تبليغاتX
هرگز همیشگی نیست

هرگز همیشگی نیست

ميلاد پيامبر مهرباني،و صلح و دوستي پيامبر اعظم را تبريك عرض مي كنم

 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 8:5  توسط سایه  | 

نيكي وبدي

نيكي وبدي

لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود…کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد. وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند.".

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 7:47  توسط سایه  | 

قابليت ذهن سالم

قابليت ذهن سالم

شايد اگر از هر کسی بخواهيد سلامت جسمی را برای شما تعريف کند از عهده اين کار برآيد ولی متاسفانه سلامت ذهن و روان همچنان عنصری ناشناخته برای اغلب مردم است . اصولا يک ذهن سالم ذهنی است که قابليت های خاصی را که در ادامه به آن می پردازيم داشته باشد .
1- توان دوست داشتن و دوست داشته شدن : فقدان اين توانايی و عدم دوست داشته شدن از سوی سايرين می تواند در رشد و سلامت روحی انسان اختلال ايجاد کند.
2-توان پذيرش تغيير : داشتن يک روحيه مثبت گرا با کمک گرفتن از عقل و منطق به انسان کمک می کند تا بتواند با تغييرات کنار آمده و حتی شرايط بد را نيز تحمل کند.
3-توان رويارويی با خطر يا به اصطلاح ريسک کردن در راستای رسيدن به اهداف زندگی : البته در اين ريسک کردن نبايد مدام منتظر وقوع پيامدهای ناگوار باشيد.
4-نشان دادن احساسات : همان طور که هر چطزی را حس می کنيد می توانيد احساستان را به شکل يک نمود خارجی نشان دهيد ، حتی نشان دادن احساسات منفی مانند خشم .
5- ديدن واقعيات به اندازه لازم : خوش بينی و بدبينی بيش از حد هر دو به روحيه انسان آسيب می رساند.اما اميد ، ايمان و احساس حمايت شدن از غيب همگی در تطابق با شرايط سخت به حفظ سلامت روح انسان کمک می کنند.
6-داشتن قدرت تخيل و آزاد گذاشتن اين قوه بریا توليدات ذهنی يعنی همان روندی که به خلاقيت می انجامد.
7-آگاهی از توان خود : داشتن شناخت صحيح از توانايی های مان به ما کمک می کند بتوانيم با مشکلات درست روبرو شويم.
8-قدرت اعتراف به اشتباه : اين عنصر يکی از ظريف ترين فاکتورهای سلامت روان است که به انتقاد از خود و آموختن از تجربيات گذشته خود نيز مربوط می شود. بر خلاف آنچه در وهله اول به ذهن می آيد دستيابی به سلامت روان در اين بعد کار ساده ای نيست.
9-قايل بودن احترام و شخصيت برای خود.
10-توان همراهی و برآورده کردن انتظارات جمع همزيست (مانند خانواده ،همکاران يا همسايگان ) : البته برای اين همراهی و همدردی بايد به خود اجازه انتخاب بدهيد. به اين ترتيب در صورتی که تصميم به عدم همکاری بگيريد می توانيد اين کار را انجام ندهيد.
11-احساس آزادی در نشان دادن افکار و عقايد خود و به اصطلاح ابراز خود: اين ابراز کردن می تواند از طريق رفتار ، کلام ، نوع لباس و پيام های غيرکلامی باشد.
12-توان نشان دادن شادی و هيجان و تعجب واقعی : البته متاسفانه در برخی فرهنگ ها اين ابراز شادی و هيجان در اجتماع شايسته شمرده نیم شود.
13-توان پاسخگويی به نيازهای منطقی خود و ديگران به شيوه ای متعارف.
14-داشتن روحيه شوخ طبعی و بذله گويی : اصولا توان ديدن روی خنده دار حوادث و در نظر گرفتن آنها خصوصا در مواقعی که با مشکل مواجه می شويم ، يکی از قابليت های بسيار کمک کننده ذهن سالم به ماست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 8:5  توسط سایه  | 

سيماي حضرت محمد (ص)

در سال پيامبر اعظم اسلام و بمناسبت هفته وحدت؛
 نگاهي به سيره و سيماي حضرت محمد (ص) - قسمت اول

نگاهي اجمالي به زندگينامه آن حضرت

حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)، فرزند عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف، در مكّه به دنيا آمد.
پيش از ولادت، پدرش عبداللّه درگذشته بود.
محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) شش سال داشت كه مادرش آمنه را نيز از دست داد.
او تا هشت سالگى زير سرپرستى جدّش عبدالمطّلب بود و پس از مرگ جدّش در خانه عمويش ابوطالب سُكنا گزيد.
رفتار و كردار او در خانه ابوطالب، نظر همگان را به سوى خود جلب كرد و ديرى نگذشت كه مهرش در دلها جاى گرفت.
او برخلافِ كودكانِ همسالش كه موهايى ژوليده و چشمانى آلوده داشتند، مانند بزرگسالان موهايش را مرتّب مىكرد و سر و صورتِ خود را تميز نگه مىداشت.
او به چيزهاى خوراكى هرگز حريص نبود، كودكان همسالش، چنان كه رسم اطفال است، با دستپاچگى و شتابزدگى غذا مىخوردند و گاهى لقمه از دست يكديگر مىربودند، ولى او به غذاى اندك اكتفا و از حرص ورزى در غذا خوددارى مىكرد.
در همه احوال، متانت بيش از حدِّ سنّ و سالِ خويش از خود نشان مىداد.
بعضى روزها همين كه از خواب برمىخاست، به سر چاه زمزم مىرفت و از آب آن جرعهاى چند مىنوشيد و چون به وقت چاشت به صرف غذا دعوتش مىنمودند، مىگفت: احساس گرسنگى نمىكنم.
او نه در كودكى و نه در بزرگسالى، هيچ گاه از گرسنگى و تشنگى سخن به زبان نمىآورد.
عموى مهربانش ابوطالب او را هميشه در كنار بستر خود مىخوابانيد.
همو گويد: من هرگز كلمهاى دروغ از او نشنيدم و كار ناشايسته و خنده بيجا از او نديدم.
او به بازيچههاى كودكان رغبت نمىكرد و گوشه گيرى و تنهايى را دوست مىداشت و در همه حال متواضع بود.
آن حضرت در سيزده سالگى، ابوطالب را در سفر شام، همراهى كرد.
در همين سفر بود كه شخصيّت، عظمت، بزرگوارى و امانتدارى خود را نشان داد.
بيست و پنج سال داشت كه با خديجه دختر خويلد ازدواج كرد.
محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) در ميان مردم مكّه به امانتدارى و صداقت مشهور گشت تا آنجا كه همه، او را محمّد امين مىخواندند.
در همين سنّ و سال بود كه با نصب حجرالاسود و جلوگيرى از فتنه و آشوب قبايلى، كاردانى و تدبير خويش را ثابت كرد و با شركت در انجمن جوانمردان مكّه (= حلفالفضول) انسان دوستى خود را به اثبات رساند.
پاكى و درستكارى و پرهيز از شرك و بتپرستى و بىاعتنايى به مظاهر دنيوى و انديشيدن در نظام آفرينش، او را كاملاً از ديگران متمايز ساخته بود.
آن حضرت در چهل سالگى به پيامبرى برانگيخته شد و دعوتش تا سه سال مخفيانه بود.
پس از اين مدّت، به حكم آيه «وَ أَنـْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقـْرَبينَ»; يعنى: «خويشاوندان نزديك خود را هشدار ده!»، رسالت خويش را آشكار ساخت و از بستگان خود آغاز كرد و سپس دعوت به توحيد و پرهيز از شرك و بتپرستى را به گوشِ مردم رساند.
از همين جا بود كه سران قريش، مخالفت با او را آغاز كردند و به آزار آن حضرت پرداختند.
حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) در مدّت سيزده سال در مكّه، با همه آزارها و شكنجه هاى سرمايه داران مشرك مكّه و همدستان آنان، مقاومت كرد و از مواضع الهى خويش هرگز عقب نشينى ننمود.
پس از سيزده سال تبليغ در مكّه، ناچار به هجرت شد.
پس از هجرت به مدينه زمينه نسبتاً مناسبى براى تبليغ اسلام فراهم شد، هر چند كه در طىّ اين ده سال نيز كفّار، مشركان، منافقان و قبايل يهود، مزاحمت هاى بسيارى براى او ايجاد كردند.
در سال دهم هجرت، پس از انجام مراسم حجّ و ترك مكّه و ابلاغ امامت على بن ابىطالب(عليه السلام) در غدير خم و اتمام رسالت بزرگ خويش، در بيست و هشت صفر سال يازدهم هجرى، رحلت فرمود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 14:23  توسط سایه  | 

10 دلیل خیانت مردان

 دلیل خیانت مردان

متاسفانه بی وفایی و خیانت همیشه وجود داشته و همواره جای صحبت و بحث را در مورد آن باز نموده است. امروزه برخی از کانال های تلویزیونی مانند REALITY TV درمورداین موضوع برنامه های متعددی دارند اما براستی چرا برخی از مردان خیانت می کنند؟
همه مردان تا حدی می دانند که خیانت کار درست و پسندیده ای نیست و از ابتدا اکثر آنها حتی فکر خیانت را هـم به سـر خطور نـمی دهند ولـی مـتاسـفانه گاهی دچار این اشتباه و گناه بزرگ می شوند. در ادامه 10 دلیل اصلی خیانت در مردان را می خوانید.

دلیل شماره 1

از بین رفتن عشق و علاقه
افسوس که پس از گذشت زمـان طـولانــی با هــم بـودن، بـرخــی مـردان آن عــشـق و عــلاقه و احـساساتـی را که در ابتدا به همسرشـان داشتند، از دست میدهند. اما این رابطه به جزئی از وجودشان مبدل شـده. جـدایی بسیار دردناک و تاثر برانگیزاست. پس بجای جدایی باید چاره ای اندیشید و به زندگی شیرین در کنار هم ادامه داد.

دلیل شماره 2
عدم جذابیت همسر
سر کردن مدت طولانی با یکدیگر گاهی اوقات باعث تنبلی و سستی زنان می شود. به این معنا که دیگر به سر و وضع خود نرسیده و جذابـیـتی نـدارد و مانـنـد گـذشته به شیفتن شوهرشان نمی پردازند. مرد نیز دیـگر همـسرش را زیبـا نیـافته و زنـدگی با او هیجان و لذت قدیم را نخواهد داشت.

