از من بهتر هم هست؟
سالها پیش از خودم پرسیدم : از من بهتر هم هست؟
خیلی ها به من خندیدند ، خیلی ها بر من نامِ مغرور نهادند بعضی ها به من احسنت گفتند و بعضی های دیگر بی تفاوت عبور کردند.
برای من مهم راضی کردن ِ این نفس جستجوگر بود که این معرکه را برپا کرده بود . در کوچه پس کوچه های تَوَهُمِ زندگی از دکان هایی عبور کردم کلون هایی را به صدا درآوردم ، گاه غرور و یأس و عشق دُچار من شدند و گاه خسته از این جستجو بر کنجی آرام خفتم.
تا این که شنیدم آفریننده ای هست که در بساطش همه چیز یافت می شود و همانا اوست که این توهم را آفریده است.
روی به سوی او کردم و یافتم ! فریاد زدم : یافتم ! یافتم ! و به من خندیدند.
سکوت ! سکوت ! تردید ! تردید ! و اینک آرامش از رسیدن به حقیقتی عالی در این لحظه . ساده و در عین حال زیبا!
گفت : در هزارتویی هستم که خروج از آن آگاهی می خواهد . در این هزار تو بهترین و یا بدترینی یافت نخواهم کرد.
به من گفت که ما جزیی از کل هستیم و آمدیم که بگوییم در این رسالتی که عهده دار شدیم بهترین هستیم نه در کل این مسیر!
گفت: هم بهار زیباست و هم زمستان ! هم پاییز زیباست و هم تابستان ! پرسیدم : زیبا یی چیست؟
گفت: خوسحال و عاشقانه نگاه کردنِ به هستی!
" بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری"
"و اینک از این که پاسخی زیبا یافتم بسیار خوشحالم"
امیدوارم خوشحال وعاشقانه نگاه کنید .
خانمي که خاطر خواه شما بشه و واقعاً شما رو دوست داشته باشه اگه از ايل و تبار واتو واتو هاي اصيل باشه دست به اين کارا مي زنه
سعي مي کنه ديدن شما لطمه اي به بقيه کاراش نزنه تا اونجايي که ممکنه به خاطر شما به دليل غيبت سر کلاساش يه درسش حذف بشه
اگه باهاش شوخي هاي بد بد و خودموني کنين همچين ضايعتون مي کنه اما دو دقيقه بعد خودش يه شوخي بدتر مي کنه و شما رو دچار سردرگمي مي کنه و گيجتون مي کنه
پسري که خاطرخواه شماست (آخ کجايي خاطرخواه !) و واقعاً شما را دوست داره، دست به اين کارا مي زنه
سعي مي کنه خيلي از اوقات خودش رو با شما بگذرونه،حتي زماني که فرصتش کم باشه
با شما شوخي مي کنه ، سعي مي کنه با اداي يکسري کلمات ، محبت و دوستي خودش رو نشون بده (مثلا مي گه اگه بد خواه مدخواه داري جون دادا بگوها)، حرفاي زيبا و قشنگ مي زنه
سعي مي کنه روي شما تأثير خوب بگذاره ، هي مي خواد به شما کمک کنه
نيكي وبدي
لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود…کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد. وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند.".
انسان واقعي هميشه غيرقابل پيشبيني است.
او آزادي است.
او فاقد شخصيت است چون هر لحظه
مبارزهاي نو را آغاز ميكند.
هر لحظه در بُعدي نو حركت ميكند،
هر لحظه با ديدگاني نو مينگرد.
هر لحظه دوباره و دوباره با ديدي نو پاسخ ميدهد.
او هرگز پير نيست; او هميشه جوان است
سگانه ها

--هیچ کس به اندازه سگ ها
هنگام تشنگی
از خوردن آب ،
لذت نمی برد!
این داستان را من خود
چندین بار تجربه کرده ام!!
روحش شاد - یادش گرامی
فرشته بيكار
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است
|
به نظاره آسمان رفته بودم ؛
|
قابليت ذهن سالم
شايد اگر از هر کسی بخواهيد سلامت جسمی را برای شما تعريف کند از عهده اين کار برآيد ولی متاسفانه سلامت ذهن و روان همچنان عنصری ناشناخته برای اغلب مردم است . اصولا يک ذهن سالم ذهنی است که قابليت های خاصی را که در ادامه به آن می پردازيم داشته باشد .
1- توان دوست داشتن و دوست داشته شدن : فقدان اين توانايی و عدم دوست داشته شدن از سوی سايرين می تواند در رشد و سلامت روحی انسان اختلال ايجاد کند.
2-توان پذيرش تغيير : داشتن يک روحيه مثبت گرا با کمک گرفتن از عقل و منطق به انسان کمک می کند تا بتواند با تغييرات کنار آمده و حتی شرايط بد را نيز تحمل کند.
3-توان رويارويی با خطر يا به اصطلاح ريسک کردن در راستای رسيدن به اهداف زندگی : البته در اين ريسک کردن نبايد مدام منتظر وقوع پيامدهای ناگوار باشيد.
4-نشان دادن احساسات : همان طور که هر چطزی را حس می کنيد می توانيد احساستان را به شکل يک نمود خارجی نشان دهيد ، حتی نشان دادن احساسات منفی مانند خشم .
5- ديدن واقعيات به اندازه لازم : خوش بينی و بدبينی بيش از حد هر دو به روحيه انسان آسيب می رساند.اما اميد ، ايمان و احساس حمايت شدن از غيب همگی در تطابق با شرايط سخت به حفظ سلامت روح انسان کمک می کنند.
6-داشتن قدرت تخيل و آزاد گذاشتن اين قوه بریا توليدات ذهنی يعنی همان روندی که به خلاقيت می انجامد.
7-آگاهی از توان خود : داشتن شناخت صحيح از توانايی های مان به ما کمک می کند بتوانيم با مشکلات درست روبرو شويم.
8-قدرت اعتراف به اشتباه : اين عنصر يکی از ظريف ترين فاکتورهای سلامت روان است که به انتقاد از خود و آموختن از تجربيات گذشته خود نيز مربوط می شود. بر خلاف آنچه در وهله اول به ذهن می آيد دستيابی به سلامت روان در اين بعد کار ساده ای نيست.
9-قايل بودن احترام و شخصيت برای خود.
10-توان همراهی و برآورده کردن انتظارات جمع همزيست (مانند خانواده ،همکاران يا همسايگان ) : البته برای اين همراهی و همدردی بايد به خود اجازه انتخاب بدهيد. به اين ترتيب در صورتی که تصميم به عدم همکاری بگيريد می توانيد اين کار را انجام ندهيد.
11-احساس آزادی در نشان دادن افکار و عقايد خود و به اصطلاح ابراز خود: اين ابراز کردن می تواند از طريق رفتار ، کلام ، نوع لباس و پيام های غيرکلامی باشد.
12-توان نشان دادن شادی و هيجان و تعجب واقعی : البته متاسفانه در برخی فرهنگ ها اين ابراز شادی و هيجان در اجتماع شايسته شمرده نیم شود.
13-توان پاسخگويی به نيازهای منطقی خود و ديگران به شيوه ای متعارف.
14-داشتن روحيه شوخ طبعی و بذله گويی : اصولا توان ديدن روی خنده دار حوادث و در نظر گرفتن آنها خصوصا در مواقعی که با مشکل مواجه می شويم ، يکی از قابليت های بسيار کمک کننده ذهن سالم به ماست
|
در سال پيامبر اعظم اسلام و بمناسبت هفته وحدت؛ نگاهي اجمالي به زندگينامه آن حضرت حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)، فرزند عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف، در مكّه به دنيا آمد.
|
تفاوت آقا و خانم ها
آينده:
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مردتا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود
موفقيت:
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.
ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند، ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند
فرزند:
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند
حمام:
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.
خواروبار:
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.
بيرون رفتن:
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاظر است.
وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود
اسامي مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد
بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود
پیراهن پاره ی شب
خون مي در رگ هر تاك دويد اي ساقي
آب حسرت ز لب جام چكيد اي ساقي
دست الطاف بلند تو بنازم كه چو سرو
سايه ات بر سر همسايه رسيد اي ساقي
ياد آن شاعر سر سبز سفر كرده به خير
كه بجز داغ دراين باغ نديد اي ساقي
دست تقدير فرو ريخت بهم ور نه كنون
برده بودم به فلك كاخ اميد اي ساقي
چه خيالي ست از اين آمد و رفت اي مردم
چه فتوحي ست در اين گفت و شنيد اي ساقي
در تماشاي تو بوديم كه يك ابر حسود
پرده اي بر رخ مهتاب كشيد اي ساقي
من افتاده ز پاي ستم انداخته را
تو مگر دست بگيري به نبيد اي ساقي
غریبه دلت گرفته میدونم
همه دنیات یه سرابه
تن تو تشنه تر از خاک کویر
توی سینت پره آهه میدونم...
غریبه ای سوخته خورشید عشق
تار و پود تو گسسته
میون غنچه پاک قلب تو
خنجر رفیق نشسته می دونم...
غریبه به اشک سرخ تو قسم
درد عشق منو تو دردی حقیره
ببین اون کنج خرابه های شهرو
که داره کودکی از سرما میمیره
غریبه اون ور دنیا رو نگاه کن
جنگ و خون ه و نفس مرغی اسیره
میرسه از گرد راه گوله سربی
نه فقط عشق حتی دنیا رو میگیره
غریبه دلت گرفته میدونم
با تو تا غروب غمها میمونم
دیگه بسه نذار از آوارگی ها بخونم
غریبه زندگی سخته , آره سخته
اما خوب باید شکستو دم نزد
باید از زهر صبوری سر کشید
به شراب سرخ کینه لب نزد
|
خانواده حاج علي خودشان ميگفتند: قلب حسن، چشمهاي حسن، كليههاي حسن، استخوانهاي پايش، كبد حسن از سراسر ايران به گرد مزارش ميآيند و به واقع چنين بود، همه آنها آمده بودند و كنار مزار جوان خانواده حاج علي به شكر و سپاسگزاري خداوند از وجود چنين بندگان ايثارگري نشسته بودند. | ||
|
|
بپذيريم كه جسم فاني است و روح باقي .... عضوي را كه همنوع من نياز دارد چرا با خود به گور برم تا بپوسد .... باشد تا خداوندگار نيز از اين حقير راضي گردد ... قطعا با اين كار بيش از ديگران به خودمان كمك كرده ايم..... واقعا در اين دنيا چقدر به ديگران كمك كرده ايم و حال ميخواهيم اين كالبد فاني را هم از آنها دريغ كنيم تا خوراك مور و ملخ شود ؟؟؟؟ و آيا عمل بزرگي را انجام داده ايم اگر چنين كنيم؟؟؟ فراموش نكنيم كه شايد پيش از ديگران خود نيازمند ديگران شويم!!! پس ببخش تا روز نياز به تو ببخشند. به ياد مولايم حسين (ع) كه در كربلا با او چه ها كه نكردند
| |
![]() |
قلبم را به تو امانت خواهم داد هرچند در هنگام سپردن به تو خود حضور ندارم مي روم مي روم به دياري كه تو نيز خود را براي رفتن به آنجا آماده كرده اي من نمي ميرم من زنده ام من زنده ام چون تو نفس مي كشي مرگم را جشن مي گيرم فقط و فقط بخاطر روز تولد دوباره تو . . . اي غريبه تولدت مبارك
| |
|
يه بار تو تلوزيون ديدم يه مادري سرشو گذاشته بود رو سينيه يكي ديگه و صدايه قلب پسرشو ميشنيد.... خيلي قشنگه.انقدر كه ادم حاضره وقتي كه زندهس يكيرو اينطوري به زندگي برگردونه. چه برسه به اينكه مرده باشه.
