نائين زينت دهيم و مانند خانه سبز همه اش را سبز كنيم و اتاقهايش را با فرش محتشم كاشان و ستاره كوير يزد رنگين كمان كنيم
بيا تا دلهاي سوخته مان را با كرم ضد آفتاب ب ب ك مرهم بگذاريم، بيا روزهايمان را با خمير دندان داروگر 2 كه حاوي فلورايد است آغاز كنيم و عشقمان را با صداي بلند از دل دوو پخش جديد پارس پخش كنيم و اشكمان را با دستمال كاغذي نرمه پاك كنيم.بيا تا دست در دست هم دهيم به مهر ميهن خويش را كنيم آباد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:1  توسط سایه  | 

عشق یعنی سوختن و ساختن

عشق یعنی سوختن و ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی سربه دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی نفرت از عالم عشق یعنی بیزاری از خویشتن
عشق یعنی بینایی دیده فقط به معبود
عشق یعنی کور و کر شدن
عشق یعنی یک صدا شنیدن
عشق یعنی یک شخص دیدن
عشق یعنی سر تسلیم فرود اوردن

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 14:58  توسط سایه  | 

هدیه عاشق

هدیه عاشق

عاشقی محنت بسیار کشید
تا لب دجله به معشوق رسید

نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته گلی داد به او

نازنین چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود

دید در روی شط آید به شتاب
نو گلی چو گل رویش شاداب

گفت به به چه گل زیباییست
لایق دست چو من رعناییست

حیف از این گل که برد آب او را
کند از منظره نایاب او را

زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست

خواست که آزاد کند از بندش
نام گل برد و در آب افکندش

گفت رو تا که ز هجرم به رهی
نام بی مهری بر من ننهی

مورد نیکی خاص ات کردم
از غم خویش خلاصت کردم

باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط

دید آبی است فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان جست

دست و پایی زد و گل را به ربود
سوی دلدارش پرتاب نمود

گفت کای آفت جان سنبل تو
ما که رفتیم بگیر این گل تو

جز برای دل من بوش مکن
عاشق خویش فراموش مکن

بکنش زیب سر ای دلبر من یاد
آبی که گذشت از سر من

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 14:25  توسط سایه  | 

جايزه اسکار

جايزه اسکار

 

 

عکسهايی از برندگان هفتاد و هشتمين دوره جوايز اسکار

 

ريس ويترسپون برای بازی در نقش همسر جانی کش در فيلم دست از پا خطا نمی کنم، اسکار بهترين بازيگر نقش اصلی زن را بدست آورد.

 

اسکار بهترين بازيگر نقش اصلی مرد به فيليپ سيمور هافمن برای بازی در فيلم کاپوتی رسيد.

 

جورج کلونی که امسال در سه بخش نامزد بود، نخستين اسکار اين مراسم را، بهترين بازيگر نقش مکمل مرد، برای فيلم سيريانا بدست آورد.

 

ريچل وايز، بازيگر بريتانيايی باغبان وفادار بهترين بازيگر نقش مکمل زن را ربود.

 

با وجود بودن کسانی چون استيون اسپيلبرگ و جورج کلونی در فهرست نامزدان اسکار بهترين کارگردانی، اين جايزه به آنگ لی کارگردان تايوانی الاصل کوه بروکبک رسيد.

 

ساموئل ال جکسون اهدا کننده يکی از جوايز.

 

سلما هايک اسکار بهترين موسيقی را اعطاء کرد.

 

اريک بنا و جسيکا آلبا، اهدا کنندگان اسکار بهترين ترکيب صدا.

 

شارليز ترون که خود يکی از نامزدان امسال بود، نام برنده بهترين فيلم مستند بلند را اعلام کرد.