دلیل شماره 3
سهل انگاری زنان
اکثـر زنـان خـیـلی سـریـع و راحت شوهرشان را بخـاطر رفتارهای بی وفـا مـنـشـانـه او می بخشند که این موضوع شاید به دلیل ترس از تـنـهایی و یا فطرت رقیق القلبی زنان باشد.حتی ممکن است برخی از زنان خود را مقـصر اصلی خیانت شوهرشان پنداشته و قدمهایی رابرای بهبود روابطشان بردارند.این واقعیت که بسیاری از زنان به شوهرشان اجازه گریز از جرم و جنایت را میدهند ممکن است موجبات مضاعف شدن مشکلات آنها را فراهم آورد.

دلیل شماره 4
اخلاق و رفتار غیر قابل تحمل همسر
رفتارهای زشـت، نــق زدنــهـای دائـمی، نزاع ها و مجادله های فراوان دسـتور العمـل مناسبی برای ایجاد سردرد است و در تصـور برخـی مـردان ( البته به غلط )، خـیـانت بهترین راه فرار از جهنم خانه بوده و بهتر از آسپرین به درمان سـردرد کمک می کنــد.

دلیل شماره 5
بولهوسی و هوسرانی
این یک حقیقت غیر قابـل انـکـار اسـت کـه مـردان هوسران توانایی "نه" گفتن در روابط جنسی را نُـدارنـد. بـا ایـنـکه آنـهـا بـطـور هـمیـشـگـی با پـیشـنهادات جـنسی بمباران نمیشوند، گاهی ممکن است موقعیتی ایستادگی ناپذیر برایشان پیـش آید. در ایـن زمان مردان بی جنـبه و هوسـبـاز تصـور می کنـنـد کـه این موقـیت شاید دیـگر هرگز در زندگی آنها ایجاد نشود و تن به زشتی میدهند.

دلیل شماره 6
عقده های جنسی
بعضی مردان مایلند بدانند که چقدر از لحاظ جنسی برای دیگر زنان جالبند و در روابط طولانی این سوال برایشان پـیش می آید که آیا هنـوز در بازار خریداری دارند یا خیر که یافتن این پرسش ممکن است آنها را بـرای رسـیدن بـه اهداف غیر مشروعشان سوق دهد.

دلیل شماره 7
بی خطر شمردن خیانت
ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد. این ضرب المثل قدیمی تازمانیکه دوربین مدار بسته ای برای کنترل مردان وجودنداشته باشدحقیقتی محسوب ميشود. برخی تصور می کننـد که اگر خیانت بکنند کسی متوجه نشده و به کسی نیز صـدمـه ای نـخـواهـد رسیـد و ایــن استـدلال را بهانـه ای بـرای انـجام عـمـل زشـت خود برمیشمارند. اما توجه داشته باشـیـد که هـر قـدر مـردان به دلیل عدم کنترل حیله گر تر شوند، زنان به همان اندازه شبکه جاسوسی و کنترلی خود را گسترش خواهند داد.

دلیل شماره 8
زیاده خواهی و تنوع طلبی
برخی از مردان بدلیل داشتن میل به زیاده خواهی و تنوع طلبی و هیجانات کاذب و زود گذر به این عـمل زشـت تن می دهند. آنها به زن به دیده "غنیمت جنسی" می نگرند و با وجود یک زن در زندگی، تصور می کنند فرصتهای زیادی را از دست داده اند.

دلیل شماره 9
خیانت همسر
برخی از مردان به بی وفایی و انحراف هـمسـر خـود پـی برده و تـنـها راه آرام کـردن و فرونشاندن خشم خود را در مقابله به مثل می یابند که عملی غیر منطقی مینماید.

دلیل شماره 10
عدم رقبت همسر به داشتن روابط جنسی
برخی از زنان در روابط زناشویی با شوهر خود ممکن است تمایل به این روابط را از دست داده و یا کمتر به این موضوع اهمـیت دهـنـد که ایـن امـر مـمـکن اسـت باعـث فشارهای روانی و جسمانی به مرد شده و منجر به کج روی او گردد.
نتیجه: خیانت در زندگی امری نکوهیده و ضد اخلاقی است که اثرات زیان بار آن قطعا" دیر یا زود گریبان گیر فرد خواهد شد. بنابراین چنانچه مشکلی در روابط وجود دارد باید با دید باز به آنها نگریست و با اندیشه و تدبیر سعی در حل آنها نمود. صادق باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:39  توسط سایه  | 

10 دلیل خیانت زن

10 دلیل خیانت زن

غم انگیز ولی واقعی.
در روابط زناشویی چیزی بنام یک "رابطه کامل" وجود ندارد و متاسفانه با این که شما تصور میکنید همسرتان بسیار به شما علاقمند است احتمال خیانت او وجود..... بخاطر داشته باشید: زنان بسیار نکته بین و دقیق هستند و درصورت خیانت مانند یک تبهکار حرفه ای ردی از خودشان باقی نمی گذارند بنابراین شما باید خوب حواستان را جمع کنید. در زیـر 10 نشانـه اصلی که ممکـن است ( نه لزوما" ) دلیـل خیـانت یـک زن باشد را می خوانید:

نشانه شماره 1
بی تفاوتی و بی اهمیتی
چه چیزی بدتر از این اســت که همسـر شـما تقریبا در مـورد همه چیز نق بزند؟ به نظر می رسد بدتر این باشد که او دیگر توجه نکند که حتی شـما یک مـوجود زنده هستید. همانـطور که نشـانه شــماره 9 ( بهانه جویی و گیـر دادن سر هر موضوع ) یک نــشـانه خیانت محسوب میگردد بر عکس آن هم یعنی بی اهـمیتـی در انجام کارهای شما نیز دلیلی محکم است. دیگر برای او فرقی نميکند که شما کجا میروید و چه کار می کنید. اگر عقیده خود را مثلا" در مورداحساس خود و یا ظاهر او ابرازکنید با جوابی سرد مواجه خواهید شد. بعبارت دیگر او همـان اندازه اهمیتی که شما برای موضوعات مختلف قائل هستید، قائل نخواهد بود بخصـوص که آن موضـوع مسـتقیما" در رابـطه شـما تاثیر گذار باشد.

نشانه شماره 2
افزایش مشغولیتها
او میگوید دیگر وقت انجام فعالیت های فوق برنامه را با شما ندارد با اینحال وقتی که "دوستش" با او تماس می گیرد همان لحظه حاضر و آمـاده شده و بـیرون می رود. او بسیار زیاد برای "کار" از خانه خارج می شود.

نشانه شماره 3
تغییر در زندگی جنسي
ایجاد تحـولات ناگهـانی، عـدم تمایـل و سربازدن در آميزش همـچنین ارضا نشدن مانند گذشته، می تواند نتیجه درمیان بودن فرد دیگری باشد.

نشانه شماره 4
افزایش استقلال و خودکامگی
یک نشانه مهم کج روی این است که او از نـهاد دو نـفره خـانواده جدا شده و به سمت خودمختاری پیش می رود. او دیگر نمی گوید "ما" می گویـد "من" بعلاوه کار خودش را انجام می دهد و تمایلی به مشورت در مورد اندیشه های آینده زندگی ندارد. او طوری رفتار میکند که به شما بفهماند دیگر نیازی به نگهداری شما ندارد.

نشانه شماره 5
افزایش آرایش و آراستگی
هـمانگونه که خود شما در ابتدای ارتباطتان سعی در نشان دادن محاسن خود به یکدیگر داشتيد، اکـنون او نـیز بصورت ناگهانی اصرار در آرایش بیشتر و تغییر لباس و دگرگون کردن ظاهر خود برای فردي دیگر دارد.

نشانه شماره 6
ایجاد تغییرات در عادت ها
اگر او سرش جای دیگری گرم باشد ، بطور قطع متـوجه تـغییراتـی در انـجام عـادتها و کارهای روزمره اش خواهید شد. دیگر تمایلی به سینما رفتن وجود ندارد و صحبتی از شرکت در کلاسـهای آموزشـی نمی شـود. معمولا" مـردان دوسـت دارند با مـعشـوقه جدیدشان ملاقات کنند و این امر موجب غفلت و بازماندن از انجام مشغولیات گذشته می گردد.

نشانه شماره 7
ممانعت از پاسخگویی به سؤالات ساده
هـمیشه نسبت بفردی که حتی از پاسخگویی به ساده ترین و منصفانه ترین سوالات شما سرباز می زند و یا سـوالات شما را از خودتان می پرسد ( این امر نشانگر یافتن یک جستجوی ذهنی برای دروغگویی است ) ضنین و مشکوک باشید. هشیار باشید در مورد دیر آمدن ها به خانه و ایـنکه او با غرولند در جواب سوال شما می گوید: " چرا می خوای بدونی کی از محل کارم خارج شدم؟". اگر او به سوالاتی که همیشه عادت داشـت داوطـلبـانـه و با رقبـت پاسـخ دهـد ولی اکنـون با حالت تدافـعی و جبـهه گیرانه علاقه ای به جواب دادن آنها ندارد، بـدانید که او چـیزی ( یا کسی....) را از شما پنهان میکند.

نشانه شماره 8
دوستی با فردی جدید
یک از نشانه های شروع خیانت قرار گرفتن فردی جدید در سر راه اوست که ممکن است از طرف او "همکار" یا "دوست قدیمی" اطلاق شود. او از بیان جزئیات دوستی با فرد جدید خودداری کرده و سعی در پوشاندن آنها دارد.

نشانه شماره 9
افزایش پرخاشگری و ستیزه جویی
آن روزهای تفاهم و همدلی و رضایت که با هم داشتید به پایان رسیـده. اخیرا او با هر کار شما شروع به مشاجره و شکایت پـرداخـتـه و از هـر بـهـانـه ای بـرای نـزاع و تخریب شخصیت شما استفاده میکند. نق زدنها به او کمک می کند تا احساس گناه را از بین برده و یا حداقل کمترکند. بنابراین اگر عیب جوییهای او از شما بصورت یک عادت درآمده کمی دقت کنید ببینید چه اتفاقی در حال افتادن است.