| ||
|
از ميان چيز هاي بسيار زيبا يي كه خداي مهربان به ما داده و ما قدر انها را شايد ندانيم وهنوز نداشتن ان را باور نداشته باشيم... بگذار نفر بعدي كسي باشد كه در نداشتن ان عمري را درحسرت پشت سر گذارده وهنوز اميد به خدا و شادي را از دست نداده.
| ||
![]() |
مرگم اگر تولد دیگری باشد، چه باک! چه باک،که قلب من در سینه ی انسانیت می تپد و ریه ام از شمیم زندگی پر و خالی میشود. چه باک اگر در حوالی دنیا قدم نزنم آن زمان که در تو زنده باشم!
| |
|
خدا خدا خدا ميدونه ما بنده هاش چي كار مي كنيم اهدا عضوم تنها كاري كه مي تونم در برابر اين همه حوبي خدا در حقم انجاو بدم واسه اشرف مخلوقاتش...
| ||
![]() |
الهام:
امروز با دستاي خودم فرم كسي رو پر كردم كه تمام زندگيمه ,كسي كه همه ي وجودمه,كسي كه حتي فكر نبودنش نابودم ميكنه,كسي كه مثل بارون,صداقت ابر,عشق اسمون زيباست... دستام ميلرزيد,اشكام بي اراده ميريخت,قدرت اينو نداشتم كه دكمه پذيرفته شدن فرم رو فشار بدم..اما به ناچار اينكارو كردم اونوقت بود كه با تمام وجودم بهش افتخار كردم امير خوبم به همان خدايي كه تو را افريد سوگند كه تا هميشه در سحر عشق تو باقي خواهم ماند.......
| |
|
يادبودي از هدا : خداوندا!تو سرچشمه عشقي.ذره اي از عشقي را كه به من دادي شايد با اين عمل به تو بازگردانم. اه كه چه حس غريب اما زيبائست.تصور اينكه با اعضه من تني جون مي گيره بهم نيرو ميده.فقط مي گم كاش به پدر و مادرم خيلي سخت نگذره.كاش يه روزي بشه كه كمكي باشم. با ارزوي شفاي همه بيماران. بدرود . | ||
|
*** استفاده از اعضاى ميّت براى پيوند به بدن شخص ديگر، اگر با اذن ميّت در دوران حياتش و يا با اذن اولياى او بعد از مردنش باشد و يا نجات جان نفس محترمى وابسته به آن باشد، اشكال ندارد و وصيّت به اين مطالب هم مانعى ندارد، مگر در اعضايى كه برداشتن آنها از بدن ميّت، موجب صدق عنوان مثله باشد و يا عرفاً هتك حرمت ميّت محسوب شود. منبع | ||
|
شما هم ميتوانيد |
||
• مقابل کساني که به کمک تو احتياج دارند،بخشنده باش.
• در مورد نيازهاي شخصي ات صرفه جو و قانع باش.
• آن قدر عاقل باش تا قبول کني که در مورد همه چيز آگاهي نداري.
• آن قدر قوي باش که بتواني با روزگار روبه رو شوي.
• آن قدر ضعيف باش تا قبول کني که نمي تواني همه کارها را به تنهايي انجام دهي
-------------------------
در انتهای هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور می كنم
اين خاك تيره اين زمین
پاپوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده ای مرا ؟
-------------------------------------------------------------------------------------------------
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.گفتي ... ، گفتم... .حالا فكر كردي فرق ما كجا بود؟فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.
------------------------------------------------------
تلخ ، مثلِ بخار قهوه
کاش آن روز نبود .
آن روز که رفتي و فقط چند دقيقه بالاپوشت ، بي تو، با من بود .
هر چند که با شتاب رفتي و با خنده ي خواستني ات ، با شتاب برگشتي .
اما همان چند دقيقه .
بي سنگيني ِ نگاه سرزنشگر هر کس و هيچ کس ،
آرام و کشدار و طولاني ،
بوئيدمش .
عميق و عميق .
بوي تو را مي داد . نزديک ِ نزديک .
يادت هست ؟
تو هرگز راز شيطنت ِ سرشار ِ نگاهم را ندانستي .
و شک دار مانده بودي که چه ديده و شنيده ام ،
در همان چند دقيقه که نبودي ،
اما بالاپوش و کوله ات با من مانده بود .
من که هوس ناک ،
در همان چند دقيقه ، عطر تو را هزار بار سرکشيدم ، بي ترديد .
از همان بالا پوشي که تو را هر روز تنگ در آغوش مي کشيد .
همان بالاپوشي که از ميان آن همه پوشيدني ِ رنگ به رنگ ،
رخصتش داده بودي تا نزديک تر از همه تو را در بر بگيرد .
و من عطر ِ بي واسطه ي تو را از او سراغ مي گرفتم .
هنوز عطر تو را دارم ، نه در هزار لاي ِ خاطره ،
که در اولين صفحه تنفس ِ هر روزم .
هنوز عطر تو را نفس مي کشم .
هنوز سينه ام مور مور مي شود از احساس عطر تو در هواي ِ بي خيالي ِ همان چند دقيقه.
تو خيال نبودي و نيستي .
اما کاش آن روز نبود ، و آن روزهاي ديگر .
عذابم نده !
نه طاقتي مانده و نه تحملي .
دل نمي پوسد اما ، تن شايد . همان تني که رايحه تو را در سلول - سلولش حل کرد .
با عطر تو خون در رگم مي چرخد و واي از وقتي به قلبم مي رساندش .
حالا رمز فشرده شدن قلبم را خوب مي دانم . درنگ واهمه انگيزش .
حتي دست دست کردنش را در تپيدن ،
آن گاه که درمانده ، عطر تو را در خود مي چشد و
دست کشيدن از آن را سخت مي بيند .
نمي داند بيچاره که چرخه ي دوباره اش آمدني است .
همان نفس ِ آرام و طولاني که تو را و عطر تو را به من آميخت .
بترس از اين که يک بار ، از دلتنگي قلبم عطر تو را رها نکند و ديگر نتپد .
کاش آن روز نبود ،
تا اين گونه قلبم گاه به گاه فشرده نمي شد .
تا اين گونه تمام رايحه هاي خوش دنيا به مشام ِ من اين گونه تلخ نمي آمد .
تلخ مثل ِ بخار قهوه .
باران
گوش كن
تو تنها مونس من درين شبهاى بهارى
رعد
تو فرياد من درين لحظه هايى
بلند تر شو
تا دلم آرام گيرد
پاييز كجاست؟!
تا همه رنگ مرا ببينند: زرد و غمناك
ابرها
هيچگاه نرويد با باد
شما چشمهاى منيد
بهار است
من گلى پژمرده در آنم
بيا تا رنگم سبز و بهارى شود
تو تنها
تولدى براى زمين من
هفت نصيحت از مولانا
• گشاده دست باش
• جاري باش
• كمك كن (مثل رود)
• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
• اگركسي اشتباه كردآن را بپوشان (مثل شب)
• وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
مثلث عشق
تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:
تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.
صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟
هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.
اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:
تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.
تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.
صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.
صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.
هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.
تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.
هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب.
سفر
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود
برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رها برگردي
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد مسافر رفت و كولهاش سنگين بود هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست
آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟
بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد ،
بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ...
ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت .
می گویند :" خواستن توانستن است" ...
می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟
نخواهد برخیزد و بایستد؟
همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم،
باز هم می گویم: "من از سلاله ی درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند ...پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."
من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!!
من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری میسازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم ...
حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ... پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم .
...معجزه یعنی من ، یعنی تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن !
آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟
زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟
در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده
باور معجزه جاریست ، مگر شک داری ؟
سرو
سروی سرد در بادی سردتر می لرزید.بارانی سردتر بر او بارید.خورشید فردا سرو را سرد دید.پس او را گرمید .تا جایی که خاکش خشکید.از آن سو سرو پاییز را با زردی دوستانش دید.اما هنوز سبز بود. زمستان آن سال هم تنه ی سردِ خشکِ سرو را یخ بست.تنه ی سرو از سردی ترک برداشت اما باز هم سبز بود.
• گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
• اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)
• وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
• بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
• اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )
----------------------------------------------------------------
خدایا چه غریب است درد بی کسی
و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی
و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم
و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است
تنهایی و بی کسی ام را دیده ای ,دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است .خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم
صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم . خسته شده ام
خسته خسته
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بادا که در زمان تاریکی و تباهی شمع و چراغ باشیم .....
صعود زیباست حتی بسوی قله ای اتشفشانی وسقوط نفرت زاست<<حتی درون دره ای سر سبز ..>>
فرهاد نقش خود بر کوه کند شیرین بهانه بود..............
متاسفانه بی وفایی و خیانت همیشه وجود داشته و همواره جای صحبت و بحث را در مورد آن باز نموده است. امروزه برخی از کانال های تلویزیونی مانند REALITY TV درمورداین موضوع برنامه های متعددی دارند اما براستی چرا برخی از مردان خیانت می کنند؟
همه مردان تا حدی می دانند که خیانت کار درست و پسندیده ای نیست و از ابتدا اکثر آنها حتی فکر خیانت را هـم به سـر خطور نـمی دهند ولـی مـتاسـفانه گاهی دچار این اشتباه و گناه بزرگ می شوند. در ادامه 10 دلیل اصلی خیانت در مردان را می خوانید.
دلیل شماره 1
از بین رفتن عشق و علاقه
افسوس که پس از گذشت زمـان طـولانــی با هــم بـودن، بـرخــی مـردان آن عــشـق و عــلاقه و احـساساتـی را که در ابتدا به همسرشـان داشتند، از دست میدهند. اما این رابطه به جزئی از وجودشان مبدل شـده. جـدایی بسیار دردناک و تاثر برانگیزاست. پس بجای جدایی باید چاره ای اندیشید و به زندگی شیرین در کنار هم ادامه داد.
دلیل شماره 2
عدم جذابیت همسر
سر کردن مدت طولانی با یکدیگر گاهی اوقات باعث تنبلی و سستی زنان می شود. به این معنا که دیگر به سر و وضع خود نرسیده و جذابـیـتی نـدارد و مانـنـد گـذشته به شیفتن شوهرشان نمی پردازند. مرد نیز دیـگر همـسرش را زیبـا نیـافته و زنـدگی با او هیجان و لذت قدیم را نخواهد داشت.