 

اسکار افتخاری دستاورد يک عمر فعاليت هنری به رابرت آلتمن، کارگردان قديمی سينمای آمريکا داده شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:17  توسط سایه  | 

طنز-- خر در جردن

خر در جردن

بوده است خـــری که دم نبودش"
"روزی غــــــم بی دمی فزودش
گفتا که برای چـــــــاره ی کار
آن به که روم به ســــوی بازار
زانجا بخـــــــرم برای خود دم
آســــوده شوم ز طعـــن مردم
از نقـــد ورا به کف چکی بود!
زان بیش به خانـــه قلکی بود!
بـــــــرداشت شکست قلّکــــش را
هـــم خــــرد نمــــود آن چکش را
زان بعـــــد برفت پیش سمسار
نقــدا بفروخت جُـــــــلّ وافسار
چــون صاحب پــــــــول نقد گردید
با آن لب همچــو لعــــــــل خندید!
خرکیف شـــد و سپس به تعجیل
خرّاطی خــــود نمـــود تعطیل(!)
با پــــول ز بهـــــــر دم خریدن
فی الفور برفت ســـــــوی "جردن"
شد داخـــــــل یک مغــازه ی شیک
آکنـــــده ز جنسهــــــــای آنتیک
شد صاحب آن به پیشــــوازش
پرسیـــد ز مطلب و نیــــازش
آن کـــاسب دون ز حیلـه پر بود
کوتــــاه کلام، گـــوش بر بود !
! یک مــــــــــرد خلاف آبدیده
چـــون طعمــه ی خویش دم بریده!
آری که ز کاسبــــــــــان تهران
عمریست که دپرس است شیطـــان!
البته نه آن که اهــل تقـــــواست
با پول حلال گــــــرم ســوداست
این دستــه به یمن دین وایمان
پاکند و همه "حبیب رحمـــان"
ای درد وبلای ایــــن حبیبـــان
توی ســـــــر خیل نانجیبان...!)
خـــرگفت چنین به مــرد کاسب
هستـــــــم ز پی دمی مناسب
آورد برای او دمی چنــــــــد
کای آهوی ماهــروی(!) بپسند!
برداشت؛ گذاشت ؛دست چین کرد!
یک دم ز میانشــــان گزین کرد!
خــــــرگفت که : این دمم پسند است
از قیمت آن بگـــــــو که چند است؟
گفتش که: اگـــر چــه نیست قابل
صد چـــــــوق بده تو در مقابل!
خر گفت که: من خرم نه خرپول!
کن لطف وبگــــو بهای معقول
هست ارچه مـــرا ز بی دمی غم
بی فکــر نباشم آن قـــدر هم
صد" راتو برای ما "چهل" کن!"
از بابت باقیش بحــــــل کن!
کاسب چـــــــو شنید حرف او را
سر داد تکــــــــان وگفت : رو را!
خواهی که دهی مرا چهـــل چوق؟
شرمنده!....برو جلــــــو بزن بوق!
زین نرخ اگـــــــر تو دَم برآری
آن به کــــــه روی و دُم درآری
این شیک تر است از دم اسب!
این چانه زنی است مانع کسب!
کاین دم که پسند خاطــر توست
از خارجــه آمده است با پست!
جنسش همـــــــه خارجی واعلا
تولید سفــــارشی است مــــارا!
هرچنـــــد که ورژن جدید است!
این بیـــــع به قیمت خرید است!
این قسمت آن محل وصل است!
این، جان داداش(!)اصل اصل است
این را نخــــــــری اگر؛ بوَد حیف
عمـراً نشـــــــوی دوباره خرکیف!
صد در صد این عتیقه چــرم است!
بردار وببین چقـــدر نـــرم است
دَم زد ز دُم و نمـــــــــود تعریف
خــــر شیفته شد بـــرآن اراجیف
القصّه ز بعــــــــــد این مطالب
دم را به خــرک نمـــــــود قالب
آنقدر بگفت تــــــــا خرش کرد
البت خـــــر بود خرترش کرد –-
زینگونه برید گــــــــوش خر را
مغبـــــون بنمود "جنس خر" را
خـــــــــر دم بگرفت وبست برخود
گفتــــــا که :شدیم "دنب سرخود"!
درآینـــــــــــــه دیــــد هیا تش را
از یـــــــــــــاد ببـــــرد قیمتش را
هر نقــــــد که داشت توی خورجین
رو کـــــــرد و بریخت روی ویترین
از شادی خویش یک دهن خواند!
گویی آواز درچمــــــن خواند!!
تحــریر حـــریر وار عرعر...!
عالــم شده مات" سولفژ" خر!)
با شوق ز لُپّ آن دغــــــــل باز
یک مـــــــاچ گرفت با بسی ناز!
خــــــر با دم آکبنــــــــــد و تازه
زد بیــــــــرون از در مغـــــــــازه
گه یورتمـــه رفت و داد ویراژ
گه رفت به زعم خود دِرِساژ(!)
آمـــــد چـو سمنـــد ازپی تک
انداخت ز فــرط شــــوق جفتک
با جفتک اولی کـــــــــه انداخت
کــــار دم آکبند خـــود ساخت!
در رفت همـــــــــه سجـــافش از هم
وا شد همــــــــــه کوکهـــاش از دَم!
شد کنده دمش به کل ز ُدمگاه!
جمعی به نظــاره گرم قاه_ قاه
بیچــاره خرک میان "جردن"
می خواست زفـرط شرم مردن
هــم دنب نیافت آخــــرکــار
هم" گوش بریده" شــد به بازار
مسکیـــن خرک آرزوی دم کرد
نایافته دم دو گــوش گـم کرد"
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:6  توسط سایه  | 