نشانه شماره 10
فاصله گرفتن و جدایی از خانواده
این واقعیت که او دیگر علاقه ای به رسیدگی امور خانواده ندارد و تمایلش را به برقراری رابطه با خـانـواده و دوسـتان شما از دسـت می دهد، مـی تواند دلیـل بر پشیمانی و ندامت ناشی از خیانت باشد. او ممکن است بخاطر خیـانـتش احسـاس گنـاه کـرده و روبرو شدن با دوستان یا خانواده شما او را به یاد گناهانش بیندازد.بنابراین هرچقدر او در صداقت و درستی قوطه ورتر شود، بهمان اندازه مجبور بتحمل عذاب وجدان کمتری خواهد شد.
واقعیت گرا باشید: با این فکر که همسرتان هیچ وقت به شما خیانت نمی کند، خودتان را فریب ندهید و از طرف دیگر فورا" او را متهم به خیانت نکنید. اگر هـمسر شما دارای یک از نشانه های فـوق بـود، دلـیل بر ایـن است که احتـمـالا" چیـزی در این رابطه غلط می باشد و لزوما" دلیلی بر اتهام نهایی نیست. در هر حال بـا خـواندن ایـن مقاله فرصی مناسب برای شما پیش می آید تا بـتـوانید برخورد و دیدگاه منطقی تری نسبت به مسائل داشته باشید. موضوع مهم تر اینکه اجـازه نـدهید آنچه که ممکن اسـت تنها یک حس حسادت در شما باشد باعث تخریب افکارتان در مورد همـسرتان شود چرا که اشتباه انگاری و نتیجه گیری زود هنـگام ممکن اسـت یک رابطه را برای همیـشه از بین ببرد پس همه حقایق را پیش از روبرو شدن با وی درنظر داشته باشید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:25  توسط سایه  | 