دلیل شماره 3
سهل انگاری زنان
اکثـر زنـان خـیـلی سـریـع و راحت شوهرشان را بخـاطر رفتارهای بی وفـا مـنـشـانـه او می بخشند که این موضوع شاید به دلیل ترس از تـنـهایی و یا فطرت رقیق القلبی زنان باشد.حتی ممکن است برخی از زنان خود را مقـصر اصلی خیانت شوهرشان پنداشته و قدمهایی رابرای بهبود روابطشان بردارند.این واقعیت که بسیاری از زنان به شوهرشان اجازه گریز از جرم و جنایت را میدهند ممکن است موجبات مضاعف شدن مشکلات آنها را فراهم آورد.
دلیل شماره 4
اخلاق و رفتار غیر قابل تحمل همسر
رفتارهای زشـت، نــق زدنــهـای دائـمی، نزاع ها و مجادله های فراوان دسـتور العمـل مناسبی برای ایجاد سردرد است و در تصـور برخـی مـردان ( البته به غلط )، خـیـانت بهترین راه فرار از جهنم خانه بوده و بهتر از آسپرین به درمان سـردرد کمک می کنــد.
دلیل شماره 5
بولهوسی و هوسرانی
این یک حقیقت غیر قابـل انـکـار اسـت کـه مـردان هوسران توانایی "نه" گفتن در روابط جنسی را نُـدارنـد. بـا ایـنـکه آنـهـا بـطـور هـمیـشـگـی با پـیشـنهادات جـنسی بمباران نمیشوند، گاهی ممکن است موقعیتی ایستادگی ناپذیر برایشان پیـش آید. در ایـن زمان مردان بی جنـبه و هوسـبـاز تصـور می کنـنـد کـه این موقـیت شاید دیـگر هرگز در زندگی آنها ایجاد نشود و تن به زشتی میدهند.
دلیل شماره 6
عقده های جنسی
بعضی مردان مایلند بدانند که چقدر از لحاظ جنسی برای دیگر زنان جالبند و در روابط طولانی این سوال برایشان پـیش می آید که آیا هنـوز در بازار خریداری دارند یا خیر که یافتن این پرسش ممکن است آنها را بـرای رسـیدن بـه اهداف غیر مشروعشان سوق دهد.
دلیل شماره 7
بی خطر شمردن خیانت
ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد. این ضرب المثل قدیمی تازمانیکه دوربین مدار بسته ای برای کنترل مردان وجودنداشته باشدحقیقتی محسوب ميشود. برخی تصور می کننـد که اگر خیانت بکنند کسی متوجه نشده و به کسی نیز صـدمـه ای نـخـواهـد رسیـد و ایــن استـدلال را بهانـه ای بـرای انـجام عـمـل زشـت خود برمیشمارند. اما توجه داشته باشـیـد که هـر قـدر مـردان به دلیل عدم کنترل حیله گر تر شوند، زنان به همان اندازه شبکه جاسوسی و کنترلی خود را گسترش خواهند داد.
دلیل شماره 8
زیاده خواهی و تنوع طلبی
برخی از مردان بدلیل داشتن میل به زیاده خواهی و تنوع طلبی و هیجانات کاذب و زود گذر به این عـمل زشـت تن می دهند. آنها به زن به دیده "غنیمت جنسی" می نگرند و با وجود یک زن در زندگی، تصور می کنند فرصتهای زیادی را از دست داده اند.
دلیل شماره 9
خیانت همسر
برخی از مردان به بی وفایی و انحراف هـمسـر خـود پـی برده و تـنـها راه آرام کـردن و فرونشاندن خشم خود را در مقابله به مثل می یابند که عملی غیر منطقی مینماید.
دلیل شماره 10
عدم رقبت همسر به داشتن روابط جنسی
برخی از زنان در روابط زناشویی با شوهر خود ممکن است تمایل به این روابط را از دست داده و یا کمتر به این موضوع اهمـیت دهـنـد که ایـن امـر مـمـکن اسـت باعـث فشارهای روانی و جسمانی به مرد شده و منجر به کج روی او گردد.
نتیجه: خیانت در زندگی امری نکوهیده و ضد اخلاقی است که اثرات زیان بار آن قطعا" دیر یا زود گریبان گیر فرد خواهد شد. بنابراین چنانچه مشکلی در روابط وجود دارد باید با دید باز به آنها نگریست و با اندیشه و تدبیر سعی در حل آنها نمود. صادق باشید.
10 دلیل خیانت زن
غم انگیز ولی واقعی.
در روابط زناشویی چیزی بنام یک "رابطه کامل" وجود ندارد و متاسفانه با این که شما تصور میکنید همسرتان بسیار به شما علاقمند است احتمال خیانت او وجود..... بخاطر داشته باشید: زنان بسیار نکته بین و دقیق هستند و درصورت خیانت مانند یک تبهکار حرفه ای ردی از خودشان باقی نمی گذارند بنابراین شما باید خوب حواستان را جمع کنید. در زیـر 10 نشانـه اصلی که ممکـن است ( نه لزوما" ) دلیـل خیـانت یـک زن باشد را می خوانید:
نشانه شماره 1
بی تفاوتی و بی اهمیتی
چه چیزی بدتر از این اســت که همسـر شـما تقریبا در مـورد همه چیز نق بزند؟ به نظر می رسد بدتر این باشد که او دیگر توجه نکند که حتی شـما یک مـوجود زنده هستید. همانـطور که نشـانه شــماره 9 ( بهانه جویی و گیـر دادن سر هر موضوع ) یک نــشـانه خیانت محسوب میگردد بر عکس آن هم یعنی بی اهـمیتـی در انجام کارهای شما نیز دلیلی محکم است. دیگر برای او فرقی نميکند که شما کجا میروید و چه کار می کنید. اگر عقیده خود را مثلا" در مورداحساس خود و یا ظاهر او ابرازکنید با جوابی سرد مواجه خواهید شد. بعبارت دیگر او همـان اندازه اهمیتی که شما برای موضوعات مختلف قائل هستید، قائل نخواهد بود بخصـوص که آن موضـوع مسـتقیما" در رابـطه شـما تاثیر گذار باشد.
نشانه شماره 2
افزایش مشغولیتها
او میگوید دیگر وقت انجام فعالیت های فوق برنامه را با شما ندارد با اینحال وقتی که "دوستش" با او تماس می گیرد همان لحظه حاضر و آمـاده شده و بـیرون می رود. او بسیار زیاد برای "کار" از خانه خارج می شود.
نشانه شماره 3
تغییر در زندگی جنسي
ایجاد تحـولات ناگهـانی، عـدم تمایـل و سربازدن در آميزش همـچنین ارضا نشدن مانند گذشته، می تواند نتیجه درمیان بودن فرد دیگری باشد.
نشانه شماره 4
افزایش استقلال و خودکامگی
یک نشانه مهم کج روی این است که او از نـهاد دو نـفره خـانواده جدا شده و به سمت خودمختاری پیش می رود. او دیگر نمی گوید "ما" می گویـد "من" بعلاوه کار خودش را انجام می دهد و تمایلی به مشورت در مورد اندیشه های آینده زندگی ندارد. او طوری رفتار میکند که به شما بفهماند دیگر نیازی به نگهداری شما ندارد.
نشانه شماره 5
افزایش آرایش و آراستگی
هـمانگونه که خود شما در ابتدای ارتباطتان سعی در نشان دادن محاسن خود به یکدیگر داشتيد، اکـنون او نـیز بصورت ناگهانی اصرار در آرایش بیشتر و تغییر لباس و دگرگون کردن ظاهر خود برای فردي دیگر دارد.
نشانه شماره 6
ایجاد تغییرات در عادت ها
اگر او سرش جای دیگری گرم باشد ، بطور قطع متـوجه تـغییراتـی در انـجام عـادتها و کارهای روزمره اش خواهید شد. دیگر تمایلی به سینما رفتن وجود ندارد و صحبتی از شرکت در کلاسـهای آموزشـی نمی شـود. معمولا" مـردان دوسـت دارند با مـعشـوقه جدیدشان ملاقات کنند و این امر موجب غفلت و بازماندن از انجام مشغولیات گذشته می گردد.
نشانه شماره 7
ممانعت از پاسخگویی به سؤالات ساده
هـمیشه نسبت بفردی که حتی از پاسخگویی به ساده ترین و منصفانه ترین سوالات شما سرباز می زند و یا سـوالات شما را از خودتان می پرسد ( این امر نشانگر یافتن یک جستجوی ذهنی برای دروغگویی است ) ضنین و مشکوک باشید. هشیار باشید در مورد دیر آمدن ها به خانه و ایـنکه او با غرولند در جواب سوال شما می گوید: " چرا می خوای بدونی کی از محل کارم خارج شدم؟". اگر او به سوالاتی که همیشه عادت داشـت داوطـلبـانـه و با رقبـت پاسـخ دهـد ولی اکنـون با حالت تدافـعی و جبـهه گیرانه علاقه ای به جواب دادن آنها ندارد، بـدانید که او چـیزی ( یا کسی....) را از شما پنهان میکند.
نشانه شماره 8
دوستی با فردی جدید
یک از نشانه های شروع خیانت قرار گرفتن فردی جدید در سر راه اوست که ممکن است از طرف او "همکار" یا "دوست قدیمی" اطلاق شود. او از بیان جزئیات دوستی با فرد جدید خودداری کرده و سعی در پوشاندن آنها دارد.
نشانه شماره 9
افزایش پرخاشگری و ستیزه جویی
آن روزهای تفاهم و همدلی و رضایت که با هم داشتید به پایان رسیـده. اخیرا او با هر کار شما شروع به مشاجره و شکایت پـرداخـتـه و از هـر بـهـانـه ای بـرای نـزاع و تخریب شخصیت شما استفاده میکند. نق زدنها به او کمک می کند تا احساس گناه را از بین برده و یا حداقل کمترکند. بنابراین اگر عیب جوییهای او از شما بصورت یک عادت درآمده کمی دقت کنید ببینید چه اتفاقی در حال افتادن است.
نشانه شماره 10
فاصله گرفتن و جدایی از خانواده
این واقعیت که او دیگر علاقه ای به رسیدگی امور خانواده ندارد و تمایلش را به برقراری رابطه با خـانـواده و دوسـتان شما از دسـت می دهد، مـی تواند دلیـل بر پشیمانی و ندامت ناشی از خیانت باشد. او ممکن است بخاطر خیـانـتش احسـاس گنـاه کـرده و روبرو شدن با دوستان یا خانواده شما او را به یاد گناهانش بیندازد.بنابراین هرچقدر او در صداقت و درستی قوطه ورتر شود، بهمان اندازه مجبور بتحمل عذاب وجدان کمتری خواهد شد.
واقعیت گرا باشید: با این فکر که همسرتان هیچ وقت به شما خیانت نمی کند، خودتان را فریب ندهید و از طرف دیگر فورا" او را متهم به خیانت نکنید. اگر هـمسر شما دارای یک از نشانه های فـوق بـود، دلـیل بر ایـن است که احتـمـالا" چیـزی در این رابطه غلط می باشد و لزوما" دلیلی بر اتهام نهایی نیست. در هر حال بـا خـواندن ایـن مقاله فرصی مناسب برای شما پیش می آید تا بـتـوانید برخورد و دیدگاه منطقی تری نسبت به مسائل داشته باشید. موضوع مهم تر اینکه اجـازه نـدهید آنچه که ممکن اسـت تنها یک حس حسادت در شما باشد باعث تخریب افکارتان در مورد همـسرتان شود چرا که اشتباه انگاری و نتیجه گیری زود هنـگام ممکن اسـت یک رابطه را برای همیـشه از بین ببرد پس همه حقایق را پیش از روبرو شدن با وی درنظر داشته باشید.