ما در جهان خویش آزاده بوده ایم

تصویرها درآینه ها نعره می کشند
ما را از چهار چوب تنهایی رها کنید
ما در جهان خویش آزاده بوده ایم
.
دیوارهای کور کهن ناله می کنند
ما را چرا به خاک اسارت نشانده اید.
ما خشت ها به خامی خود شاد بوده ایم
.
تک تک ستارگان همه با چشمهای تر
دامان باد را به تضرع گرفته اند
.
که ای باد ما ز روز ازل این نبوده ایم
ما اشک هایی از پس فریاد بوده ایم
.
غافل که باد نیز عنان شکیب خویش
دیریست که از نهیب غم از دست داده است
گوید که ما به گوش جهان باد بوده ایم
اما همیشه تشنه فریاد بوده ایم
.
من باد نیستم
اما همیشه تشنه فریاد بوده ام
.
دیوار نیستم
اما اسیر پنجه بیداد بوده ام
.
نقشی دورن آینه سرد نیستم
اما هرآنچه هستم بی درد نیستم
.
اینان به ناله آتش درد نهفته را
خاموش میکنند و فراموش میکنند
.
اما من آن ستاره دورم که آب ها
خونابه های چشم مرا نوش میکنند

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:5  توسط سایه  | 

شنیده ام كه تو راز لحظه ها را مي داني

شنیده ام كه تو راز لحظه ها را مي داني
شنیده ام كه انتظار را دوست داري
ولی سرنوشت را خود مي سازیم و گاهی اطرافیان برایمان رقم مي زنند
و این اطرافیان چه سنگدلانه روي احساس ما خط بطلان مي كشند
و ما را سالها بدون هیچ نشانه ي نجاتي در اتشي رها مي کنند
كه عمر ما را تباه مي كند
اما با این وجود من هم به فردا امیدوارم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:4  توسط سایه  | 