از نوروز در تهران قديم چه می دانيد ؟

آی تهرانی های عزيز !
از
نوروز در تهران قديم چه می دانيد ؟

نوروز در تهران قديم بسيار پر شور تر از اين زمان برگزار می شد و اصلا ً يک اتفاق عمده و عظيم ِسالی يک بار بود .
با آغاز اسفند ماه که به آن برج حوت ( = ماهی ) می گفتند ، کم کم انديشه ی ورود به سال نو و رويارويی با نوروز به صورت جدی در دل مردم -از هر طبقه و دسته ای – اعم از تاجر ، کاسب ، کارگر و خلاصه فقير و ثروتمند راه می يافت . بازار به جنب و جوش در می آمد و مغازه دارها هماهنگ با شور و ولوله ی مردم کالاهای نوروزی خود را تبليغ می کردند .
نخستين برنامه ای که پيشاهنگ همه ی برنامه های نوروزی بود تهيه ی رخت و لباس نو بود که مقدم بر هر چيز ديگر و مسأله ای جدی به نظر می رسيد و نيز وقت بيشتری را می طلبيد . زيرا در آن زمان ها هنوز دوخته فروشی ها بويژه برای زنان و بچه ها رايج نبود ، اين بود که مردم ناگزير بودند پارچه بخرند و به خياط بدهند تا بدوزد . البته زنانی که خود هنر خياطی را می دانستند خودشان برای اين کار دست بکار می شدند . اما همه چيز می بايست تا وقت داشتند انجام شود . زيرا اگر دير به فکر می افتادند ،خياط ها سرشان بسيار شلوغ می شد بطوريکه حتا گاهی مجبور می شدند مشتريان هميشگی خود را به علت نداشتن وقت و نرساندن لباس تا شب عيد جواب کنند .
لباس کودکان بيشتر از رنگ های شاد و زنده مثل سرخ و زرد و آبی تهيه می شد .
زنان هم از زير تا رو لباس های خود را نو می کردند و اگر احتما لا ً زنی آن بودجه ی کافی را برای خريدن لباس در خود نمی ديد ، حتما ً دو دست چادر نماز ؛ يکی چادر سياه برّاق آهار دار خِش خِشی ، برای ميهمانی های نوروزی و يکی ديگر چادر نمازی از پارچه های گلدار ملوس برای سر ِ سفره ی هفت سين باضافه ی يک جفت کفش که به آن چارق می گفتند ، برای خود تهيه می کرد .
در آن زمان ها هنوز جوراب رايج نبود و اصلا ً جوراب از دوره ای به ايران آمد که ناصر الدين شاه به فرنگ رفت و برای زنان دربار و سو گلی های خود آن را به عنوان يک پديده ی جالب به ايران آورد . بعد ها کم کم مرسوم شد ، اما باز هم نه برای همه کس و نه برای همه جا بلکه آن را زنان ثروتمند ، در ميهمانی های سنگين به پا می کردند . البته جوراب های پشمی دست باف وجود داشت که برای زمستان مورد استفاده قرار می گرفت ، بنا براين مردم در تهيه ی لباس نوروزی از خريد جوراب معاف بودند .
برای مردان هم خريد يک عبا و يک جفت گيوه و يک کلاه از واجبات بود که بنا بر ضرب المثلی می گفتند : دوست به سر نگاه می کند و دشمن به پا ... پس حتما ً اگر نان شب هم نداشتند کفش و کلاه خود را برای نوروز نو می کردند و عبا هم که روی همه ی لباس ها پوشيده می شد و به اصطلاح ستّار العيوب بود ، بايد نو می شد .
بعد از اينکه خيال ها از بابت رخت و لباس عيد راحت می گرديد، نوبت به خانه تکانی می رسيد و اين سُنتی بود که در هيچ محله و خانه ای حتا در مسجد و مغازه هم بر و بر گرد نداشت و حتما ً بايد انجام می گرفت .
برای خانه تکانی اول کرسی را که وسيله ی گرما در زمستان بود و تلويحا ً به آن تنبل خانه می گفتند؛ (چون جای گرم و نرمی بود و همه زير آن می لميدند و بر چيدن آن هم هميشه باعث ملولی اهل خانه بويژه آقای خانه می شد ) بر می چيدند ، بطوريکه کمتر خانه ای بود که از دهم اسفند کرسی در آن بر قرار باشد . و بعد از آن به فرش تکانی يا فرش شويی می پرداختند و همه ی اين کارها نيز در کوچه و خيابان اتفاق می افتاد ، بدين ترتيب که قالی يا گليم يا نمد و يا هر چه را که با آن اتاقشان را مفروش می کردند ، به کوچه مِی آوردند و با چوب زدن به آن گرد و غبارش را می گرفتند و گاهی گرد و خاکی که بر اثر اين عمل به هوا بر می خاست ، موجب در گيری عابران و همسايگان با يکديگر می شد که البته بخاطر نوروز ، بسيار زود به آشتی می انجاميد . شستشوی پرده ها ، روفرشی ها ، چادر شب ها ، رويه ی پشتی ها و ديگر چيز ها بعد از تکاندن فرش اتفاق می افتاد .
بعد از آن نوبت به ظرف و ظروف می رسيد ؛ مس ها برای سفيد کردن به رويگری سپرده می شد ، ظروف برنجی از قبيل سماور و جام ِ پای آن با گرد ِ آجر و سرکه برق می افتاد ، شستن ظروف نقره از قبيل سينی و قند دان و انگاره ( = زير استکانی ) با ليف و صابون انجام می شد ، اما اگر در طی سال خيلی سياه شده بود به آبکار هی می بردند تا آبکارها به آن آب نقره بدهند .
آخرين مرحله بيرون ريختن وسايل از اتاق ها و آشپز خانه بود و در اين مرحله چيزهای بدرد نخور و بی مصرف از قبيل وسايل حلبی کج و کوله و سوراخ شده ، شيشه پيله های شکسته ، ليوان ها و استکان های لب پريده ، کاسه های ُترُک خورده که ديگر در مدت يک سال خدمت خود را انجام داده بودند ، به بيرون ريخته می شد و بعد از تميز کردن همه ی گوشه و کنارها و کُنج های اتاق ها و و گرد گيری و دوده گيری و شستن در و پنجره و گاهی هم ديوار ، دوباره وسايل تميز و برق افتاده به سر جای خود می گذاشتند و احتمالا ً ممکن بود در اين ميان تغيير و تحولی هم در شکل چيدن آنها اتفاق بيافتد که آن هم تنوعی برای افراد خانواده بوجود می آورد .
از 15 روز به عيد مانده نوبت سبز کردن سبزه می شد . برای اين کار شخص خوش دستی از خانواده ( معمولا ً مادر ) به نيت همه ی افراد خانه مشت مشت گندم يا عدس را در ظرفی سفالين می ريخت و هنگام ريختن سعی می کرد اولا ً دانه ای از دستش به زمين نيافتد و ديگر اينکه با ريختن هر مشتی صلوات می فرستاد و برای سلامتی و موفقيت آن شخص تا آخر ِ سال دعا می کرد . سپس روی دانه ها را آبی نيم گرم می ريخت و آن را در جای گرمی می گذاشت تا دانه ها به خود آب جذب کند و نيش بزند . پس آنها را در دستمال مرطوبی قرار می داد و ساعت به ساعت به آنها سر می زد تا جوانه ها کاملا ً خودشان را نشان بدهند ، آنگاه آنها را به بشقاب های چينی بزرگ که به آن دوری يا قاب می گفتند ، منتقل می کرد و تا چند مدتی رويش را دستمال می کشيد تا خوب رشد کنند . پس از آنکه سبزه ها کمی بلند می شدند يا به اصطلاح رخ می کشيدند ، پارچه قرمزی که به آن شِله می گفتند ، دور آن می بست ، تا هم از پراکنده شدن دانه ها جلو گيری کرده باشد و هم آنها زيباتر به نظر بيايند . بعضی از زنان با ذوق علاوه بر اين کارها بروی دانه های نخود با ظرافت چشم و ابرو می کشيدند و چارقد به سرشان می کردند ، يا از پارچه های رنگارنگ گل های کوچکی می چيد ند و به سر چوب می زدند و درميان سبز ها می گذاشتند ، تا سبزه ها جلوه ی ديگری پيدا کند .
گاهی هم سبزه را بر کوزه سبز می کردند بدين ترتيب که بذر تره تيزک ( = شاهی ) را در آب می خيساندند و پس از اينکه به لعاب می نشست ، آن را به پشت کوزه می ماليدند و داخل کوزه را آب می ريختند و سبزه با رطوبت کوزه سبز می شد و هنگامی که آن را بر سفره ی هفت سين می گذاشتند با گذاشتن چند شاخه گل سرخ در داخل کوزه به هفت سين جلوه ی بسيارزيبا يی می بخشيد ند .
در همين ايام خانم خانه دار به فکر آماده کردن شيرينی عيد خود می افتاد و چون هنوز دکانی به صورت شيرينی فروشی وجود نداشت ، آن را به زنان شيرينی پزی که اين کار حرفه ی آنان به حساب می آمد ، سفارش می داد ، يا اگر خانه دار تر بود شخصا ً شيرينی عيد را در خانه می پخت و فضايی نشاط انگيز و در خانه ايجاد می کرد ، زيرا عطر آن بو های مطبوع در فضای آن خانه ی پاک و پاکيزه بويژه برای بچه ها عالمی بهشتی بود . شيرينی عيد معمولا ً عبارت بود از نان برنجی ( خمير آرد برنج و کره و گلاب و شکر با تزيين سياه دانه ) ، نان وليعهدی ( نان های کوچکی از آرد گندم و کره و برنج و شکر که روی آن زرده ی تخم مرغ و زعفران و عسل می ماليدند ) مسقطی و راحت الحلقوم ( اين دو نوع شيرينی را از نشاسته و شکر درست می کردند ) نان بادامی ( ساخته شده از بادام رنده شده و شکر و آرد و کره ) نان نخود چی ، قطّاب ، باقلوا و غيره که همه با کره های معطر و طبيعی ساخته می شد و پر واضح است که بسيار هم مأکول و خوشمزه بود .
در همين روز ها بود که سر و کله ی آتش افروز و غول بيابانی هم در کوچه و خيابان پيدا می شد که فقط سالی يک بار به نمايش می پرداختند .
آتش افروزها لباس سرخ می پوشيدند و کلاه منگوله دار به سر می گذاشتند و صورتشان را را با دوده و يا زغال سياه می کردند . لب آستين لباسشان زنگوله داشت و هنگام دست افشانی زنگوله ها بهم می خورد و جرينگ جرينگ صدا می کرد و حالتی با نشاط بوجود می آورد . آنان با مشعلی که در دست داشتند در کوچه و محله براه می افتادند و چون به ميان مردم می رسيدند مشعل را می افروختند و به به آتش بازی می پرداختند و از اين جهت آنان را آتش افروز می گفتند . آتش افروزها ضمن آتش بازی و پايکوبی اشعاری از اين قبيل می خواندند و پول جمع می کردند :
آتيش افروزه / سالی يه روزه / دنيا دو روزه / مثل نيم سوزه / دس ( = دست ) خالی نيا / دلم می سوزه ....
غول بيابان هم به کسانی می گفتند که مثل آتش افروز ها سالی يک بار پيدايشان می شد . آنها دو نفر دونفر در کوچه و محله راه می افتادند و سر و رويی ژوليده و ريشی بلند و درهم برای خود درست می کردند ، لباسی از پوست ببر يا پوست پلنگ و دامنی کوتاه از چرم به جای شلوار می پوشيدند چنانکه پاهای پر مو و نا زيبایشان نمايان بود ، کاسه ی سر گاوی را بر سر می گذاشتند و ناگهان با پا برهنه در مکان های شلوغ در ميان مردم جست می زدند وبا صدايی گوش خراش می خواند ند که :
ما غول بيابانيم / سرگشته و حيرانيم / ما روح شما زشتان / از دست شما نالان / اينگونه پريشانيم / از ما زچه بگريزيد / از خويش بپرهيزيد / تا خوی شما زشت است / ما نيز ز زشتانيم / گاهی به توی خانه / گاهی توی دکانيم ....
مردمی هم که به دور معرکه ی آنان جمع می شدند ، هر کس به فراخور خود پولی در کلاهشان می ريخت
خلاصه با اين برنامه ها به شب چهار شنبه سوری نزديک می شدند ، که آن هم برای خود آدابی ويژه داشت که مهم ترينش از روی آتش پريدن بود .
بوته های شب چهارشنبه سوری را معمولا ً از بيابان های شهر ری و ورامين و بوسيله ی شتر می آوردند و سر ِ گذر ها و کوچه ها تل انبار می کردند و می فروختند . کار و کاسبی بوته فروشان در اين روز ها برای خود رونقی داشت زيرا شب چهارشنبه سوری خانه ای نبود که از آن شعله ی آتش زبانه نکشد .
از شرايط بوته افروزی اين بود که تعداد کُپه ها ( = دسته ها ) حتما ً بايد به عدد فرد باشد مثلا ً سه يا پنج يا هفت ، که از آن ميان عد د هفت از همه گرامی تر بود . بوته ها را هنگام غروب که هوا رو به تاريکی می رفت آتش می زدند و چون شعله می کشيد همه ی افراد خانواده پشت ِ سر ِ هم صف می بستند و در حاليکه می خواند ند سرخی تو از من / زردی من از تو از روی آن می پريد ند . هنگامی هم که آتش خاموش می شد و خاکستر آن سرد می گرد يد هر يک از افراد خانه مشتی از خاکستر آن را بر می داشت ، به کنار آب روانی می رفت و در حاليکه حاکستر را به آب می ريخت ، می گفت : ريختم و از غم گريختم ... و با اين کار خمودگی و برودت و سياهی را از زندگی خود دور می کرد .
در دوره ی سلطنت ناصر الدين شاه آتش بازی باروتی هم که تا آن زمان سابقه نداشت توسط فرانسوی ها وارد شده بود و آن عبارت بود از آتش بازی هايی که چون در هوا پخش می شد به صورت ماه و ستاره و تاج و پيام مبارک باد در می آمد . البته اين آتش بازی در آغاز فقط در باغ اندرونی شاه و به مناسبت جشن های مذهبی انجام می گرفت ، اما پس از چندی دستور نمايشش در شب چهار شنبه سوری و در ميدان توپخانه صادر شد و از آن پس مردم از بعد از ظهر برای تماشای آن در ميدان مزبور حاضر می شدند و جا می گرفتند .
يکی از آداب بسيار جدی شب چهارشنبه سوری ، آرايش يا بَزَک هفت قلم خانم ها بود که حتما ً بايد از بعد از ظهر سه شنبه و حدود ساعت دو و سه آغاز می شد . البته کوتاه کردن موی سر و زدودن موی صورت ( = بند انداختن يا نَخه کردن) را حتما ً روز قبل انجام می دادند . آرايشِ هفت قلم عبارت بود از : 1 - وسمه برای سياهی ابروان ، 2 – سرمه برای جلوه ی چشمان ، 3 – حنا برای نقش و نگار کف دست و پا و به ويژه نوک انگشتان ، 4 – سفيد آب برای سفيد کردن صورت ( سفيد آب در حکم پودر های امروزی بود ) ، 5 – غازه يا سرخاب برای گلگون کردن گونه ها ، 6 – غاليه برای خوشبو کردن روی و موی و بدن ( غاليه ماده ی معطری بود که از مشک و عنبر می ساختند ) ، 7 – زَرَک ، و آن عبارت بود از غبار زرينی که در آخر کار به سر و موی خود می افشاند ند تا بدرخشند . بعد از آرايش هفت قلم لباس مناسبی می پوشيدند و آنچه از زينت آلات از قبيل دستبند و انگشتر و گردن بند و نيمتاج و خلخال داشتند به خود می آويختند و عقيده داشتند که اين آراستگی و پيراستگی در چنين شبی چهره را تا آخر سال درخشنده و با طراوت نگاه می دارد .