رهايي
رهايي چنان زيباست كه تمامي پديده ها و مناظر اطرافت بسان زيباترين اثر هنري خلقت, نمايان ميشوند
رهايي چنان سبك است كه حتي وزن خود را بسان باري بر دوش حس نخواهي كرد,چه رسد به تعلقات و آرزوهاي الگو گرفته از يكديگر .
رهايي چنان لطيف است كه سايش مولكولهاي هوا را با پوست صورت خود, همچون هديه اي از طرف پروردگار مي ستائي.
رهايي چنان در لحظه حضور دارد كه مسئوليت تك تك لحظات عمر را بر عهده مي گيري.
رهايي چنان شاداب است كه بسان كودكي در مرغزاري وحشي.
رهايي چنان غريب است كه جز به تنهايي خود تكيه نتوان زد.
رهايي چنان عميق است كه حضور خود را تا دروني ترين لايه هاي وجودت حس مي كني.
رهايي چنان ايستاست كه قدرتمندترين نيروهاي منفي ياراي به لرزه درآوردن آنرا هم ندارند.
رهايي چنان خنثي است كه تمامي مصيبتها و موفقيتها را يكسان پاسخ مي گويي.
رهايي چنان رهاست كه خود را قلب و مركز هستي مي داني.
رهايي چنان صفاست كه سفره خود را براي تمامي خلايق مي گشايي.
رهايي چنان وفاست كه نيت خيرت را براي دشمن نيز مي فرستي
رهايي چنان فناست كه جز او را حس نخواهي كرد
رهايي چنان بقاست كه راز جاودانگي خود را در ابديت فاش مي كني.
رهايي چنان لقاست كه در خود وحدتي با ديگران دارد.
رهايي چنان كفاست كه بي نيازي خود را به حاكميت بر كائنات نمي بخشي.
رهايي چنان بلاست! كه فرقي در ميان هست و نيستش نيست.
رهايي چنان سخاست كه ميزاني براي خادمي درگه او نيست.
رهايي چنان عزيز است كه جز او پدري نيست
رهايي چنان دغل است كه مجنون را بر عاقل مي پسندي
رهايي چنان خالص است كه هم درون و هم برون يكجاست.
رهايي چنان فريب است كه فرقي در بود و نبود آن نيست.
رهايي چنان زلال است كه بسان تشنه اي بر جوي, حسرت سيراب شدن باقيست.
رهايي چنان فقير است كه جز روحي, نمانده هيچ باقي!
رهايي چنان فهيم است كه هيچ تنشي را بر تعادل برنمي گزيني.
رهايي چنان دور است كه مفهوم خود را تا بي نهايتش خواهي يافت.
رهايي چنان نزديك است كه گويي هيچگاه دور نبوده.
رهايي چنان سهيم است كه تمام كائنات را از آن خود مي داني.
رهايي چنان غايب است كه با او نيز تنها خواهي بود.
رهايي چنان عاشق است كه هستي را در تماميت خود دوست مي داري.
نوروز در تهران قديم بسيار پر شور تر از اين زمان برگزار می شد و اصلا ً يک اتفاق عمده و عظيم ِسالی يک بار بود .
با آغاز اسفند ماه که به آن برج حوت ( = ماهی ) می گفتند ، کم کم انديشه ی ورود به سال نو و رويارويی با نوروز به صورت جدی در دل مردم -از هر طبقه و دسته ای – اعم از تاجر ، کاسب ، کارگر و خلاصه فقير و ثروتمند راه می يافت . بازار به جنب و جوش در می آمد و مغازه دارها هماهنگ با شور و ولوله ی مردم کالاهای نوروزی خود را تبليغ می کردند .
نخستين برنامه ای که پيشاهنگ همه ی برنامه های نوروزی بود تهيه ی رخت و لباس نو بود که مقدم بر هر چيز ديگر و مسأله ای جدی به نظر می رسيد و نيز وقت بيشتری را می طلبيد . زيرا در آن زمان ها هنوز دوخته فروشی ها بويژه برای زنان و بچه ها رايج نبود ، اين بود که مردم ناگزير بودند پارچه بخرند و به خياط بدهند تا بدوزد . البته زنانی که خود هنر خياطی را می دانستند خودشان برای اين کار دست بکار می شدند . اما همه چيز می بايست تا وقت داشتند انجام شود . زيرا اگر دير به فکر می افتادند ،خياط ها سرشان بسيار شلوغ می شد بطوريکه حتا گاهی مجبور می شدند مشتريان هميشگی خود را به علت نداشتن وقت و نرساندن لباس تا شب عيد جواب کنند .
لباس کودکان بيشتر از رنگ های شاد و زنده مثل سرخ و زرد و آبی تهيه می شد .
زنان هم از زير تا رو لباس های خود را نو می کردند و اگر احتما لا ً زنی آن بودجه ی کافی را برای خريدن لباس در خود نمی ديد ، حتما ً دو دست چادر نماز ؛ يکی چادر سياه برّاق آهار دار خِش خِشی ، برای ميهمانی های نوروزی و يکی ديگر چادر نمازی از پارچه های گلدار ملوس برای سر ِ سفره ی هفت سين باضافه ی يک جفت کفش که به آن چارق می گفتند ، برای خود تهيه می کرد .
در آن زمان ها هنوز جوراب رايج نبود و اصلا ً جوراب از دوره ای به ايران آمد که ناصر الدين شاه به فرنگ رفت و برای زنان دربار و سو گلی های خود آن را به عنوان يک پديده ی جالب به ايران آورد . بعد ها کم کم مرسوم شد ، اما باز هم نه برای همه کس و نه برای همه جا بلکه آن را زنان ثروتمند ، در ميهمانی های سنگين به پا می کردند . البته جوراب های پشمی دست باف وجود داشت که برای زمستان مورد استفاده قرار می گرفت ، بنا براين مردم در تهيه ی لباس نوروزی از خريد جوراب معاف بودند .
برای مردان هم خريد يک عبا و يک جفت گيوه و يک کلاه از واجبات بود که بنا بر ضرب المثلی می گفتند : دوست به سر نگاه می کند و دشمن به پا ... پس حتما ً اگر نان شب هم نداشتند کفش و کلاه خود را برای نوروز نو می کردند و عبا هم که روی همه ی لباس ها پوشيده می شد و به اصطلاح ستّار العيوب بود ، بايد نو می شد .
بعد از اينکه خيال ها از بابت رخت و لباس عيد راحت می گرديد، نوبت به خانه تکانی می رسيد و اين سُنتی بود که در هيچ محله و خانه ای حتا در مسجد و مغازه هم بر و بر گرد نداشت و حتما ً بايد انجام می گرفت .
برای خانه تکانی اول کرسی را که وسيله ی گرما در زمستان بود و تلويحا ً به آن تنبل خانه می گفتند؛ (چون جای گرم و نرمی بود و همه زير آن می لميدند و بر چيدن آن هم هميشه باعث ملولی اهل خانه بويژه آقای خانه می شد ) بر می چيدند ، بطوريکه کمتر خانه ای بود که از دهم اسفند کرسی در آن بر قرار باشد . و بعد از آن به فرش تکانی يا فرش شويی می پرداختند و همه ی اين کارها نيز در کوچه و خيابان اتفاق می افتاد ، بدين ترتيب که قالی يا گليم يا نمد و يا هر چه را که با آن اتاقشان را مفروش می کردند ، به کوچه مِی آوردند و با چوب زدن به آن گرد و غبارش را می گرفتند و گاهی گرد و خاکی که بر اثر اين عمل به هوا بر می خاست ، موجب در گيری عابران و همسايگان با يکديگر می شد که البته بخاطر نوروز ، بسيار زود به آشتی می انجاميد . شستشوی پرده ها ، روفرشی ها ، چادر شب ها ، رويه ی پشتی ها و ديگر چيز ها بعد از تکاندن فرش اتفاق می افتاد .
بعد از آن نوبت به ظرف و ظروف می رسيد ؛ مس ها برای سفيد کردن به رويگری سپرده می شد ، ظروف برنجی از قبيل سماور و جام ِ پای آن با گرد ِ آجر و سرکه برق می افتاد ، شستن ظروف نقره از قبيل سينی و قند دان و انگاره ( = زير استکانی ) با ليف و صابون انجام می شد ، اما اگر در طی سال خيلی سياه شده بود به آبکار هی می بردند تا آبکارها به آن آب نقره بدهند .
آخرين مرحله بيرون ريختن وسايل از اتاق ها و آشپز خانه بود و در اين مرحله چيزهای بدرد نخور و بی مصرف از قبيل وسايل حلبی کج و کوله و سوراخ شده ، شيشه پيله های شکسته ، ليوان ها و استکان های لب پريده ، کاسه های ُترُک خورده که ديگر در مدت يک سال خدمت خود را انجام داده بودند ، به بيرون ريخته می شد و بعد از تميز کردن همه ی گوشه و کنارها و کُنج های اتاق ها و و گرد گيری و دوده گيری و شستن در و پنجره و گاهی هم ديوار ، دوباره وسايل تميز و برق افتاده به سر جای خود می گذاشتند و احتمالا ً ممکن بود در اين ميان تغيير و تحولی هم در شکل چيدن آنها اتفاق بيافتد که آن هم تنوعی برای افراد خانواده بوجود می آورد .
از 15 روز به عيد مانده نوبت سبز کردن سبزه می شد . برای اين کار شخص خوش دستی از خانواده ( معمولا ً مادر ) به نيت همه ی افراد خانه مشت مشت گندم يا عدس را در ظرفی سفالين می ريخت و هنگام ريختن سعی می کرد اولا ً دانه ای از دستش به زمين نيافتد و ديگر اينکه با ريختن هر مشتی صلوات می فرستاد و برای سلامتی و موفقيت آن شخص تا آخر ِ سال دعا می کرد . سپس روی دانه ها را آبی نيم گرم می ريخت و آن را در جای گرمی می گذاشت تا دانه ها به خود آب جذب کند و نيش بزند . پس آنها را در دستمال مرطوبی قرار می داد و ساعت به ساعت به آنها سر می زد تا جوانه ها کاملا ً خودشان را نشان بدهند ، آنگاه آنها را به بشقاب های چينی بزرگ که به آن دوری يا قاب می گفتند ، منتقل می کرد و تا چند مدتی رويش را دستمال می کشيد تا خوب رشد کنند . پس از آنکه سبزه ها کمی بلند می شدند يا به اصطلاح رخ می کشيدند ، پارچه قرمزی که به آن شِله می گفتند ، دور آن می بست ، تا هم از پراکنده شدن دانه ها جلو گيری کرده باشد و هم آنها زيباتر به نظر بيايند . بعضی از زنان با ذوق علاوه بر اين کارها بروی دانه های نخود با ظرافت چشم و ابرو می کشيدند و چارقد به سرشان می کردند ، يا از پارچه های رنگارنگ گل های کوچکی می چيد ند و به سر چوب می زدند و درميان سبز ها می گذاشتند ، تا سبزه ها جلوه ی ديگری پيدا کند .