نیکوکاری

قصه پرنده عاشق؛گل زیبا؛ وعابرغریبه را برات تعریف کنم
یکی بود یکی نبود سرآغاز تمامی قصه ها ولی من میخوام یه جور دیگه شروع کنم
یکی بود و هیچی نبود و این یکی خیلی تنها بود به خاطرهمین شروع کرد چیزهایی رو آفرید
تا دیگه تنها نباشه ولی اون هیچوقت نمیدونست که این همه چیز که آفریده؛ این قدر به هم ظلم و ستم میکنند
خلاصه بگذریم ...توی تمام آفریده های اون یه پرنده خوش آواز بود که ازبچگی دوست داشت همیشه در آسمان آبی پرواز بکند
و روی گلهای زیبا بنشیند و براشون آواز بخونه ولی...از دست قضا این پرنده کوچولو توی همون پرازهای نخستین بالش شکسته شد
و این پرنده دیگه نمیتونست در آسمان آبی پرواز کند و روی گلهای زیبا بنشیند خلاصه این پرنده رو توی قفسی کردند
که قفس این پرنده از جنس طلا بود و همه پرنده ها به این پرنده حسودی میکردند ولی این پرنده ارزش این قفس رو داشت آخه اون بازمیخوند ولی این بار نمیخوند بلکه به خدای خودش ناله میکرد ولی آنقدر زیبا ناله میکرد که هیچکس نمیدونست اون داره شکایت میکنه فکرمیکردند داره از قفسی که برایش ساخته بودند تشکرمیکنه خلاصه با طلوع خورشید این قفس را توی باغ زیبایی میگذاشتند
که این پرنده از دیدن زیبایی های باغ لذت ببره و زیبایی های باغ از آواز این پرنده لذت ببرند
یه روز از روزهای بهاری این پرنده وقتی داشت میخوند چشماشو بسته بود و سرشو به طرف آسمان گرفته بود
و با تمام وجودش میخوند و همین که چشمشو باز کرد تا نفسی تازه کنه از بخت بد یا از بخت خوشش خودتون قضاوت میکنید
چشمش افتاد به یک شاخه گل سرخ زیبا که ماننده نگینی که زیورآلات را زینت میبخشد این گل هم زینت بخش این باغ بود
همین که چشمش به اون گل افتاد و روی خندان او را دید که دارد از آواز پرنده لذت میبرد دوباره آواز سر داد ولی این بار چشمشو به آسمون ندوخته بود بلکه تمام حواسش پیش این گل زیبا بود و گل زیبا با تبسمی که روی لب داشت از پرنده تشکر میکرد
خلاصه پرنده دلش طاقت نیآورد خودشو از قفس بیرون انداخت آخه درهای قفس این پرنده همیشه باز بود
چون این پرنده نمیتونست که پرواز کند و خودشو آزاد کند و میدونستند بهترین جا برای این پرنده قفس هست
و پرنده کوچولو به این وضع عادت کرده بود... پرنده کوچولو تلو تلو خورد خودشو به گل رساند
سلام کرد و گل زیبا جواب سلام داد پرنده خودشو معرفی کرد و گل زیبا هم خودشو معرفی کرد
و قرار شد این پرنده کوچولو روی ساقه های گل زیبا بنشیند و برای گل زیبا با آواز خوشش نوید زندگی بدهد؛
هر روز این کار ادامه پیدا کرد گل از آواز خوش پرنده لذت میبرد و پرنده از زیبایی و تبسم آن لذت میبرد
نه تنها این هر دو لذت میبردند بلکه تمامی اهالی باغ از عشق این دو لذت میبردن
تا این که یکی از روزهای قشنگ یک عابر غریبه داخل باغ شد همه نگاه ها به طرف غریبه خیره بود
و پرنده دست ازخواندن بر داشت سکوت به باغ حاکم شد هیچکس حرفی نمیزد بلکه در ذهن همه این سوال بود
این غریبه کیست؟ و برای چی داخل این باغ شده؟ آخه این غریبه یه گلدون زیبا دستش بود؛ و با یه بیلچه؛
همین که چشمش به گل زیبا افتاد دیگه پرنده کوچولو رو روی شاخه گل ندید شروع کرد به کندن زمین و گل را از ریشه درآورد
و توی گلدون کاشت و با خودش برد و پرنده کوچولو دیگه نمیدونست چی کار کنه چطور به این غریبه بگه که اون داره عشقشو ازش میگیره پرنده کوچولو چیزی نگفت آخه غریبه هم از گل خوشش اومده بود و پرنده کوچولو میدونست که سرما در راه هست و گل زیبا توی باغ خشک میشه و کاری هم از دست این بر نمیآد و به خاطر همین سکوت اختیار کرد تا گل زیبا با غریبه خوشبخت بشه و پرنده کوچولو دیگه هرگز نخوند فقط یه شب بارانی بود که شنید که گل زیبا با غریبه میخواد زندگی مشترک شروع کنند
آن شب داخل باغ شد شب عجیبی بود یه ریز از آسمان باران میبارید پرنده کوچولو سرشو بسوی آسمان گرفت و همه اهالی باغ از خواب بیدار شدن منتظر بودن که پرنده آواز سر بده ولی این بار پرنده داشت با تمام وجود گریه میکرد و این بار به خدا ناله نمیکرد
بلکه داشت با زمزمه برای خوشبختی گل سرخ دعا میکرد دست بسوی ملکوت بلند کرد و اینچنین گفت...
خدایا او به من بدی نکرد است او را در زندگیش خوشبخت کن و به از سعادت خودت عطا کن...
یکدفعه صدایی سکوت باغ را در هم کوبید آخه اهالی با غ یکصدا گفتند آمین یا رب العالمین و ناگهان صدایی هم سکوت آسمان را در هم شکست طوری که رعد و برق شد و فرشتگان آسمان به دعای پرنده کوچولو جواب دادن و آنها نیز گفتند آمین یا رب العالمین
من فکر میکنم آن شب خدا هم داشت به حرفهای پرنده کوچولو گوش میداد چون دعای پرنده کوچولو مستجاب شد و گل سرخ خوشبخت شد طوری که از خوشی دیگه اصلآ یادش رفته یه زمانی یه پرنده کوچولو عاشقش بود ولی پرنده کوچولو باز دوسش داره
و همیشه تو باغ به نکته ای که عاشق گل سرخ شد خیره میشه و به فکر فرو میره
به نظر شما بازم گل سرخی توی باغ میروید که بتونه دل پرنده کوچولو رو ببره یا اصلآ پرنده کوچولو دیگه میتونه عاشق بشه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:3  توسط سایه  | 