فال ِ گوش و قاشق زنی هم از مراسم سنتی چهار شنبه سوری بود که گاه باعث بوجود آمدن اتفاق های شيرينی می شد که خالی از لطف هم نبود . البته چون در اين دو مورد زياد گفته شده ، از باز گويی آن خود داری می شود .
يکی ديگر از مراسم عمده ی شب چهارشنبه سوری دور انداختن کوزه ی کهنه بود که آنرا از واجبات می دانستند زيرا بر اين باور بودند که کوزه که در طی يک سال همواره خدمت کرده و هر دستی به آن رسيده است و دسته و دهانه ی آن سياه گشته ، سر چشمه ی پليدی هاست . بنا براين بر کوزه ی قديمی نام شيطان را می نوشتند و آن را از بام به کوچه می انداختند تا هزار تکه شود و با خود می خواندند که : دور کردم و دور کردم / چشم دشمنو ( دشمن را ) کور کردم .... و بدينگونه احساس می کردند که غم ها و سياهی ها را شکست داده اند ، آنگاه کوزه ی نويی را که همان روز خريده بودند پر از از آب می نمودند و اندکی گلاب هم در آن می ريختند و آن را در برای سفره ی هفت سين در کناری می گذاشتند .
آجيل چهارشنبه سوری هم از مواردی بود که در اين شب برای خود حرمتی داشت و هيچ خانه ای آن را فراموش نمی کرد . اين آجيل از هفت نوع ميوه ی خشک يعنی ؛ کشمش ، نخود چی ، توت ، انجير ، خرما ، قيسی ( = برگه ی زرد آلو ) ، و باسلق تهيه می شد و افراد خانواده آخر شب پس از همه ی برنامه ها دور هم می نشستند و در حاليکه فقط سخنان خوب و شادی آور و لطيفه های شيرين برای هم نقل می کردند آن را نوش جان می کردند .
البته در اين گير و دارها حمام شب عيد هم فراموش نمی شد و چون در آن روزها خانه ها حمام نداشت مردم ناگزير بودند که به حمام های خزينه دار بيرون بروند و اين امر گاهی ماهی يک بار و حتا در بعضی خانواده ها سه ماه يک بار و يا بيشتر اتفاق می افتاد . اما با نزديک شدن نوروز همه بايد سر و تن خود را از سياهی ها و دوده های زمستانی پاکيزه می کردند . بنابراين حمام ها هم در اين روز ها از مکان های شلوغ به حساب می آمد و بخصوص دو ، سه شب مانده به تحويل سال جای سوزن انداختن نداشت و شبانه روزی داغ و آماده ی برای ورود مردم بود . گاهی مادرها نصف شب بچه های خود را برای حمام نوروزی از خواب بيدار می کردند و با بقچه و بنديل ِ سنگينی روانه ی گرمابه می شدند و در آنجا آن چنان آنها را می شستند که گويی می خواستند پوست از بدنشان ور بياورند،اما چون همه ی اين برنامه ها برا ی نوروز بود بچه ها هم صدايشان در نمی آمد .
بعد از چهارشنبه سوری نوبت به مراسم شب علفه می رسيد و آن شب پيش از سال نو ، يعنی آخرين شب سال کهنه بود و بدان جهت به آن علفه می گفتند که بايد سبزی ( علف )يکی از مواد اصلی شام باشد . شام شب علفه تشکيل می شد از سبزی پلو با سبزی تازه و نو برانه ی بهاری ، کو کو ی سبزی با سبزی تازه و سير تازه و ماهی . که ماهی بيشتر از نوع دودی بود چون در آن زمان وسيله ای برای تازه نگاه داشتن ماهی نبود ، بنا براين ماهی را در همان جايی که صيد می کردند ، در آب نمک غليظ می خواباند ند و سپس دود می دادند . از اين جهت به آن ماهی دودی می گفتند . ماهی دودی بسيار خشک و شور بود و خانم خانه چند ساعت پيش از طبخ آن را قطعه قطعه می کرد و در آب می انداخت و هر نيم ساعت به يک بار آب آن را عوض می کرد تا شوری اش از بين برود و تازگی اش را به دست آورد و گو اينکه طبخ آن بسيار تخصصی و دشوار بود اما به خوردنش می ارزيد زيرا بسيار خوشمزه و مأکول بود .
سر سفره ی آخرين شام سال کهنه ( شب علفه ) حتما ً قابی هم از سبزی خوردن تازه شامل نعناع (نعنا ) و پودنه ( = پونه ) و ترخان و تربچه و مرزه وجود داشت که معمولا ً آنها را دوره گرد ها بر طبقی گذاشته و در کوچه و محله می گرداند ند و با صدای بلند مردم را برای خريد شان تشويق می کردند . تبليغ شاعرانه ای که آنان با آواز برای فروش سبزی خود بکار می بردند معمولا ً از اين دست بود : آی تربچه نقليه / تربچه ش گليه / گل پونه نعنا پونه / نوبر بهاره گل پونه / آقارو می خوای ؟ توی خونه / خانومو می خوای ؟ خيابونه / آی گل پونه نعنا پونه .... و گاهگاهی هم از سطل آبی که کنار سبزی ها گذاشته بود ، پشنگی آب روی آنها می پاشيد ند و صفا و طراوتشان را جلوه ای می دادند . سبزی خوردن را حتما ً سر ِ سفره ی هفت سين هم می گذاشتند .
بعد از خوردن سبزی پلوی آخر سال همه ی چراغ هايی را که درخانه داشتند ، روشن می کردند و تمام مدت مواظب بودند که نفتشان تمام نشود و لوله هايشان تُرُک بر ندارد و دود نزند ، حتا آتش منقل و اجاق را هم ديده بانی می کردند که خاموش و سرد نشود و بر اين باور بودند که اگر چراغ ها تا آغاز سال نو – حتا در روز - روشن بماند و به درستی بسوزد و نور افشانی کند ، اجاقشان کور نمی شود ، سالشان پر برکت و نعمت و راهشان روشن و زندگی شان بی مشکل خواهد بود . حتا در اين شب مردان کاسب هم چراغ دکان خود را روشن نگاه می داشتند تا چراغ کار و کسب شان در سال نو هميشه روشن بماند و ساعت به ساعت به آن سر می زدند تا مبادا در آغاز سال آتش سوزی يا حادثه ی ناگواری اتفاق بيافتد .
دو ، سه ساعت به تحويل سال نوبت چيدن سفره ی هفت سين می شد که مقدمات آن از قبل آماده شده بود . برای اين منظور سفره ی سفيد پاکيزه ای را بر زمين می گستردند . البته گاه برای زيبايی روی آن سوزنی ترمه يا پته ی کرمان يا بقچه ی قلمکار می انداختند ، اما عقيده داشتند که سفره ی اصلی به نيت پاکی و روشنايی حتما ً بايد سفيد باشد . طرز چيدن سفره ی هفت سين معمولا ً بدينگونه بود :
در وسط سفره قرآنی باز شده که لابلای صفحات آن سکه های طلا و نقره بود ، در دو طرف قرآن کاسه ای آب و شيشه ای گلاب به نيت روشنايی و پاکيزگی و در دوطرف ديگرش بشقابی آرد و بشقابی نان بريده شده به نيت برکت و نعمت ، کمی آن طرف تر تنگ يا کاسه ی بلوری با چند ماهی سرخ پر جنب وجوش به نيت حرکت و تلاش ، قابی پر از تخم مرغ رنگ شده به نيت دوام نسل ، نقل و يک شاخ نبات به نيت شيرين کامی ، منقل نقره ای کوچک پر آتش با ظرف پاکيزه ای از اسفند برای دود کردن اسفند بعد از تحويل سال به نيت کوری چشم دشمنان ،
سينی يا قابی از نمک به نيت شور و حرارت زندگی که در آن به نام تمام افراد خانواده شمع می گذاشتند ، ظرفی از آب زلال با نارنجی شناور در ميان آن ، يک پياله شير به نيت نو زايی و باروری ، يک پياله ماست، يک پياله عسل ، آيينه به نيت شفافيت و صفای درونی ، سنجد به نيت دلدادگی و زايش ، سيب به نيت راز وارگی عشق ، انار به نيت تقدس ، چند کُله سير، يک ظرف سمنو، يک پياله سرکه ، بشقاب کوچکی سماق ، گلدان سنبل ، سبزه هايی که سبز کرد ه بودند و در پايان هم در چهار گوشه ی سفره چهار لاله يا چهار چراغ روشن می گذاشتند .
آنگاه تمام افراد خانه لباس های نوی خود را می پوشيدند و سر سفره می نشستند و از آن زمان بطور کلی از گفتن سخنان کدورت آميز و دلتنگ کننده و آزار دهنده و بحث و جدل و مشاجره های لفظی و افکارنا اميد کننده مثل قرض و بيماری و ناتوانی ونفرين ديگران پرهيز می نمودند و سعی می کردند که بجز به خير طلبی و اميدواری و روشن نگری و شادمانی و عروسی و پايکوبی و زندگی بهترو سر و سامان مرتب تربه چيزی ديگر فکر نکنند . و علاوه بر آن در مورد آرزو های خوب مرتب زير لبی دعا می خواندند و از خداوند تندرستی و بخت و سرمايه و راحتی و آسايش می طلبيدند . دعای تحويل سال را معمولا ً بزرگ تر خانواده می خواند و ديگران با او هم زبانی و همراهی می کردند ،که مضمون آن چنين بود :
يا مقلب القلوب و الابصار ، يا مدبر اليل و النهار ، يا محول الحول و الاحوال ، حو ل حالنا الی احسن الحال ( = ای کسی که می توانی قلب ها را بگردانی و از خوب به بد و از بد به خوب بکشانی ، ای تد بير کننده کار عالميان که تدبير روز و شب به دست توست و ای گرداننده ی زندگی و سرنوشت و احوال آدميان ؛ حال ما را به بهترين احوال تحويل کن ! )
و بدين ترتيب برای حرمت نوروزی که در آستانه ايستاده بود ، بی صبرانه در انتظار می ماند ند تا توپ سال نو به صدا در آيد و سال تحويل شود ، آنگاه صدای شادمانه ی هلهله شان به آسمان بر می خاست و چونان کسانی که سال هاست از هم دور بوده اند ، يکديگر را با مهربانی و عشق در آغوش می گرفتند و می بوسيدند و سپس بزرگ خانواده عيدی کوچکتر ها را که بيشتر همان سکه های لای قر آن بود ، به آنها می داد و ديگران هم هدايای خود را که تا آن لحظه نمی دانستند چيست ، به يکد يگر رد و بُدُل می کردند و دو باره همديگر را بنا بر تجديد مهربانی می بوسيدند و بعد از خوردن شيرينی برای شيرين کامی ( اولين چيزی که بعد از تحويل سال به دهان می گذاشتند ، يک خوراکی شيرين بود ، حتا اگر شده ، يک حَبه قند ) اگر بزرگ فاميل بودند ، منتظر می ماندند که کوچکتر ها به رسم عيد ديدنی به خانه شان بيايند و اگر کوچکتر بودند ، برای رفتن به خانه ی بزرگ تر ها آماده می شدند .
پذيرايی نوروزی هم برای خود آب و تابی داشت ؛ از جمله اينکه بهترين بزرگترين اتاق خانه را که عبارت بود از سه دری يا پنج دری با قالی و قاليچه و گليم و هر چه که داشتند ( اما تميز و گرد گرفته ) فرش می کردند و دور تا دور آن را تشکچه های سفيد و تميز و پشتی های قالی می گذاشتند . جلوی هر تشکچه ای سفره ای تميز يا مجمعه ی مسی سفيد شده ای ( مجمعه سينی بزرگ لب کنگره ای از مس بود که امروزه هم کم و بيش در خانه ها وجود دارد ) می گذاشتند که درآن انواع و اقسام شيرينی های نوروزی که شرح آن رفت ، در شيرينی خوری های بلور پايه دار رنگی چيده شده بود و افزون بر شيرينی آب نبات ، آجيل شور شامل پسته و بادام و فندق و تخمه ی کدو و تخمه ی هندوانه . نخودچی گل و آجيل شيرين شامل کشمش و انجير و توت خشک و غيره ، يک بشقاب تخم مرغ رنگی و يک ظرف پر از سکه های نو البته در رقم پايين برای هديه به بچه ها وجود داشت .
ديدو باز ديد ها همه با ارادت قلبی صورت می گرفت و همه از آن استقبال می کردند و آن را وسيله ی تحکيم دوستی و تجديد ارادت و مهر ورزی نسبت به هم می دانستند . آنهايی که در طول سال آزردگی و کدورتی از هم داشتند با پا در ميانی بزرگتر ها در اين ديدارهای سالانه آن را به دوستی و مهربانی تبديل می کردند ، زيرا ريش سفيدان قوم عقيده داشتند که ناراحتی های سال کهنه را نبايد با خود به سال نو برد .
اگر اين ديد و باز ديد ها نزديک ظهر يا طرف غروب اتفاق می افتاد ، ميزبان حتما ً سفره ی شام و ناهار با صفايی هم برای مهمانش می گسترانيد و او را در برکت خانه ی خود در سال نو شريک می کرد .
روز دوم نوروز مرد خانه حتما ً چند ساعتی را برای شگون به کسب و کار می پرداخت و قدم اولين مشتری را به فال نيک می گرفت . در اين روزها تا سيزده ی نوروز ، آوردن تلخی و سياهی و قرض و روضه خوان و گريه و زاری و صحبت مرگ و مير و حتا ذکر مصيبت های مذهبی به خانه مطلقا ً ممنوع بود و تا آنجا هم که ممکن بود از رفتن به حکيم و دوا خانه پرهيز می کردند و سعی می کردند که دست کم تا روز سيزده ی فروردين را در شادمانی بگذرانند و زندگی را خيلی سخت نگيرند .
گو اينکه در آن زمان ها مسافرت و مهاجرت هايی که امروزه به سادگی اتفاق می افتد نبود و يا به ندرت پيش می آمد و اصلا ً از وسايل مدرن امروزی که جهان را در چشم بهم زدنی به هم وصل می کند ، خبری نبود و مردم اينگونه گرفتار تلاش های کشنده ی شبانه روزی برای در آمد بيشتر نبودند و زندگی ساده تر و بی شيله و پيله تری داشتند ، اما پيران خردمند تر ، ميانسالان سلامت تر، کوچکتران مؤدب تر وحرف شنو تر ، زنان وفادار تر ، مردان سر به راه تر ، برکت و آرامش بيشتر و اندوه و نگرانی کمتر بود ... و اينک با آرزوی اينکه همه ی موارد خوب آن دوره و اين دوره در سال 85 به هم در آميزد و زمانی نيکو و ايامی خوش برای خوانندگان عزيز فراهم آورد ، فرا رسيدن سال نو را به شما شادباش گفته و برايتان آرزوی سالی داريم که هر چهار فصلش طراوت باشد ، بهار باشد ، سبز باشد و سبز بختی و اقبال بياورد ..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:14  توسط سایه  | 