گاهی هم سبزه را بر کوزه سبز می کردند بدين ترتيب که بذر تره تيزک ( = شاهی ) را در آب می خيساندند و پس از اينکه به لعاب می نشست ، آن را به پشت کوزه می ماليدند و داخل کوزه را آب می ريختند و سبزه با رطوبت کوزه سبز می شد و هنگامی که آن را بر سفره ی هفت سين می گذاشتند با گذاشتن چند شاخه گل سرخ در داخل کوزه به هفت سين جلوه ی بسيارزيبا يی می بخشيد ند .
در همين ايام خانم خانه دار به فکر آماده کردن شيرينی عيد خود می افتاد و چون هنوز دکانی به صورت شيرينی فروشی وجود نداشت ، آن را به زنان شيرينی پزی که اين کار حرفه ی آنان به حساب می آمد ، سفارش می داد ، يا اگر خانه دار تر بود شخصا ً شيرينی عيد را در خانه می پخت و فضايی نشاط انگيز و در خانه ايجاد می کرد ، زيرا عطر آن بو های مطبوع در فضای آن خانه ی پاک و پاکيزه بويژه برای بچه ها عالمی بهشتی بود . شيرينی عيد معمولا ً عبارت بود از نان برنجی ( خمير آرد برنج و کره و گلاب و شکر با تزيين سياه دانه ) ، نان وليعهدی ( نان های کوچکی از آرد گندم و کره و برنج و شکر که روی آن زرده ی تخم مرغ و زعفران و عسل می ماليدند ) مسقطی و راحت الحلقوم ( اين دو نوع شيرينی را از نشاسته و شکر درست می کردند ) نان بادامی ( ساخته شده از بادام رنده شده و شکر و آرد و کره ) نان نخود چی ، قطّاب ، باقلوا و غيره که همه با کره های معطر و طبيعی ساخته می شد و پر واضح است که بسيار هم مأکول و خوشمزه بود .
در همين روز ها بود که سر و کله ی آتش افروز و غول بيابانی هم در کوچه و خيابان پيدا می شد که فقط سالی يک بار به نمايش می پرداختند .
آتش افروزها لباس سرخ می پوشيدند و کلاه منگوله دار به سر می گذاشتند و صورتشان را را با دوده و يا زغال سياه می کردند . لب آستين لباسشان زنگوله داشت و هنگام دست افشانی زنگوله ها بهم می خورد و جرينگ جرينگ صدا می کرد و حالتی با نشاط بوجود می آورد . آنان با مشعلی که در دست داشتند در کوچه و محله براه می افتادند و چون به ميان مردم می رسيدند مشعل را می افروختند و به به آتش بازی می پرداختند و از اين جهت آنان را آتش افروز می گفتند . آتش افروزها ضمن آتش بازی و پايکوبی اشعاری از اين قبيل می خواندند و پول جمع می کردند :
آتيش افروزه / سالی يه روزه / دنيا دو روزه / مثل نيم سوزه / دس ( = دست ) خالی نيا / دلم می سوزه ....
غول بيابان هم به کسانی می گفتند که مثل آتش افروز ها سالی يک بار پيدايشان می شد . آنها دو نفر دونفر در کوچه و محله راه می افتادند و سر و رويی ژوليده و ريشی بلند و درهم برای خود درست می کردند ، لباسی از پوست ببر يا پوست پلنگ و دامنی کوتاه از چرم به جای شلوار می پوشيدند چنانکه پاهای پر مو و نا زيبایشان نمايان بود ، کاسه ی سر گاوی را بر سر می گذاشتند و ناگهان با پا برهنه در مکان های شلوغ در ميان مردم جست می زدند وبا صدايی گوش خراش می خواند ند که :
ما غول بيابانيم / سرگشته و حيرانيم / ما روح شما زشتان / از دست شما نالان / اينگونه پريشانيم / از ما زچه بگريزيد / از خويش بپرهيزيد / تا خوی شما زشت است / ما نيز ز زشتانيم / گاهی به توی خانه / گاهی توی دکانيم ....
مردمی هم که به دور معرکه ی آنان جمع می شدند ، هر کس به فراخور خود پولی در کلاهشان می ريخت
خلاصه با اين برنامه ها به شب چهار شنبه سوری نزديک می شدند ، که آن هم برای خود آدابی ويژه داشت که مهم ترينش از روی آتش پريدن بود .
بوته های شب چهارشنبه سوری را معمولا ً از بيابان های شهر ری و ورامين و بوسيله ی شتر می آوردند و سر ِ گذر ها و کوچه ها تل انبار می کردند و می فروختند . کار و کاسبی بوته فروشان در اين روز ها برای خود رونقی داشت زيرا شب چهارشنبه سوری خانه ای نبود که از آن شعله ی آتش زبانه نکشد .
از شرايط بوته افروزی اين بود که تعداد کُپه ها ( = دسته ها ) حتما ً بايد به عدد فرد باشد مثلا ً سه يا پنج يا هفت ، که از آن ميان عد د هفت از همه گرامی تر بود . بوته ها را هنگام غروب که هوا رو به تاريکی می رفت آتش می زدند و چون شعله می کشيد همه ی افراد خانواده پشت ِ سر ِ هم صف می بستند و در حاليکه می خواند ند سرخی تو از من / زردی من از تو از روی آن می پريد ند . هنگامی هم که آتش خاموش می شد و خاکستر آن سرد می گرد يد هر يک از افراد خانه مشتی از خاکستر آن را بر می داشت ، به کنار آب روانی می رفت و در حاليکه حاکستر را به آب می ريخت ، می گفت : ريختم و از غم گريختم ... و با اين کار خمودگی و برودت و سياهی را از زندگی خود دور می کرد .
در دوره ی سلطنت ناصر الدين شاه آتش بازی باروتی هم که تا آن زمان سابقه نداشت توسط فرانسوی ها وارد شده بود و آن عبارت بود از آتش بازی هايی که چون در هوا پخش می شد به صورت ماه و ستاره و تاج و پيام مبارک باد در می آمد . البته اين آتش بازی در آغاز فقط در باغ اندرونی شاه و به مناسبت جشن های مذهبی انجام می گرفت ، اما پس از چندی دستور نمايشش در شب چهار شنبه سوری و در ميدان توپخانه صادر شد و از آن پس مردم از بعد از ظهر برای تماشای آن در ميدان مزبور حاضر می شدند و جا می گرفتند .
يکی از آداب بسيار جدی شب چهارشنبه سوری ، آرايش يا بَزَک هفت قلم خانم ها بود که حتما ً بايد از بعد از ظهر سه شنبه و حدود ساعت دو و سه آغاز می شد . البته کوتاه کردن موی سر و زدودن موی صورت ( = بند انداختن يا نَخه کردن) را حتما ً روز قبل انجام می دادند . آرايشِ هفت قلم عبارت بود از : 1 - وسمه برای سياهی ابروان ، 2 – سرمه برای جلوه ی چشمان ، 3 – حنا برای نقش و نگار کف دست و پا و به ويژه نوک انگشتان ، 4 – سفيد آب برای سفيد کردن صورت ( سفيد آب در حکم پودر های امروزی بود ) ، 5 – غازه يا سرخاب برای گلگون کردن گونه ها ، 6 – غاليه برای خوشبو کردن روی و موی و بدن ( غاليه ماده ی معطری بود که از مشک و عنبر می ساختند ) ، 7 – زَرَک ، و آن عبارت بود از غبار زرينی که در آخر کار به سر و موی خود می افشاند ند تا بدرخشند . بعد از آرايش هفت قلم لباس مناسبی می پوشيدند و آنچه از زينت آلات از قبيل دستبند و انگشتر و گردن بند و نيمتاج و خلخال داشتند به خود می آويختند و عقيده داشتند که اين آراستگی و پيراستگی در چنين شبی چهره را تا آخر سال درخشنده و با طراوت نگاه می دارد .
فال ِ گوش و قاشق زنی هم از مراسم سنتی چهار شنبه سوری بود که گاه باعث بوجود آمدن اتفاق های شيرينی می شد که خالی از لطف هم نبود . البته چون در اين دو مورد زياد گفته شده ، از باز گويی آن خود داری می شود .
يکی ديگر از مراسم عمده ی شب چهارشنبه سوری دور انداختن کوزه ی کهنه بود که آنرا از واجبات می دانستند زيرا بر اين باور بودند که کوزه که در طی يک سال همواره خدمت کرده و هر دستی به آن رسيده است و دسته و دهانه ی آن سياه گشته ، سر چشمه ی پليدی هاست . بنا براين بر کوزه ی قديمی نام شيطان را می نوشتند و آن را از بام به کوچه می انداختند تا هزار تکه شود و با خود می خواندند که : دور کردم و دور کردم / چشم دشمنو ( دشمن را ) کور کردم .... و بدينگونه احساس می کردند که غم ها و سياهی ها را شکست داده اند ، آنگاه کوزه ی نويی را که همان روز خريده بودند پر از از آب می نمودند و اندکی گلاب هم در آن می ريختند و آن را در برای سفره ی هفت سين در کناری می گذاشتند .
آجيل چهارشنبه سوری هم از مواردی بود که در اين شب برای خود حرمتی داشت و هيچ خانه ای آن را فراموش نمی کرد . اين آجيل از هفت نوع ميوه ی خشک يعنی ؛ کشمش ، نخود چی ، توت ، انجير ، خرما ، قيسی ( = برگه ی زرد آلو ) ، و باسلق تهيه می شد و افراد خانواده آخر شب پس از همه ی برنامه ها دور هم می نشستند و در حاليکه فقط سخنان خوب و شادی آور و لطيفه های شيرين برای هم نقل می کردند آن را نوش جان می کردند .
البته در اين گير و دارها حمام شب عيد هم فراموش نمی شد و چون در آن روزها خانه ها حمام نداشت مردم ناگزير بودند که به حمام های خزينه دار بيرون بروند و اين امر گاهی ماهی يک بار و حتا در بعضی خانواده ها سه ماه يک بار و يا بيشتر اتفاق می افتاد . اما با نزديک شدن نوروز همه بايد سر و تن خود را از سياهی ها و دوده های زمستانی پاکيزه می کردند . بنابراين حمام ها هم در اين روز ها از مکان های شلوغ به حساب می آمد و بخصوص دو ، سه شب مانده به تحويل سال جای سوزن انداختن نداشت و شبانه روزی داغ و آماده ی برای ورود مردم بود . گاهی مادرها نصف شب بچه های خود را برای حمام نوروزی از خواب بيدار می کردند و با بقچه و بنديل ِ سنگينی روانه ی گرمابه می شدند و در آنجا آن چنان آنها را می شستند که گويی می خواستند پوست از بدنشان ور بياورند،اما چون همه ی اين برنامه ها برا ی نوروز بود بچه ها هم صدايشان در نمی آمد .