فروغ جاودانی

هو

فروغ جاودانی

در این حال مستی صفا کردم تو را ای خدا من صدا کردم
از این روزگاری که من دیدم چه شبها خدایا خدا کردم
نهادم سر سجده بر خاکت به درگاهت امشب دعا کردم
که از من نگیری صفای دلم را به راه محبت تو دانی خدایا چه ها کردم
سبب گر بسوزد مسبب تو هستی سبب ساز این جهان تویی
ز دست که آید که دستم بگیرد مرا سایه ی امان تویی
شرار عمر فانی ام من فروغ جاودان تویی تو
نشان ناتوانی ام من توان بی نشان تویی تو
تو شور عشقم داده ای مرا تو رسوا کرده ای
به کوی اهل دل مرا تو مست و شیدا کرده ای
کجا روم که، چاره ساز ای خدا تویی
نیاز هر چه، بی نیاز ای خدا تویی
که از من نگیری صفای دلم را به راه محبت تو دانی خدایا چه ها کردم

از رحیم معینی کرمانشاهی
 

*****

کاشف سپید پوستی، در قلب آفریقا، نگران رسیدن به مقصد، به باربرانش دستمزد اضافه ای پیشنهاد کرد تا سریع تر بروند. تا چند روز، باربران تند تر حرکت کردند
اما یک روز بعد از ظهر، ناگهان همه ی آن ها بارشان را زمین گذاشتند و نشستند. این بار هر چه به آنها پول بیشتری وعده داد، حاضر نشدند حرکت کنند. وقتی کاشف از آن ها پرسید چرا این چنین رفتار می کنند،
. پاسخ دادند: - آنقدر تند آمده ایم که دیگر نمی دانیم چه می کنیم. باید صبر کنیم روحمان به ما برسد

از کتاب مکتوب
نوشته پائولوکوئیلو


*****

در خاطره، فاصله ای نیست؛ و تنها در فراموشی خلیجی است که نه آوای تو قادر به گذار از آن است و نه نگاه تو