براي مردشدن استخاره كردم

براي مردشدن استخاره كردم

اين‌ها را «اشكان» مي‌گويد. اشكان تا سه سال پيش صديقه بود. اكنون او در 30 سالگي با عمل تغيير جنسيت يك مرد شده است. مردي كامل كه به گفته خود براي رسيدن به هويت اصلي خود دردهاي زيادي را به جان خريده است. اشكان و امثال او در زندگي به ريسك فوق‌العاده خطرناكي دست زده‌اند. اين خطر مثل مسافرت و جابه‌جايي از شهري به شهر ديگر نيست، سفر از جنسي به جنس ديگر است. اشكان پس از خواندن گزارش تغيير جنسيت «ماريا» به دفتر نشريه آمد تا ما را به بيمارستاني ببرد كه آنجا عمل كرده تا دردهاي خود و بيماران واقعي را بيان كند
از مانتو و مقنعه تا كت و شلوار
همراه اشكان به بيمارستان مدائن آمده‌ايم، جايي كه از نظر او بهترين جاي دنياست. چون اشكان دوباره در آنجا متولد شده. از او مي‌پرسم:
-آقا اشكان از اولين روزهايي كه متوجه بيماري خود شدي برايمان بگو.
از كودكي با پسرهاي همسايه بازي مي‌كردم. هيچ وقت دلم نمي‌خواست مرا به اسم دخترانه صدا بزنند. وقتي دوازده ساله شدم حس مي‌كردم پسري هستم كه بايد از در و ديوار بالا بروم. در دبيرستان از پوشيدن مانتو بيزار بودم.
-خانواده‌تان هم موضوع را مي‌دانستند؟
بله تقريباً. اما پدرم نمي‌خواست با موضوع كنار بيايد تا اين‌كه سه بار از دبيرستان اخراج شدم. دوستانم را از دست دادم و اين حوادث ضربه روحي بزرگي به من زد.
-چرا اخراج شديد؟
به خاطر بازي‌هاي پسرانه و دعواهاي خياباني. وقتي پسري مزاحم دخترهاي مدرسه مي‌شد رگ غيرتم گل مي‌كرد و با آنها دعوا مي‌كردم. (اما الان اصلا اهل دعوا نيستم.)
-در آن دوره چه اتفاقاتي برايتان افتاد؟
اتفاقات بسيار تلخ و دردناك. حوادثي كه دوست ندارم درباره‌شان حرفي بزنم و دوست دارم مثل يك راز در قلبم باقي بماند.
-در چه رشته‌اي تحصيل كرديد؟
تربيت بدني.
در دانشگاه بيشتر با دخترها دوست بوديد يا پسرها؟

معمولاً تنها بودم. در صف اتوبوس هم سعي مي‌كردم از دخترها فاصله بگيرم.
-دوستان و همكلاسي‌هايتان متوجه موضوع شده بودند؟
بله، همه مي‌دانستند من يك مرد هستم چون رفتارهاي كاملاً مردانه‌اي داشتم. اما كنار آنان كه نمي‌دانستند كمتر حرف مي‌زدم چون صدايم كلفت بود.
به جز صداي كلفت و صف اتوبوس و… چه مشكلات ديگري داشتيد؟
موهاي صورتم زياد بود و زير مقنعه گير مي‌كرد و قرچ قرچ صدا مي‌داد. مجبورم بودم هر روز صبح موهاي صورتم را با تيغ بتراشم و خب اين كار برايم خيلي سخت بود.
-الان مانتو و شلوار مدرسه‌تان را داريد؟
با خنده: نه خوشبختانه يك روز مانتو و مقنعه را از صندوق عقب ماشينم دزديدند و از آن به بعد ديگر هيچ وقت مانتو نخريدم. انگار دزدي خوبي بود و برايم «آمد» داشت، چون يك هفته بعد از آن با عمل جراحي‌ام موافقت شد.
-خانواده‌ات در جريان بودند؟
بله، خوشبختانه پدرم هم با مشاوره با دكترها به اين نتيجه رسيد و موافقت كرد.
-روز عمل چه احساسي داشتيد؟
بهتر است براي اين سوال با من به بخش پرستاري بياييد تا خودشان برايتان بگويند.
پرستاران چه گفتند؟
خانم‌هاي پرستار كه در تمام مدت لبخند برلب دارند از روز عمل مي‌گويند. يكي از آنها مي‌گويد: «آن روز اشكان بسيار آرام بود. ما دلمان شور مي‌زد اما اشكان به خدا توكل داشت و فقط مي‌گفت برايم دعا كنيد تا اين‌كه دكتر خطير آمد و عمل موفقيت آميز انجام شد.
خودت بگو اشكان.
من وارد مرحله‌اي از زندگيم شده بودم كه پس از آن ديگر هيچ جايي براي جبران وجود نداشت. اگر آدم عادي دچار اشتباه شود قابل بخشش است اما من مثل زني كه از شوهرش جدا شده باشد ديگر هيچ جايي براي جبران نداشتم پس بايد كابوس وحشتناك گذشته را كنار مي‌گذاشتم و فقط به آينده مي‌انديشيدم. عمل من بدون بيهوشي صورت گرفت و عمل بسيار دشواري بود.
-از اين‌كه خانواده همراهت بودند چه احساسي داشتي؟
خيلي خوب بود.
يكي از پرستاران: اشكان تنها بيماري بود كه همراه خانواده‌اش آمده بود. چند سال پيش دانشجوي رشته پزشكي‌اي از كرمان براي زن شدن به بيمارستان آمد، اما از آنجايي‌كه خانواده‌اش با اين عمل مخالف بودند پنهاني عمل كرد. پس از آن خانواده و به خصوص برادرهايش به قصد كشتن اين دانشجوي پزشكي به بيمارستان آمدند و او كه عملش با موفقيت انجام شده بود توانست قبل از رسيدن آنها فراركند. اما خانواده اشكان تا آخر او را رها نكردند.
-حالت جسمي اشكان چطور بود؟
خوب طبيعي است بعد از هر عملي بيمار دچار تب و تشنج مي‌شود، حالا فرقي ندارد اين عمل تغيير جنسيت باشد يا عمل ديگري.
-بعد از عمل جراحي وضعيت تغيير چهره اشكان چگونه بود؟
اشكان: باوركردني نبود. اما در عمل‌هاي بعدي، بيستم و بيست وهشتم اين تغيير شكل و ظاهر به وضوح ديده مي‌شد.
يكي از پرستاران: تا به حال با بيماران زيادي برخورد داشته‌ام حتي بچه‌هاي دو تن از دوستان نزديكم عمل كردند و دختر شدند.
-ازدواج هم كردند؟
يكي از آنها ازدواج كرده و به كانادا رفت. اما با اين‌كه شوهرش خود را آدم روشني نشان مي‌داد مدتي بعد نتوانست با اين مساله كنار بيايد و از هم جدا شدند. دختر ديگر هم با مشاهده اين وضع گفت اصلاً نمي‌خواهم ازدواج كنم.
-لطفاً برايمان حالات روحي و جسمي اين‌گونه افراد را بعد از عمل تشريح كنيد؟
پرستار: نكته جالب اين است كه اين‌گونه افراد بعد از عمل زن و مرد كاملي مي‌شوند. مثلاً زنان حالات زنانگي خاصي دارند كه ما با وجود خلقت ابتدايي زن از آن بي بهره‌ايم! مردان هم نيز به شدت مردان مهربان و آرامي مي‌شوند.
-اشكان، قصد ازدواج داري؟
فعلاً نه!
ملاك‌هايتان براي انتخاب دختر آينده زندگيتان چيست؟
بايد مرا بفهمد. موضوع را به او مي‌گويم حتي اگر خانواده‌اش يك درصد مخالفت كنند قدم پيش نمي‌گذارم.
-آيا زناني كه مرد مي‌شوند، مي‌توانند بچه‌دار هم شوند؟
پرستار: خير آنها مشكل نازايي پيدا مي‌كنند.
-اشكان همسايه‌ها و دوستانت از هويت جديد تو خبردارند؟
بله، همه مي‌دانند از قبل هم مي‌توانستند اين موضوع را پيش‌بيني كنند.
-براي گرفتن شناسنامه جديد چه اقدامي كردي؟
به دادسرا رفتم.
-برخورد آنها با شما چطور بود؟
يكي از ماموران وقتي فهميد جريان چيست، خود را كنار كشيد. اما رييس شعبه 1205 دادگاه عمومي بسيار فهميده و مهربان برخورد كرد. فكر نمي‌كردم، اما واقعاً درد مرا درك كرد. هميشه ممنون ايشانم.
براي سربازي چه كاركردي؟
اولين فردي هستم كه در ايران با مجوز تغيير جنسيت معافي
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:33  توسط سایه  | 