بعد از چهارشنبه سوری نوبت به مراسم شب علفه می رسيد و آن شب پيش از سال نو ، يعنی آخرين شب سال کهنه بود و بدان جهت به آن علفه می گفتند که بايد سبزی ( علف )يکی از مواد اصلی شام باشد . شام شب علفه تشکيل می شد از سبزی پلو با سبزی تازه و نو برانه ی بهاری ، کو کو ی سبزی با سبزی تازه و سير تازه و ماهی . که ماهی بيشتر از نوع دودی بود چون در آن زمان وسيله ای برای تازه نگاه داشتن ماهی نبود ، بنا براين ماهی را در همان جايی که صيد می کردند ، در آب نمک غليظ می خواباند ند و سپس دود می دادند . از اين جهت به آن ماهی دودی می گفتند . ماهی دودی بسيار خشک و شور بود و خانم خانه چند ساعت پيش از طبخ آن را قطعه قطعه می کرد و در آب می انداخت و هر نيم ساعت به يک بار آب آن را عوض می کرد تا شوری اش از بين برود و تازگی اش را به دست آورد و گو اينکه طبخ آن بسيار تخصصی و دشوار بود اما به خوردنش می ارزيد زيرا بسيار خوشمزه و مأکول بود .
سر سفره ی آخرين شام سال کهنه ( شب علفه ) حتما ً قابی هم از سبزی خوردن تازه شامل نعناع (نعنا ) و پودنه ( = پونه ) و ترخان و تربچه و مرزه وجود داشت که معمولا ً آنها را دوره گرد ها بر طبقی گذاشته و در کوچه و محله می گرداند ند و با صدای بلند مردم را برای خريد شان تشويق می کردند . تبليغ شاعرانه ای که آنان با آواز برای فروش سبزی خود بکار می بردند معمولا ً از اين دست بود : آی تربچه نقليه / تربچه ش گليه / گل پونه نعنا پونه / نوبر بهاره گل پونه / آقارو می خوای ؟ توی خونه / خانومو می خوای ؟ خيابونه / آی گل پونه نعنا پونه .... و گاهگاهی هم از سطل آبی که کنار سبزی ها گذاشته بود ، پشنگی آب روی آنها می پاشيد ند و صفا و طراوتشان را جلوه ای می دادند . سبزی خوردن را حتما ً سر ِ سفره ی هفت سين هم می گذاشتند .
بعد از خوردن سبزی پلوی آخر سال همه ی چراغ هايی را که درخانه داشتند ، روشن می کردند و تمام مدت مواظب بودند که نفتشان تمام نشود و لوله هايشان تُرُک بر ندارد و دود نزند ، حتا آتش منقل و اجاق را هم ديده بانی می کردند که خاموش و سرد نشود و بر اين باور بودند که اگر چراغ ها تا آغاز سال نو – حتا در روز - روشن بماند و به درستی بسوزد و نور افشانی کند ، اجاقشان کور نمی شود ، سالشان پر برکت و نعمت و راهشان روشن و زندگی شان بی مشکل خواهد بود . حتا در اين شب مردان کاسب هم چراغ دکان خود را روشن نگاه می داشتند تا چراغ کار و کسب شان در سال نو هميشه روشن بماند و ساعت به ساعت به آن سر می زدند تا مبادا در آغاز سال آتش سوزی يا حادثه ی ناگواری اتفاق بيافتد .
دو ، سه ساعت به تحويل سال نوبت چيدن سفره ی هفت سين می شد که مقدمات آن از قبل آماده شده بود . برای اين منظور سفره ی سفيد پاکيزه ای را بر زمين می گستردند . البته گاه برای زيبايی روی آن سوزنی ترمه يا پته ی کرمان يا بقچه ی قلمکار می انداختند ، اما عقيده داشتند که سفره ی اصلی به نيت پاکی و روشنايی حتما ً بايد سفيد باشد . طرز چيدن سفره ی هفت سين معمولا ً بدينگونه بود :
در وسط سفره قرآنی باز شده که لابلای صفحات آن سکه های طلا و نقره بود ، در دو طرف قرآن کاسه ای آب و شيشه ای گلاب به نيت روشنايی و پاکيزگی و در دوطرف ديگرش بشقابی آرد و بشقابی نان بريده شده به نيت برکت و نعمت ، کمی آن طرف تر تنگ يا کاسه ی بلوری با چند ماهی سرخ پر جنب وجوش به نيت حرکت و تلاش ، قابی پر از تخم مرغ رنگ شده به نيت دوام نسل ، نقل و يک شاخ نبات به نيت شيرين کامی ، منقل نقره ای کوچک پر آتش با ظرف پاکيزه ای از اسفند برای دود کردن اسفند بعد از تحويل سال به نيت کوری چشم دشمنان ،
سينی يا قابی از نمک به نيت شور و حرارت زندگی که در آن به نام تمام افراد خانواده شمع می گذاشتند ، ظرفی از آب زلال با نارنجی شناور در ميان آن ، يک پياله شير به نيت نو زايی و باروری ، يک پياله ماست، يک پياله عسل ، آيينه به نيت شفافيت و صفای درونی ، سنجد به نيت دلدادگی و زايش ، سيب به نيت راز وارگی عشق ، انار به نيت تقدس ، چند کُله سير، يک ظرف سمنو، يک پياله سرکه ، بشقاب کوچکی سماق ، گلدان سنبل ، سبزه هايی که سبز کرد ه بودند و در پايان هم در چهار گوشه ی سفره چهار لاله يا چهار چراغ روشن می گذاشتند .
آنگاه تمام افراد خانه لباس های نوی خود را می پوشيدند و سر سفره می نشستند و از آن زمان بطور کلی از گفتن سخنان کدورت آميز و دلتنگ کننده و آزار دهنده و بحث و جدل و مشاجره های لفظی و افکارنا اميد کننده مثل قرض و بيماری و ناتوانی ونفرين ديگران پرهيز می نمودند و سعی می کردند که بجز به خير طلبی و اميدواری و روشن نگری و شادمانی و عروسی و پايکوبی و زندگی بهترو سر و سامان مرتب تربه چيزی ديگر فکر نکنند . و علاوه بر آن در مورد آرزو های خوب مرتب زير لبی دعا می خواندند و از خداوند تندرستی و بخت و سرمايه و راحتی و آسايش می طلبيدند . دعای تحويل سال را معمولا ً بزرگ تر خانواده می خواند و ديگران با او هم زبانی و همراهی می کردند ،که مضمون آن چنين بود :
يا مقلب القلوب و الابصار ، يا مدبر اليل و النهار ، يا محول الحول و الاحوال ، حو ل حالنا الی احسن الحال ( = ای کسی که می توانی قلب ها را بگردانی و از خوب به بد و از بد به خوب بکشانی ، ای تد بير کننده کار عالميان که تدبير روز و شب به دست توست و ای گرداننده ی زندگی و سرنوشت و احوال آدميان ؛ حال ما را به بهترين احوال تحويل کن ! )
و بدين ترتيب برای حرمت نوروزی که در آستانه ايستاده بود ، بی صبرانه در انتظار می ماند ند تا توپ سال نو به صدا در آيد و سال تحويل شود ، آنگاه صدای شادمانه ی هلهله شان به آسمان بر می خاست و چونان کسانی که سال هاست از هم دور بوده اند ، يکديگر را با مهربانی و عشق در آغوش می گرفتند و می بوسيدند و سپس بزرگ خانواده عيدی کوچکتر ها را که بيشتر همان سکه های لای قر آن بود ، به آنها می داد و ديگران هم هدايای خود را که تا آن لحظه نمی دانستند چيست ، به يکد يگر رد و بُدُل می کردند و دو باره همديگر را بنا بر تجديد مهربانی می بوسيدند و بعد از خوردن شيرينی برای شيرين کامی ( اولين چيزی که بعد از تحويل سال به دهان می گذاشتند ، يک خوراکی شيرين بود ، حتا اگر شده ، يک حَبه قند ) اگر بزرگ فاميل بودند ، منتظر می ماندند که کوچکتر ها به رسم عيد ديدنی به خانه شان بيايند و اگر کوچکتر بودند ، برای رفتن به خانه ی بزرگ تر ها آماده می شدند .
پذيرايی نوروزی هم برای خود آب و تابی داشت ؛ از جمله اينکه بهترين بزرگترين اتاق خانه را که عبارت بود از سه دری يا پنج دری با قالی و قاليچه و گليم و هر چه که داشتند ( اما تميز و گرد گرفته ) فرش می کردند و دور تا دور آن را تشکچه های سفيد و تميز و پشتی های قالی می گذاشتند . جلوی هر تشکچه ای سفره ای تميز يا مجمعه ی مسی سفيد شده ای ( مجمعه سينی بزرگ لب کنگره ای از مس بود که امروزه هم کم و بيش در خانه ها وجود دارد ) می گذاشتند که درآن انواع و اقسام شيرينی های نوروزی که شرح آن رفت ، در شيرينی خوری های بلور پايه دار رنگی چيده شده بود و افزون بر شيرينی آب نبات ، آجيل شور شامل پسته و بادام و فندق و تخمه ی کدو و تخمه ی هندوانه . نخودچی گل و آجيل شيرين شامل کشمش و انجير و توت خشک و غيره ، يک بشقاب تخم مرغ رنگی و يک ظرف پر از سکه های نو البته در رقم پايين برای هديه به بچه ها وجود داشت .
ديدو باز ديد ها همه با ارادت قلبی صورت می گرفت و همه از آن استقبال می کردند و آن را وسيله ی تحکيم دوستی و تجديد ارادت و مهر ورزی نسبت به هم می دانستند . آنهايی که در طول سال آزردگی و کدورتی از هم داشتند با پا در ميانی بزرگتر ها در اين ديدارهای سالانه آن را به دوستی و مهربانی تبديل می کردند ، زيرا ريش سفيدان قوم عقيده داشتند که ناراحتی های سال کهنه را نبايد با خود به سال نو برد .
اگر اين ديد و باز ديد ها نزديک ظهر يا طرف غروب اتفاق می افتاد ، ميزبان حتما ً سفره ی شام و ناهار با صفايی هم برای مهمانش می گسترانيد و او را در برکت خانه ی خود در سال نو شريک می کرد .
روز دوم نوروز مرد خانه حتما ً چند ساعتی را برای شگون به کسب و کار می پرداخت و قدم اولين مشتری را به فال نيک می گرفت . در اين روزها تا سيزده ی نوروز ، آوردن تلخی و سياهی و قرض و روضه خوان و گريه و زاری و صحبت مرگ و مير و حتا ذکر مصيبت های مذهبی به خانه مطلقا ً ممنوع بود و تا آنجا هم که ممکن بود از رفتن به حکيم و دوا خانه پرهيز می کردند و سعی می کردند که دست کم تا روز سيزده ی فروردين را در شادمانی بگذرانند و زندگی را خيلی سخت نگيرند .
