دوباره بهار
دوباره بهار
درب حياط را باز ميكنم عصايم را مي گذارم روي پله اول آرام پاي چپم را مي گذارم
روي پله بايد مواظب باشم لنگه درب را بادست چپ مي گيرم نايلكس خريدم را انداخته ام روي شست دست چپ چيزي نيست چند بسته سيگار با پنير و كبريت به حياط نگاهي مي اندازم بعد از اينهمه سال هنوز نمي دانم چند متر است پنج متر....شش متر....ده متر
راستش نمي دانم حواس ندارم بهار داره مياد همين نزديكي هاست تا چند روز ديگه بوي بهار مياد لگد به زمين مي زنم آهاي زمين كي نفس مي كشي..هان؟ نفس تازه كن بايد بدوي تا دوازده ماه ديگه . دو تا درخت گيلاس نزديك هم هر دو نزديك پنجره اطاق يكيش به اسم مادر يكيش به اسم من... آهان اين جا هستيد مادر جان پدر جان . مي دانم
داريد به من مي خنديد ميدونم مادر جون حتما به بابا مي گي نيگا كن مرد ببين اين پير مرد نمي خواد بزرگ بشه ... آره مادر جون هزار سال هم داشته باشم مادر برام هميشه مادر ميمونه پدر هميشه برام پدر ميمونه آخ خدا پس چي شد اين كليدِ خونه حواس ندارم
...آهان تو جيب جليقه ام گذاشتم خوبه پيش ساعت جيبي يادگار باباست ببينم
ساعت چنده خوبه هنوز ظهر نشده برم داخل سماور را روشن كنم هوا سرد شده چاي با سيگار سيگار با چاي داغ مي چسبه... خوبه اين هم اطاق من . بايد فرصت كنم
شيشه هاي پنجره را تميز كنم تا چند وقت ديگه بهار مياد فصل قيامت عشق درخت هاي گيلاس بار مياورند گنجشك ها خواهند آمد به گيلاس ها نوك خواهند زد راستي يادت هست گيلاس هاي دم چسبيده را مي كندم مي آويختم به گوش هايت چه ذوقي مي كردي يادت هست؟
خوب اين هم اطاق . مبل هاي كهنه و قديمي بايد فرصت كنم روكششان را عوض كنم
هيچ صدايي نيست خداي من اقلا تو حرفي بزن چيزي بگو تو كه هميشه اينجايي
پيش من توي اين خونه توي اين اطاق...تولدت بهار بود يادم مونده يه روز در اطاق را باز كردم اون موقع اين مبل ها نبود مادر چادر شب را پهن كرده بود روي فرش خرسك رنگ و رو رفته آينه يادگار مادرش را گذاشته بود روبروي تو داشت با شونه چوبي موهاي بلندت را شانه مي زد پرسيد چي
مي خواي پسر؟ از تو آينه به صورتت نگاه كردم تو هم نگاهم كردي خنديدي راستش يادم نيست موهات چه رنگي بودند خرمايي؟ سياه؟ حواس ندارم پير شدم اما رنگ چشمهات يادم هست سياه مثل شباي تنهايي من گفتم مامان يك قرونم رو بده مي خوام چغاله بادوم بخرم تو خنديدي هنوز خنده هات توي اون آينه جا مونده آينه روي طاقچه داره صدام مي كنه برش مي دارم
مي گذارم روي ميز وسط مبل ها چه صدايي دارند اين مبل ها ي كهنه
مي خواستم اين آينه را به تو بدم از مادر برام يادگاري مونده حواس ندارم نمي دونم چرا ندادم يادم رفت يا تو نبودي؟
يك قرون از كيف مادر برداشتم دهشاهي چغاله بادام دهشاهي گوجه سبز خريدم
چغاله هارو دادم به تو گوجه ها رو دادم مادر جون بندازه تو آش... مادرت با مادرم كنار درب اطاق ايستاده بودند من و تو داشتيم نون بيار كباب ببر بازي مي كرديم يادم نيست حواس ندارم نمي دونم مادر تو بود يا مادر من كه گفت نيگا كن خواهر اين دو تا چه بهم ميان؟
چادر سر كردند ما هم دنبالشان رفتيم بستني فروشي سر كوچه هوا گرم بود يادت هست؟
مادرامون بستني خواستند با ليموناد نوشابه خارجي تازه اومده بود تو خواستي يادم نيست پا به زمين كوبيدي و خواستي يا نه... مادرت يه شيشه نوشابه سينالكو كه خارجي بود را خريد داد دست من گفت با هم شريكي بخوريد يه قلپ خوردم شيشه رو دادم به تو قلپ قلپ داشتي مي خوردي نگاهم كردي خنديدي سرت را خم كردي رو شونه راستت موهات ريخت رو شونه... بقيه اش مال من باشه؟ مگه مي تونستم بگم نه نه...نه
نمي تونستم يه روز پرسيدي دوسم داري؟ نمي تونستم بگم نه روم نمي شد بگم آره سرم رو تكون دادم گفتي بگو بخدا...
گفتم هم بخدا هم اندازه خدا.... حالا به آينه نگاه مي كنم مادر... پدر مي دونم شاهد هستند
پس كجاي آينه خنده هات قايم شدند هميشه توي اين آينه بودند خنده هات هميشه هر وقت به اين آينه نگاه مي كردم تو بودي كه مي خنديدي...تو بودي كه داشتي موهات رو شونه مي زدي پس حالا كجايي؟ بلند مي شوم بطرف گرامافون مي روم هنوز صفحه قمر روش هست سوزن گرامافون را
مي گذارم اول صفحه با گردش صفحه...آره اين صداي
قمر است كه مي خواند درست مثل همون روز تو بستني فروشي كه راديو داشت صداي قمر را پخش مي كرد .
ديگه به من نخند به اين روزگار بخند بهار همين روزها مياد واي چه قيامتي خواهد شد
بازهم عاشق خواهم شد گيلاس هاي دم چسبيده را نگه مي دارم براي
گوش هاي تو
ميدونم دوست داري به دختراي محل با گوشواره هايت پز بدي بعضي وقتا به ديدار مادر و پدر مي روم راه دور است اما من مي روم به كمك اين عصا تو هم اگر روزي شنيدي من هم مردم و رفتم پيش مادر به همه به همه عالم بگو (دق كرد مرد ) ميدونم توي همين آينه دق خواهم كرد
خواهي ديد...يا نه خواهي شنيد....