دوباره بهار

دوباره بهار

درب حياط را باز ميكنم عصايم را مي گذارم روي پله اول آرام پاي چپم را مي گذارم
روي پله بايد مواظب باشم لنگه درب را بادست چپ مي گيرم نايلكس خريدم را انداخته ام روي شست دست چپ چيزي نيست چند بسته سيگار با پنير و كبريت به حياط نگاهي مي اندازم بعد از اينهمه سال هنوز نمي دانم چند متر است پنج متر....شش متر....ده متر
راستش نمي دانم حواس ندارم بهار داره مياد همين نزديكي هاست تا چند روز ديگه بوي بهار مياد لگد به زمين مي زنم آهاي زمين كي نفس مي كشي..هان؟ نفس تازه كن بايد بدوي تا دوازده ماه ديگه . دو تا درخت گيلاس نزديك هم هر دو نزديك پنجره اطاق يكيش به اسم مادر يكيش به اسم من... آهان اين جا هستيد مادر جان پدر جان . مي دانم
داريد به من مي خنديد ميدونم مادر جون حتما به بابا مي گي نيگا كن مرد ببين اين پير مرد نمي خواد بزرگ بشه ... آره مادر جون هزار سال هم داشته باشم مادر برام هميشه مادر ميمونه پدر هميشه برام پدر ميمونه آخ خدا پس چي شد اين كليدِ خونه حواس ندارم
...آهان تو جيب جليقه ام گذاشتم خوبه پيش ساعت جيبي يادگار باباست ببينم
ساعت چنده خوبه هنوز ظهر نشده برم داخل سماور را روشن كنم هوا سرد شده چاي با سيگار سيگار با چاي داغ مي چسبه... خوبه اين هم اطاق من . بايد فرصت كنم
شيشه هاي پنجره را تميز كنم تا چند وقت ديگه بهار مياد فصل قيامت عشق درخت هاي گيلاس بار مياورند گنجشك ها خواهند آمد به گيلاس ها نوك خواهند زد راستي يادت هست گيلاس هاي دم چسبيده را مي كندم مي آويختم به گوش هايت چه ذوقي مي كردي يادت هست؟
خوب اين هم اطاق . مبل هاي كهنه و قديمي بايد فرصت كنم روكششان را عوض كنم
هيچ صدايي نيست خداي من اقلا تو حرفي بزن چيزي بگو تو كه هميشه اينجايي
پيش من توي اين خونه توي اين اطاق...تولدت بهار بود يادم مونده يه روز در اطاق را باز كردم اون موقع اين مبل ها نبود مادر چادر شب را پهن كرده بود روي فرش خرسك رنگ و رو رفته آينه يادگار مادرش را گذاشته بود روبروي تو داشت با شونه چوبي موهاي بلندت را شانه مي زد پرسيد چي
مي خواي پسر؟ از تو آينه به صورتت نگاه كردم تو هم نگاهم كردي خنديدي راستش يادم نيست موهات چه رنگي بودند خرمايي؟ سياه؟ حواس ندارم پير شدم اما رنگ چشمهات يادم هست سياه مثل شباي تنهايي من گفتم مامان يك قرونم رو بده مي خوام چغاله بادوم بخرم تو خنديدي هنوز خنده هات توي اون آينه جا مونده آينه روي طاقچه داره صدام مي كنه برش مي دارم
مي گذارم روي ميز وسط مبل ها چه صدايي دارند اين مبل ها ي كهنه
مي خواستم اين آينه را به تو بدم از مادر برام يادگاري مونده حواس ندارم نمي دونم چرا ندادم يادم رفت يا تو نبودي؟
يك قرون از كيف مادر برداشتم دهشاهي چغاله بادام دهشاهي گوجه سبز خريدم
چغاله هارو دادم به تو گوجه ها رو دادم مادر جون بندازه تو آش... مادرت با مادرم كنار درب اطاق ايستاده بودند من و تو داشتيم نون بيار كباب ببر بازي مي كرديم يادم نيست حواس ندارم نمي دونم مادر تو بود يا مادر من كه گفت نيگا كن خواهر اين دو تا چه بهم ميان؟
چادر سر كردند ما هم دنبالشان رفتيم بستني فروشي سر كوچه هوا گرم بود يادت هست؟
مادرامون بستني خواستند با ليموناد نوشابه خارجي تازه اومده بود تو خواستي يادم نيست پا به زمين كوبيدي و خواستي يا نه... مادرت يه شيشه نوشابه سينالكو كه خارجي بود را خريد داد دست من گفت با هم شريكي بخوريد يه قلپ خوردم شيشه رو دادم به تو قلپ قلپ داشتي مي خوردي نگاهم كردي خنديدي سرت را خم كردي رو شونه راستت موهات ريخت رو شونه... بقيه اش مال من باشه؟ مگه مي تونستم بگم نه نه...نه
نمي تونستم يه روز پرسيدي دوسم داري؟ نمي تونستم بگم نه روم نمي شد بگم آره سرم رو تكون دادم گفتي بگو بخدا...
گفتم هم بخدا هم اندازه خدا.... حالا به آينه نگاه مي كنم مادر... پدر مي دونم شاهد هستند
پس كجاي آينه خنده هات قايم شدند هميشه توي اين آينه بودند خنده هات هميشه هر وقت به اين آينه نگاه مي كردم تو بودي كه مي خنديدي...تو بودي كه داشتي موهات رو شونه مي زدي پس حالا كجايي؟ بلند مي شوم بطرف گرامافون مي روم هنوز صفحه قمر روش هست سوزن گرامافون را
مي گذارم اول صفحه با گردش صفحه...آره اين صداي
قمر است كه مي خواند درست مثل همون روز تو بستني فروشي كه راديو داشت صداي قمر را پخش مي كرد .
ديگه به من نخند به اين روزگار بخند بهار همين روزها مياد واي چه قيامتي خواهد شد
بازهم عاشق خواهم شد گيلاس هاي دم چسبيده را نگه مي دارم براي
گوش هاي تو
ميدونم دوست داري به دختراي محل با گوشواره هايت پز بدي بعضي وقتا به ديدار مادر و پدر مي روم راه دور است اما من مي روم به كمك اين عصا تو هم اگر روزي شنيدي من هم مردم و رفتم پيش مادر به همه به همه عالم بگو (دق كرد مرد ) ميدونم توي همين آينه دق خواهم كرد
خواهي ديد...يا نه خواهي شنيد....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 8:1  توسط سایه  | 

سلام به دوستان خوبم ( تبریک سال نو)

سلام به دوستان خوبم امیدوارم که همگی خوب باشید. دوستای خوبم من از فردا یک مدت نیستم و تا یک مدت از دست من راحت هستین

ولی پیشاپش خواستم این عید سعید باستانی رو بهتون تبریک بگم امیدوارم سال خوبی داشته باشید

هرروزتان نورو نوروزتان پیروز باد

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 13:0  توسط سایه  | 

دورى از چهار صفت

دورى از چهار صفت

من مواعظ علي ?عليه السلام?:
من استطاع أن يمنع نفسه من أربعة اشياء فهو خليق بأن لاينزل به مكروهٌ أبداً قيل: وما هنّ يا أميرالمؤمنين! قال: العجلة واللجاجة والعُجب والتّواني.
(
تحف العقول صفحه 222)

هركس اين چهار صفت را از خود دوركند خواه فرد باشد، خواه مجموعه دستاندركاران و رؤسأ جامعه، هيچگاه حادثه و واقعه ناخوشايندى، متوجه او نخواهدشد:
1-
عجله، بدون تأنّى و دقت، تصميمگيرى كند يا كارى را اجراء نمايد (عجله غير از سرعت در عمل است).
2-
لجاجت، يكى از مسائل خطرناك و بلاهاى دامنگير، اصرار و پافشارى ناحق، در مسألهاى است كه چون اين حرف را گفته و يا چنين موضعى اتخاذ كرده حاضر نيست عقبنشينى كند و لو خلاف آن ثابت شود.
3-
مغرورشدن و خودشگفتى، كه انسان نقصها و ضعفهاى خود را نديده و احياناً محسناتش را بزرگ بشمرد.
4-
كاهلى و سستى، كار امروز را به فردا افكندن و تأخير انداختن.
بنده، در اثر تجربياتى كه در سالهاى متمادى پيدا كردم به اين نتيجه رسيدم كه اين سخن على (عليه السلام) واقعاً حكمت تمامى است و همه ضرر و زيانهايى كه متوجه جامعه شده است در اثر اين امور بوده. خداوند ان شاءاللّه ما را با مجاهدت خودمان و با توفيق خودش از اين صفات دور بدارد.

 

انسان نرم و لطيف زاده مي شود و به هنگام مرگ خشک و سخت مي شود. گياهان هنگامي که سر از خاک بيرون مي آورند نرم و انعطاف پذيرند و به هنگام مرگ خشک و شکننده. پس هرکه سخت و خشک است مرگش نزديک شده و هرکه نرم و انعطاف پذير سرشار از زندگي است. سخت و خشک - مي شکند. نرم و انعطاف پذير- باقي مي ماند

*****

چه نيكو لحظاتيست پيوند لب با بوسه بوسه با لبخند لبخند با اشك اشك با دل و دل با دل و ماندن زمان را فراموش بودن ايستادن نگريستن بوئيدن لمس كردن تا بدانجا كه حس كردن
زيباترينم درياي پرفروغ چشمانت مرا در اقيانوس بي كران عشق چنان مست مي كند كه گيج و مجنون نگاهم به هر سو نشانه مي رود طراوت سرسبز زندگاني وجودم را هر چه بيشتر در خود غرق مي كند
شرح حال شب هجرانه تو گفتم باشمع؟ آنقدرسوخت که از گفته پشيمانم کرد؟ گفتمش باغم هجران چه کنم.گفت بسوز؟ گفتمش چاره اي جزسوزبگو. گفت بساز؟
كسي رو كه باهاش خنديدي خيلي زود فراموش مي كني.. اما كسي رو كه باهاش و روي شونه هاش گريه كردي ؛ هرگز فراموش نميكني

*****

روزگار نسبت به کسی که بداند وقت خود را چگونه صرف کند فوق العاده مهربان است
لرد-اویبوری