گو اينکه در آن زمان ها مسافرت و مهاجرت هايی که امروزه به سادگی اتفاق می افتد نبود و يا به ندرت پيش می آمد و اصلا ً از وسايل مدرن امروزی که جهان را در چشم بهم زدنی به هم وصل می کند ، خبری نبود و مردم اينگونه گرفتار تلاش های کشنده ی شبانه روزی برای در آمد بيشتر نبودند و زندگی ساده تر و بی شيله و پيله تری داشتند ، اما پيران خردمند تر ، ميانسالان سلامت تر، کوچکتران مؤدب تر وحرف شنو تر ، زنان وفادار تر ، مردان سر به راه تر ، برکت و آرامش بيشتر و اندوه و نگرانی کمتر بود ... و اينک با آرزوی اينکه همه ی موارد خوب آن دوره و اين دوره در سال 85 به هم در آميزد و زمانی نيکو و ايامی خوش برای خوانندگان عزيز فراهم آورد ، فرا رسيدن سال نو را به شما شادباش گفته و برايتان آرزوی سالی داريم که هر چهار فصلش طراوت باشد ، بهار باشد ، سبز باشد و سبز بختی و اقبال بياورد ..
|
Did you know ? |
سپاس خدای را که از کارهای پنهانی با خبر است و نشانه های آشکار اثبات وجود او می کنند. با چشم بینا دیدنش ممکن نیست؛ نه اینکه اگر کسی او را ندید انکارش می کند و نه اینکه دل کسی که او را شناخت با چشم سر می تواند او را ببیند.
در برتری از همه برتر است و هیچ چیز برتر از او نمی باشد و در نزدیک بودن چنان نزدیک است که چیزی از او نزدیک تر نیست.
نه بلندی مرتبه اش سبب دوری از آفریده هایش شده و نه نزدیکی او آفرده هایش را در مقام و منزلت با او برابر ساخته است.
عقل ها را بر چگونگی صفات خویش آگاه نساخته، ولی در حد واجب و ظرفیت وجود اشخاص، حجاب ها را برای شناخت خود برداشته است.
اوست که نشانه های جهان آفرینش بر او گواهند و دل منکر حضرت او بر وجود او اعتراف می کند.
و خداند منزه است از گفتار آنهایی که او را به خلق تشبیه می کنند و یا انکارش می نمایند.
دعاي مادر ترزا
خداوندا! مرا شايسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا در فقر و گرسنگي به دنيا مي آيند و ميميرند ؛ خدمت كنم
خدايا! امروز با دستهاي ما روزي عشق ،آرامش و سرور به آنها ببخش
خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛
تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم
آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم
آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم
آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم
آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم
آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم
و آنجا كه اندوه است ، شادي منتشر كنم
خدايا! مرا موهبت آن عطا كنم تا به جاي آسودن به ديگران آسايش بخشم.
و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم
و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم
زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد
با بخشايش است كه بخشوده مي شويم
و با مردن است كه زندگي ابدي ميابيم
مرگ
آدم خيلی حقيره بازيچه تقدير، گل بين دومرگ، مرگی که ناگزير
حتی خود تولد آغاز راه مرگ، حديث عمر وآدم حديث باد وبرگ
آغاز يک سفر بود وقتی نفس کشيديم با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دويديم
تو اين قمار کوتاه نبرد هستی را باختيم ،تا خنده را ببينيم از گريه آينه ساختيم
آدم خيلی حقير بازيچه تقدير، گل بين دومرگ، مرگی که ناگزير
فرصت همين امروزبرای عاشق بودن، فردا می پرسيم از هم غريبه ای يا دشمن
ایآشنای امروز عشق منو باور کن فردا غريبه هستيم، امروز باور کن
تولد هر قصه يه جاده کوتاه، اول و آخر مرگ، بودن ميون راه
اگرچه عاجزانه تسليم سرنوشتيم با هم بيا بميريم، شايد يه روز برگشتيم
سال نو
سالی دگر گذشت
آمد بهار دیگر و امید دیگری
پارینه با هزار امید و هزار عشق
چون سالهای پیش فراموش می شود
وان شعله های سرکش و لرزان اشتیاق
خاموش می شود
در حیرت از گذشت زمان
با دلی پریش
جویم به راه خویش
امید نهفته ای
وز داستان زندگی و عشق و آرزو
دارم درون سینه
کلام نگفته ای
آخر الزمان در دين يهود
دوران پیش از اسارت: قصه آخرالزمان، به معني پايان دوران
جهان و پيوستن آن به قيامت كبرا، در بين قوم يهود از سدههاي دوم وسوم ق.م پيدا شده است. پيش از اين زمان بنياسرائيل كه خود را قوم برگزيده خداوند ميدانست، در انتظار دوراني بود كه در آن وعده الهي تحقق يابد و خدا قوم برگزيدهاش را در سرزمين موعود مستقر و دشمنان را نابود كند و عدل و احسان خود را بر سراسر جهان بگستراند. در دورههاي بعد از حكومت داود و سليمان كه اين قوم از لحاظ اجتماعي دچار پريشاني و تفرقه و از لحاظ ديني و اخلاقي، گرفتار فساد و انحطاط شد و گرايش به شرك در ميان آنان شدت گرفت، آرزوی آنان، بازگشت قدرت و وحدت و خلوص دوران گذشته بود و منتظر زماني بودند كه خداوند بار ديگر پيشوايي همچون موسي و يوشع و داود و سليمان ، برای آنان فرستد تا بدكاران و مفسدان را كيفر دهد و قوم را از تيرهبختي و خواري نجات بخشد.
در اين كتابها كه به دوران پيش از اسارت تعلق دارند، «روز خداوند» پايان جهان نيست و سخني از آخرالزمان و پاداش و كيفر اخروي به ميان نيامده. آنان بر این باورند، قهر و غضب الهي و «روز خداوند» در همين جهان است و عاصيان بنياسرائيل و دشمنان آن قوم را در برميگيرد و پادشاهي كه ظهور خواهد كرد، عدل و اراده خدا را با حفظ مصالح قوم يهود، برپا خواهد ساخت و عهدي را كه در طور سينا بسته شده بود، دوباره تجديد خواهد كرد.
دوران بعد از اسارت: نبوكد نصر، پادشاه بابل (605-562 ق.م)
چند بار بر اورشليم حمله کرد و شهر را غارت و معبدی را كه از زمان سليمان، مركز حيات ديني و اجتماعي بنياسرائيل بود، ويران كرد و قوم بنیاسرائیل را اسير كرد و به بابل برد. اين دوران تا سال 539 ق.م كه كورش هخامنشي بابل را فتح كرد، ادامه داشت. در اين سال كورش بنياسرائيل را به اورشليم بازگرداند و فرمان داد تا شهر را مرمت و معبد را دوباره بنا كنند. در دوران هخامنشيان و تحت حمايت آنان، اورشليم آباد گشت و در زمان نحميا (سده 5 ق.م) به دور شهر حصاري محكم كشيده شد.
در كتابهاي اين دوره، نظیر كتاب حزقيال نبي و بخشهايي از كتاب اشعيا كه به «اشعيای دوم» و «اشعيای سوم» معروف است، كتاب زكريا، حزقيال، دانيال و چند كتاب ديگر، بلاهايي را كه بابليان بر سر بنياسرائيل آوردند و خواري و ذلتي كه در دوران اسارت تحمل كردند، همگي كيفر الهي و عاقبت گناهان آنان به شمار آوردهاند. آرزوی آنان بازگشت به اورشليم و تجديد بناي معبد و ظهورفرمانروايي از نسل داوود و تحقق وعده خداوند در سرزمين موعود «با قلبي نو» ست.
در دوراني كه زروبهبن از جانب كورش مأمور بازگرداندن قوم يهود به اورشليم و تعمير شهر شده بود، زكريا او را همان فرمانرواي موعود از نسل داوود ، و اشعيای دوم، كورش را مسيح يا فرمانروايي میدانست كه از جانب خدا تعيين شده تا قوم را از اسارت نجات دهد و مقدمات حكومت الهي را فراهم سازد، در كتاب ملاكي كه به ظاهر در سده 5 ق.م نوشته شده، موضوع آخرالزمان، به معناي فرجامشناسي آن شكل روشنتري به خود گرفته است. پيش از اينكه روز عظيم و مهيب خداوند فرا رسد، ايليا (اليسا) نبي كه به آسمان صعود كرده و در آنجا زنده است، ظهور خواهد كرد و خداوند در معبد خود فرود خواهد آمد و داوري بزرگی برپا خواهد شد و همه كافران و گنهكاران به پاداش اعمال خود خواهند رسيد. چنین اندیشه های در كتابهاي عهد عتيق به تدريج رشد يافته و روز يهوه كه در هنگام استقرار حكومت يهود بر قوم برگزيده خود در همين جهان بوده است، در دورههاي بعد از زمان اسارت (دوران پراكندگي) معنايي وسيعتر به خود گرفته و به تحولی آخرالزماني، به معناي فرجامشناسي مبدل شده است. پاداش و كيفر، خاص زندگان و بقيه قوم نيست، بلكه عام و كلي است و همه مردگان از آغاز تاريخ دوباره زنده ميشوند و به داوري نهايي و به سعادت يا شقاوت ابدي ميرسند و كسي كه طليعهدار اين تحول بزرگ است، ديگر پادشاهي كه بر بنياسرائيل حكومت كند نيست، بلكه كسي است كه دروازههاي ملكوت الهي و عالم باقي را ـ كه جز اين عالم است ـ ميگشايد.
از نشانههای آمدن «روز يهوه»، گذشته از تغييرهای عظيم كيهاني، چون تاريك شدن خورشيد و ماه، افتادن ستارگان از آسمان و طوفانها و زلزلههاي دهشتناك و بروز قحطی و طاعون و درگرفتن جنگهاي سخت با ستمگران و فاسدان است. مهمترين اين رخدادها، هجوم سپاه يأجوج و مأجوج و فتنه مسيحيان دروغين (دجال) است كه مظاهر قدرتهاي شيطانياند. سرانجام قدرت و مشيت الهي بر نیروهای اهريمني پیروز ميشود و جهانی نو كه عدل و رحمت الهي بر آن حاكم است، آغاز ميشود. در نوشتههاي بسیاری بينالعهدين، مهمترين نشانه پايان زمان و ظهور منجي است. كه از او به نامهايي چون مسيحا، برگزيده، پرهيزگار، پسر انسان، پسر خدا و انسان ياد شده است. وي وجودي است ازلي كه پيش از خلق جهان، هنگام ظهور او و آنچه بايد انجام دهد، معلوم و مقرر بوده و اكنون واسطه آن تحول بزرگ و تبديل جهان شر و گناه و مرگ به دنیای خير و سعادت و سرور ابدي، اوست، ولي دوران حكومت او با آغاز رستاخيز و داوري بزرگ پايان ميپذيرد و از آن پس حكومت جاويد خداوند شروع ميشود.
اين موضوع در همه نوشتههاي بينالعهدين يكسان نيست و عموميت ندارد. در بعضي از اين آثار نيروهاي شيطاني بر منجي خروج ميكنند و به دست او نابود ميشوند و داوري بزرگ را او انجام ميدهد و اوست كه بر جهان پاك شده از گناه و مرگ، حكومت ابدي خواهد داشت. در برخي ديگر از اين نوشتهها، پيش از منجي، يكي از پیامبران کشته شده ظهور ميكند و راه را براي آمدن او هموار ميسازد. منجي كه پادشاهي از نسل داوود است، چهارصد سال حكومت و همه ستمگران را نابود می کند و سرانجام در پايان دوران جهان، وي و همه آفرینندگان میمیرند و پس از هفت روز باز در روز داوري بزرگ و آغاز جهان، همه زنده میشوند.