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:1  توسط سایه  | 

نیکو کاری

سلام به دوستاي گلم
از داستانهاي قديمي مي خوندم ... چقدر مردم قديمي با محبت و با صفا بودن .. چقدر به مسئله ي كمك به هم نوع اهميت مي دادن
ولي حالا چي ؟ چي شده كه اين روزا مردم اين قدر مشغول شدن ... تو خبرا خوندم كه يه مركز بهزيستي كه به حمايت از دختران بي سرپرست
فراري اختصاص داده شده بود با تهاجم نيروي انتظامي تعطيل شده بود ....
قصد نقد و بررسي اين خبرا رو ندارم ...مي خوام بگم چي شده كه ما چشممون رو به روي اين قبيل از مشكلا مي بنديم ؟
مي دونم فرداي قيامت و روز حساب و كتاب از من پرسيده نمي شه كه در مسئله ي هسته اي كشورت چي كردي ؟ ( كه بايد در اين مسئله هم فعال باشيم ) مي دونم ازم پرسيده مي شه كه چرا به همنوعت كمك نكردي ؟ تو كه مي تونستي كمك بكني و نكردي .. چرا ؟
دوست عزيز من .. به اين فكر كن كه اون موقع چه جوابي مي توني بدي؟
حالا كه خودمونيم ... نه دادگاهي هست و نه توبيخي و جايزه اي ... از اعماق قلبت جواب منو بده كه چرا مي توني و انجام نمي دي ؟‌
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 9:59  توسط سایه  | 

شاخ و برگ

شاخ و برگ

يک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمين افتادند.
شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت می برد.
برگی سبز و درشت و زيبا به انتهای شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسيد آن را از بيخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمين افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنيد که می گفت: اگر چه به خيالت زندگی ناچيزم در دست تو بود ولی همين خيال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حياتت من بودم.

علی وارم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 9:56  توسط سایه  | 

مواظب باشيد روياهايتان را ندزدند!

مواظب باشيد روياهايتان را ندزدند!

نام "مونتي رابرتز" دارم، كه صاحب يك مرتع پرورش اسب در سان سيدرو است. بار آخري كه آنجا بودم پس از معرفي كردن من به مهمانان گفت: "بگذاريد بهتان بگويم چرا به جك اجازه ميدهم از خانه ام استفاده كند. داستانش به مرد جواني بر ميگردد. او پسريك مربي اسب بود كه از اصطبلي به اصطبل ديگر و از مزرعه اي به مزرعه ديگر ميرفت و اسب پرورش ميداد. به همين خاطر تحصيلات دبيرستاني پسر مدام با وقفه مواجه ميشد. يك روز در مدرسه از پسر خواستند در مورد اينكه دوست دارد در آينده چه كاره شود بنويسد. آن شب او اهداف زندگي اش و اين كه ميخواهد صاحب يك مرتع پرورش اسب شود را در هفت صفحه شرح داد. او روياهايش را با جزييات بسيار دقيقي توضيح داد و حتي نقشه اي از يك مرتع 50 هكتاري كشيد و جاي تمام ساختمانها ، اصطبلها و زمين هاي تمرين را روي آن مشخص كرد. سپس نقشه دقيقي از يك خانه 1000 متري كشيد كه در همان مرتع واقع ميشد. او با جان ودل روي اين پروژه كار كرد وروز بعد آن را به معلمش تحويل داد. دو روز بعد وقتي برگه هايش را تحويل گرفت روي صفحه اول نوشته شده بود: "بسيار بد. بعد از كلاس بيا با هم صحبت كنيم."
پسر رويايي داستان ما پس از كلاس سراغ معلم رفت و از او پرسيد: " براي چه روي برگه ام نوشته بوديد بسيار بد؟" معلم گفت: "چون رويايي دست نيافتني از پسركي جوان بود. تو پولي نداري. از خانواده اي سرگردان و بي‌خانمان هستي و هيچ پشت و پناهي هم نداري. تملك مرتع پرورش اسب پول زيادي مي خواهد. بايد پول زيادي بابت خريد زمين پرداخت كني و براي خريد اسب هاي اصيل كه بتواني از زاد و ولد آنها اسب پرورش بدهي هم به پول نياز داري ضمن اينكه براي بناي اصطبل و ساختمان ها هم مبالغ هنگفتي بايد پول هزينه كني همانطور كه ميبيني هرگز نخواهي توانست چنين كاري بكني." و بعد اضافه كرد: "فرصت ديگري به تو ميدهم اگر در مورد هدف دستيافتني تري بنويسي نمره ات را تغيير ميدهم."
پسر به خانه برگشت و در مورد صحبت هاي معلمش فكر كرد. در نهايت سراغ پدرش رفت و از او پرسيد بهتر است چه كار كند؟ پدرش گفت: "ببين، پسرم تو بايد خودت در اين مورد تصميم بگيري هر چند كه فكر ميكنم اين تصميم گيري براي آينده ات بسيار مهم باش."
سرانجام پس از يك هفته فكر كردن پسر همان اوراق را به معلم باز گرداند و هيچ تغييري در آنها ايجاد نكرد فقط روي يك برگه نوشت: "شما ميتوانيد نمره بدي برايم منظور كنيدولي من ترجيح ميدهم رويايم را حفظ كنم." و آن را به همراه ورقه ها به معلمش تحويل داد.
سپس مونتي، رو به حضار كرد و گفت: "اين داستان را برايتان تعريف كردم چون شما هم اكنون در خانه 1000 متري من وسط يك مرتع 50 هكتاري قرار داريد. من هنوز اوراق مدرسه ام را حفظ كرده ام ميتوانيد قاب شده آنها را روي شومينه ببينيد." سپس ادامه داد:"" بهترين قسمت داستان تابستان سال پيش اتفاق افتاد كه همان معلم 30 دانش آموز را براي يك اردوي يك هفته اي به مرتعم آورد. وقتي داشتند مي رفتند رو به من كرد و كفت:" راستش مونتي، الان ميفهمم زماني كه معلمتان بودم بعضي وقتها روياهاي شاگردانم را ميدزديدم. طي آن سالها روياهاي بسياري از بچه ها دزديدم ولي خوشبختانه تو آنقدر سرسخت بودي كه تسليم نشوي."
اجازه ندهيد كسي روياهايتان را بدزدد، دنبال روياهايتان باشيد مهم نيست چه پيش مي آيد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 16:2  توسط سایه  | 

لحظه‌هارو با تو بودن

لحظه‌هارو با تو بودن
در نگاه تو شكفتن
حس عشق رو در تو ديدن
مثل روياي تو خوابه
با تو رفتن
با تو موندن
مثل قصه تورو خوندن
تا هميشه تورو خواستن
مثل تشنگي آبه
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم
بي تو اما سرسپردن
بي تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن
بي تو خوب من محاله
بي تو حتي زنده بوندن
بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تورو نديدن
واسه من رنج و عذابه
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم
توي آسمون عشقم
غير تو پرنده‌اي نيست
روي خاموشي لبهام
جز تو اسم ديگه‌اي نيست
توي قلب من عزيزم
هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم بجز تو
هيچ كسي رو دوست نداره
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 16:0  توسط سایه  | 

چگونه آينده اي درخشان داشته باشيم ؟

چگونه آينده اي درخشان داشته باشيم ؟

بدانيم كه زندگي هميشه عادلانه با ما برخورد نمي كند. آنچه مجبور به قبولش هستيم ، بپذيريم و مواردي را كه قادر به تغييرشان هستيم تغيير دهيم.
قبل از انجام هر كاري درباره آن خوب فكر كنيم. يك لحظه بي دقتي سال ها پشيماني و اندوه را به همراه مي آورد.
در جست و جوي زيبائي موجود در زندگي ، طبيعت و مردم باشيم.
سپاسگزار دارائي هاي مادي خود ، مردم و لحظاتي كه سپري مي شوند ، باشيم.
تمام سعي و تلاش خود را براي بوجود آوردن سرگرمي هاي مفيد به كار گيريم. اين راه بهترين روش براي بوجود آوردن رشته هاي محبت بين ديگران و خودمان است و خاطرات زيبائي را ترسيم مي نمايد.
زماني را به خود اختصاص دهيم و كاري را انجام دهيم كه از آن لذت مي بريم و هيچ گونه احساس گناهي از انجام دادن آن نداشته باشيم.
7-
ديگران را بدون قضاوت كردن درباره شان بپذيريم و بدانيم هر فرد با ديگري متفاوت است.
8-
ديگران را ببخشيم ، زيرا دلخور بودن از ديگران بيشتر خود ما را مي آزارد.
9-
ذهن خودمان را براي ديده هاي جديد آماده كنيم و از سعي و تلاش نترسيم.
10-
در ذهن خود برنامه هايي را تصور كنيم و به سوي چيزي كه مي خواهيم ،