موضوع آخرالزمان و نشانههای، آن در تلمود، ادامه و گسترش همان مطالبي است كه در ادبيات
بينالعهدين ديده ميشود. به طور كلي در نوشتههاي اين دوره (از سال 70 م تا سده 6 م) مدت عمر جهان را از آغاز آفرينش شش هزار و گاهي هفت هزار سال دانستهاند و دوراني كه زمان دنيا را از زمان جهان آخرت جدا ميكند، ايام مسيحا مینامند و مدت آن گاهي چهل و گاهي هزار سال حساب ميشود. در اين دوران است كه آشفتگيهاي بزرگ در اوضاع طبيعي و رخدادهای خونبار و فتنههاي سخت و ظهور جانوران دهشتناك و جنگهاي سخت با يأجوج و مأجوج و دیگر قدرتهاي شيطاني روي خواهد داد و سرانجام خداوند جهان را از اين بلاها، پاك و هستي را نو خواهد كرد.
بيشتر از 2 ساعت وقت نيست!
بدون شک تا به حال بارها و بارها شده که به خودتون گفتين که اگر به من بگن بيشتر از 2 ساعت يا 2روز يا 2 ماه زنده نيستی چی کار می کنم؟خب عموماً هم همه ما جوابهای تقريباً مشابه ای داريم که نتيجش کارهای خوب، انجام دادن کارهائی که دوست داشتيم انجام بديم ، اما وقت نمی شد، کارهائی که رضايت خدا را داشته باشه و بالاخره اينکه کاری که با انجام دادن اون حداقل بتونيم اون دنيامونو بخريم.
چرا بايد ما کارهامونو نگه داريم برای 2 ساعت آخر، برای 2 روز آخر و يا برای 2 ماه آخر، اصلاًچطور بايد ما در اين فرصت کم ، کارهائی که دوست داشتيم انجام بديم ، اما وقت نمی شد رو انجام بديم؟ مگه 2 روز و 2 ساعت و 2 ماه خيلی وقت هست؟ که الان ياد اون می افتيم که بايد انجام بديم؟
باور کنيد بيش از اين ها هم وقت نيست!
شما بيانديشيد 2 سال و يا 20 سال و حتی 200 سال! آيا نبايد سفر را آغاز کرد؟ آيا نبايد رفت؟
چرا برای خوبی به دنبال بهانه هستيم؟ ما که می دانيم رضايت خدا رضايت قشنگی است ، پس چرا بخشش ها را نگاه داشتيم برای روز آخر؟
چرا خوبی کردن را گذاشتيم برای روز آخر؟ چرا نگاه کردن به دخترکی که دور خود می گردد تا سنجاق سری که مادرش از همسايه قرض گرفته تا دخترش برای مهمانی امشب از آن استفاده کند را پيدا کند را برای روز آخر گذاشته ايم؟
چرا نگاه کردن به زنده شده گل های زمين را برای روز آخر گذاشته ايم؟
چرا برای انتقام، هر چه باشد همان لحظه تدبير می کنيم و برای بخشش بايد روزها و ماه ها صبر کرد و هزار واسطه آورد؟
چرا قبول کردن آنکه همه انسانها اشتباه می کنند، و بايد انها را بخشيد را برای روز آخر گذاشته ايم؟
چرا زخمهای روزگار را همان روز و يا همان ساعت می شماريم، اما خوبيها را برای روز اخر می گذاريم؟
چرا فکر کردن به اتفاقات هر روز خود را، همان شب، در بستر خواب انجام ندهيم و چگونه فکر کردن به تمام عمر خود را که چه کرده ايم را 2روزه يا 2 ماهه انجام دهيم؟
چرا به طلوع و غروب بايد الان نگاه کنم که وقت زيادی ندارم؟ پس چرا تمام عمر روشن و خاموش شدن آسمان را نديديم؟
چرا سکوت در مقابل فريادهای همکارمان ، برادرمان، عابر خيابان و ... را از روز اول آغاز نکرديم؟
چرا بايد الان که می دانم بايد زود بروم به آن می انديشم که چرا نيانديشيده ام؟
چرا الان بايد ساکت شوم و با ديد بازتر به اطرافم نگاه کنم؟
چرا از پير زنی که به درب نگاه می کند تا نه فرزند نامردش، بلکه نوه کوچکش را ببيند بايد الان احوال پرسی کنم؟
چرا الان بايد در گرمای خانه ناگهان سردم شود؟ چرا که به ياد کودک 12 ساله ای افتادم که در پارک سر خيابانمان بر روی نيمکت خوابيده است؟
چرا بايد الان بيانديشم که انفاق کنم ؟
چرا بايد الان به ياد مادری باشم که در خانه سالمندان در انتظار سفر است؟
چرا بايد الان به چرا ها بيانديشم؟
دوستان من مگر غير از اين است که ما بايد برويم؟
چرا از الان فکر نکنيم که 2 ساعت ، 2 روز، 2 ماه و يا 2 سال و حتی 20 سال ديگه بيشتر زنده نيستيم؟
به فکر صندلی قدرت نباشيد! چرا که اين ساده ترين واژه برای فريب من و تو هست؛ اگر فکر کنيد که ديگری بايد تو را به قدرت برساند؛ سخت در اشتباهيد؛ بايد انديشه ما بهتر بودن در هر شرايطی باشد.
بياييد هميشه خودمون رو يه مسافر بدونيم و کوله بار خوبی رو جمع کنيم!
دوست من ! از همين حالا طوری بخواب، طوری نفس بکش، طوری ببخش، طوری نگاه کن، طوری زنده باش، طوری حرف بزن که گوئی صور سفر را دميده اند!
آدما یه جور دیگه با همدیگه دوست میشدند وقتی به هم میرسیدند یه جور دیگه می خندیدند
کاش آدما یه جور دیگه با هم دیگه حرف میزدند وقتی که حرفشون میشد یه جور دیگه داد می زدند
کاش آدما بلد بودند موسیقی زندگی رو وقتی با هم میرقصیدند یه جور دیگه ساز میزدند
کاش آدما با هم دیگه صادق و بی ریا بودند وقتی به هم می رسیدند مثل تو قصه ها بودند
کاش آدما بلد بودند که چه جوری شنا کنند تو دریای زندگیشون دسته ماهیها بودند
کاش آدما قصه آسمونو از بر میشدند تو شبهای تاریکشون مثل ستاره ها بودند
کاش آدما میفهمیدند زندگی دو روزرو اون وقت برای همدیگه بی شک یه سر پناه بودند.
زن از منزل خارج شد و در جلوی حیاط نظاره گر سه پیرمرد با ریش های سفید و بلند شد. زن گفت:« شما را نمی شناسم ولی باید گرسنه باشید داخل شوید و چیزی بخورید.» پیرمردان گفتند:«آیا همسرت منزل است؟» زن گفت:«خیر بیرون است.» سپس گفتند:«ما نمی توانیم داخل شویم» بعد از ظهر که شوهر به خانه بازگشت زن تمام ماجرا را برایش توضیح داد. مرد گفت:« حال برو و به آن ها بگو که من در خانه هستم و آن ها را دعوت کن» سپس زن آن ها را به داخل خانه راهنمایی کرد ولی آنها گفتند:« ما نمی توانیم باهم داخل شویم.» زن علت را جویا شد و یکی از پیران توضیح داد: اسم او ثروت است و به یکی دیگر از دوستانش اشاره کرد و گفت:« او موفقیت و من نیز عشق هستم. حالا برو و مساله را با همسرت در میان بگذار و تصمیم بگیرید طالب کدامیک از ما هستید!» زن ماجرا را برای همسرش تعریف کرد. شوهر بسیار خوشحال بود با هیجان خاصی گفت:« بیا ثروت را دعوت کنیم و منزلمان را مملو از دارایی نماییم» اما زن با این خواسته مخالفت کرد و گفت:« عزیزم چرا موفقیت را نپذیریم!» در این بین عروسشان که تا این لحظه شاهد گفتگوی آن ها بود میان حرفشان پرید و گفت:« بهتر نیست عشق را پذیرا باشیم و منزلمان را سرشار از عشق کنیم؟» سپس شوهر به زن نگریست و گفت:« بیا به نصیحت عروسمان گوش دهیم. برو و عشق را به خانه مان دعوت کن» سپس زن نزد پیرمردان رفت و پرسید کدامیک از شما عشق هستید؟ لطفاً داخل شوید و مهمان ما باشید. در این لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد، سپس آن دو نفر هم بلند شده و وی را همراهی کردند. زن با تعجب به موفقیت و ثروت گفت:« من فقط عشق را دعوت کردم!» در این بین عشق گفت:« اگر شما دارایی یا موفقیت را دعوت می کردید دو نفر از ما مجبور بودند بیرون منتظر بمانند اما زمانی که شما عشق را پذیرا شدید هر جا که من روم آن ها نیز همراه من می آیند.» هر کجا عشق باشد در آن جا ثروت و موفقیت نیز حضور دارند.
چون روز رستاخيز رسد،در پل صراط و ترازوگاه،نامه اي از سوي حق رسد كه اي بنده من تو را رايگان بيافريدم، صورت زيبا بنگاشتم، قدو بالات بر كشيدم، كودك بودي و منت راه نمودم از ميان خون شير بهر تو بيرون آوردم،پدر و مادر بهر تو مهربان كردم،ايشان را به پرورش تو وا داشتم،و از باد وآب و آتش نگاه داشتم، از كودكي به جواني و از جواني به پيري رسانيدم، تو را به فهم و فرهنگ بياراستم و به دانش و هنر بپيراستم، اي بنده من ، من كه با تو اين همه نيكوييها كردم ،تو براي ما چه كردي ؟؟؟؟
چه گناه ها كه نكردي ؟؟چه نيكيها كه به جاي نياوردي؟؟آيا هرگز در راه ما پولي به نيازمندي دادي؟ سگي تشنه از بهر ما آب دادي؟؟
بنده من كردي آنچه نبايد مي كردي، و مرا شرم آيد كه با تو آن كنم كه سزاي آني من با تو آن كنم كه خود شايسته آنم ، رو كه تو را آمرزيدم تا بداني كه من منم و تو تويي
اي عبد بدان كه گدايي كه نزد پادشاهي رود به او نگويند چه آوردي؟؟؟؟به او گويند چه خواهي؟؟؟
خدا چگونه ننوازد كه اكرم اكرمين است و چگونه نيامرزد كه ارحم الراحمين است؟؟
حسرت کفش
يه روز در بازار جلوي مغازه كفش فروشي بودم و داشتم مردم را تماشا ميكردم كه يك دفعه چشمم به يه پسر بچه افتاد كه در حالي كه دسته گل براي فروش آورده بود به كفشها زول زده بود جلوتر رفتم وكفشهايي كه به پا داشتم درآوردم چون من احتياجي به كفش ندارم وبه پسر بچه دادم پسرك خوشحال شد ودر حالي كه داشت كفشها را به پا ميكرد داشتم به پسرك نگاه ميكردم پسرك يك دفعه كفشها را درآورد وبه من داد وقتي علت را پرسيدم پسرك گفت : من در حسرت كفش بودم كه تو كفشهايت را به من دادي ولي توبا حسرت به پاهاي من نگاه ميكردي ومن نميتوانم آنها را به توبدهم پسرك اين را گفت واز من دور شد فكر نميكنم ديگر پسرك پسرك حسرت كفشي را بخورد.