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 15:59  توسط سایه  | 

دریا چیست

دریا چیست
این اشک زمین . که در آن سلسله کوه آرزو دامنه دارد .
در پی چشمانش ! چه کسی می داند
که چند دل , به دل مرده گوش ماهی خوش است .
چه کسی می داند , که چرا.
این چشم سیاه , به دل تنهایی من می تابد .
چه کسی می داند , که به چندین دل آشفته همچون دل من
روشنی نور امید ابدی می بخشد .
دریا چیست : جز آن شبنم گلبرگ شقایق ,
که درون فلک ذهن من و ماست .
جز آن قطره اشکی .
که در گوشه چشمم جاریست

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 15:58  توسط سایه  | 

اوج تنهایی

 

اوج تنهایی ودر یک انتظار سرد
پریشان وپریشان با دلی پر درد
فضای خاطراتم از غروب یک ستاره غرق خون گردید
حصار دیدگانم گشت بارانی، غم ودردم فزون گردید
ودر آن عزلت جانفرسای تنهایی
ودر آبی ترین دریای غمناکی
پرستوی خیالم کرد گذر از خاطرات عشق جانسوزت
گذر کرد از سیه مویت ،لبانت ،ابروانت ،تیر مژگانت
وشد یادآور زیبایی روزی
که صید من بودند دل ربایان فراوانی
ومن از بین آن گل ها تورا با ساز خوشبختی صدا کردم
سرای ناامیدی را به دشتی از غم واندوه رها کردم
تو با صد عشوه وصدناز مرا بر دام خود کردی
ولی افسوس وصد افسوس که آن عشوه گری گردید داستانی
چگونه داستانی ؟داستانی دردناک وبی سرانجامی
بلی ،دل را ربودی از کفم رفتی
نمی دانم چرا رفتی ؟خطا کردی؟
مرا در بحر تنهایی رها کردی
وگر من اشتباه کردم گنه کارم
سر پروانه ی دل گر بسوزم من سزاوارم
وبعد رفتنت ناگه دف این دل ترک برداشت
چرا رفتی ؟مگراین دل نوای دیگری از عشق در سر داشت؟
وشاید دست تقدیر اینست که تنها تا ابد تنهاست
زناکامی آغوشت، تمام هستش اش رویاست

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 15:57  توسط سایه  | 

لوئیز ردن(داستان)

لوئیز ردن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس. و نگاهی مغموم. وارد خوار و بار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوارو بار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا

.مانده اند

.جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند

.زن نیازمند، در حالی که اصرار می کرد گفت : آقا شما را به خدا. به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم

.جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، وگفتگوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این

.این خانم با من

خوار وبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست ، خودم می دهم.لیست خریدت کو؟

.لوئیز گفت : اینجاست

!!!جان گفت: لیست ات را بگذار داخل ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر

.لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد . از کیفش تکه کاغذی درآورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت

.همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت

.خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت که کفه ها برابر

.شدند

.در این وقت، خواروبارفروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

:کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود

. ای خدای عزیزم ، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن

.مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد

.لوئیز خداحافظی کرد و رفت

.مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت : تا آ خرین پنی اش می ارزید

.فقط اوست که می داند وزن دعای خالص و پاک چقدر است

.دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد، و پاداش بسیار برد

از کتاب لبخند خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 15:55  توسط سایه  | 

مطالب قدیمی‌تر