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:57  توسط سایه  | 

زيبای خفته

زيبای خفته

چشمم را در اتاقی باز کردند...دختری لاغر و تکیده،با چشم‌های بسته دراز کشیده بود. موهای بلند شبق رنگش دور صورتش ریخته بود و مژه های سیاه بلندش روی چهره مهتابیش جلوه خاصی داشت آهسته رفتم جلو. چشمان سیاه مهربانش را به آرامی باز کرد. پرسیدم خیلی درد داری؟ چیزی نگفت. سئوال احمقانه‌ای بود. او فاطمه امینی بود...فاطی روح والايی داشت، همه عشق بود و عاطفه، بچه‌ها را تک‌تک با تمام قلبش می‌پرستيد... فاطی می‌گفت که خودش پيش از پيوستن به مبارزة‌ مسلحانه، از شکنجه وحشت داشته اما حالا پر از اطلاعات بود.هنوز زخم‌هايش را نديده بودم. فاطی را چرخاندم روی شکم... خشکم زد. به زخم‌ها نگاه می‌کردم و تمام بدنم می‌لرزيد. خيلی سوختگی ديده بودم؛ دختر پانزده‌ساله‌ای که خودسوزی کرده بود و از گردن به پايين همه‌جايش سوخته بود، کارگرهايی که در کارخانه می‌سوختند و به بيمارستان سينا می‌آوردند، اما زخم‌های فاطی چيز ديگری بودند، دلخراش بودند. عميق و قرمز و برشته بودند. سوختگی درجه سه.و قلبم تير می‌کشيد. نمی‌دانم عمقِ سوختگی بود ياعمقِ قساوت که اين‌چنين مرا منقلب کرده بود. باورم نمی‌شد انسانی بتواند انسانی ديگر را به عمد اين چنين بی‌رحمانه بسوزاند؟ در تمام ۹ ماهی که زير بازجويی بودم، نعره‌های دردآلودِ‌ بسياری را شنيده بودم، پاهای ورم‌کرده و زخمی خودم و زندانيان ديگر را ديده بودم، دخترم را در زندان و شرايطی سخت به‌دنيا آورده بودم، دو بار دست به خودکشی زده بودم. ديگر خشونت و درد جزيی از زندگی روزمره‌ام شده بود، اما وضع فاطی حکايت ديگری بود؛ تک و تنها، تکيده و ضعيف... يک مشت آدمِ رذلِ جنون‌زده او را تا سر حد مرگ شکنجه کرده بودند... حالا که در برابر مقاومت فاطی شکست خورده بودند می‌خواستند حالش را خوب کنند تا دوباره او را شکنجه کنند.هم برای فاطی نگران بودم هم برای اطلاعاتش. بالاخره به او گفتم: "فاطی جان، می‌توني نشونی خانة تخليه‌شده رو بدي. اين که اشکالی ندارد، حتماً‌ بچه‌ها خونه‌رو تخليه کرده‌ان." اما فاطی نمی‌خواست هيچ‌چيز به دست ساواک بيفتد ‌گفت: "درخت کهنسالی با شاخه‌های زيبايی در اون خونه هست که نمی‌خوام به دست اينا بیفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:49  توسط سایه  | 

طرز تهیه عنصر شوهر مرغوب

طرز تهیه عنصر شوهر مرغوب

برای تهیه این عنصر ، در ابتدا ی کار باید سیلیکات جهیزیه را با نیترات ارث بابا مخلوط کرده ، پس از مدتی متصاعد میشود برای مرغوبیت بیشتر این عنصر می توان از زبان چرب و نرم هم به عنوان کاتالیزوراستفاده کرد . این عنصر در طبیعت به صورت آزاد یافت می شود که با استفاده از ابزارخاصی باید آن را به سرعت ذخیره کرد . به خصوص که عنصر نسبت به عنصر مکمل خود حدود یک میلیون واحد مقدار دارد . خواص فیزیکی : جنس آن بسیار سخت است که البته می توان آن را باکمی سولفور زرنگی نرم کرد. زیرا به سرعت در برابر ابراز احساسات واکنش نشان میدهد . قابل ذکر است نوع خوش ترکیب آن در طبیعت کمتر یافت می شود . خواص شیمیایی : بعضی از این عناصر با خورده شیشه همراه بوده و ناخالصی دارند ، برای خالص شد نشان کافی ست آنها را در یک سیستم سر بسته به نام اتاق قرار دهید .بدین خاطر که این عناصر قابلیت مفلوک شدن دارند . ( چکش خورانند ) از ابزاری نظیر تبر استفاده کرده و آزمایش را انجام دهید در اثر این واکنش گاز فریاد و امواج غلط کردم متساعد می شود سپس این عنصر به صورت رسوب در گوشه ی اتاق ته نشین می شود که این رسوب نسبت به عنصر اصلی از مرغوبیت بیشتری برخوردار است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:43  توسط سایه  | 

خراش هاي عشق مادر .»

اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است كه هديه ميدهم به شما زخمهای عشق
چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب فلوريدا، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد.
مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند، مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد.
مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت.
تمساح با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش آن قدر زياد بود كه نمي گذاشت او بچه را رها كند. كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فريادهاي مادر را شنيد، به طرف آن ها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت.
پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي نسبي بيابد. پاهايش با آرواره ها تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخن هاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بايزوهايش را نشان داد و گفت: «اين زخم ها را دوست دارم؛ اينها خراش هاي عشق مادرم هستند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:2  توسط سایه  | 

زاهد و جانوران

 

زاهد و جانوران

زمانی دور، زاهدی در میان تپه های سبز زندگی می کرد. روحش پاک و قلبش سپید بود. تمام جانوران زمین و پرندگان آسمان، جفت جفت به نزدش می آمدند تا زاهد با آنها صحبت کند. با شور و شوق حرفهایش را می شنیدند و دورش جمع می شدند و تا شب از نزدش نمی رفتند. شب، زاهد آنها را به خانه بر می گرداند و دعای خیر می کرد و به باد و جنگل می سپرد
غروبی از عشق صحبت می کرد، یوزپلنگی سرش را بلند کرد و به زاهد گفت: برای ما از عشق می گویید. آقا، بفرمایید عشق شما کجاست؟
.
زاهد گفت : من جفتی ندارم
غریو شگفتی از جمع جانوران و پرندگان برخاست و به هم گفتند : " چطور می تواند از عشق و جفت گیری صحبت کند، در حال که خودش جفتی ندارد؟ " و آرام و مغموم، او را ترک کردند
.
آن شب، زاهد به رو بر تشکش خوابید، و تلخ گریست و مشت بر سینه کوبید

از کتاب باغ پیامبر و سرگردان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:59  توسط سایه  | 

به سلامتيه گاو ...

به سلامتيه گاو ...

به سلامتيه گاو چون که نگفت من گفت ما،
به سلامتی کرم خاکی نه به خاطره کرمش به خاطره خاکی بودنش،
به سلامتی ديوار که هر مرد و نامردی بهش تکيه ميکنه،
به سلامتی مورچه که تا حالا هيچ کس اشکشو نديده،
به سلامتی خيار نه به خاطره خ اش بلکه به خاطره يارش،
به سلامتی شلغم نه به خاطره شلش به خاطره غمش.
به سلامتيه هر چی نا مرده که اگر نامرد نباشه مردا شناخته نميشن.
به سلامتيه کلاغ نه به خاطره سياهيش بلکه به خاطره يه رنگيش.
به سلامتيه سگ نه به خاطره پارسش بلکه به خاطره وفاش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:14  توسط سایه  | 

ثريا هم مطلقه شد

ثريا هم مطلقه شد

در پي جلسه مشورتي 27 بهمن ماه 1336 و جلسات 10 ، 17 و 19 اسفند اين سال مركب از شاه و تني چند از رجال وقت و يك بزرگ از ايل بختياري تصميم به طلاق ثريا اسفندياري بختياري دومين زن شاه گرفته شد و اعلاميه مربوط صادر گرديد كه در آن دليل طلاق فرزند دار نشدن ثريا و نياز به وليعهد براي شاه ذكر شده بود . ثريا از مدتها پيش از آن نزد مادر آلماني خود در آلمان بسر مي برد. طلاق در تهران انجام گرفت و اسناد مربوط در نيمه فروردين 1337 در آلمان به ثريا ابلاغ شد و وي 42 سال بقيه عمر خود را تنها زندگي كرد و در تنهايي در پاريس در گذشت . شاه قبلا فوزيه شاهزاده خانم مصري را كه مادر دختر بزرگ او شهناز است طلاق گفته بود. فوزيه نيز به همين صورت از تهران به قاهره بازگشته بود و در آنجا ماندگار شده بود . علت طلاق او « ناسازگاري هواي تهران » بيان شده بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:11  توسط سایه  | 

دیکشنری امتحان

دیکشنری امتحان
کالبد گشایی یک تراژدی مزمن

تقلب:
یک سری اعمال ننگین که در صورت با عرصه بودن و این کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش و خرمی دارد.نوعی هلو برو تو گلو که با توجه به درجه درایت و تیزی استاد و مراقبان می تواند نوع هلویش از هسته دارو خاردار تا آب هلو با طعم موز و عشق حال متغیر باشد.بیراهه ای که اتفاقا آخرش به هدف ختم می شود.یک نوع وسیله درس پاس کن نا مشروع.

شب امتحان:
شب ملخ .شب ظلمانی یلدا.شبی که اتفاقا خیلی زود صبح می شود.شب سوانح و سوختگی ، نا کجا آباد دانشجو. شبی که نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می شوند.در این شب انسان تمام مصائب تاریخ بشر را به صورت کنستانتره نوش جان می کند.یک نوع زلزله در ایام سال.شب چشم های پف کرده و دهان های کف کرده.شب رقص پایکوبی کلمات و جزوه و کتاب بر روی سلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو.

جزوه:
یک جور کاتالیزور که در صورت همکاری ابر و باد ومه و خورشید و اینا دانشجو را به سمت پاس شدن درس هل می دهد.تمام همه علم بشری.چکیده دانش تاریخ مصرف گذشته استاد.وسیله ای که معمولا دانشجو با آن سر کار گذاشته می شود.تنها شاهد ماجرای سوخاری شدن دانشجو در شب امتحان.قوت قلبی که عاقبت آفت قلب می شود.

مراقب:
موجودی ستمکار،بدمنش و ریاپیشه که متاسفانه چشم و گوش و باقی حواس را هم دارد.سیستمی که نقش دزدگیر منازل را سر جلسه امتحان ایفا می کند.گالری ضد حال.موجودی که روی سینه اش نوشته :من مراقبم،شما چطور؟ یک نوع تله موش زنده.

روز امتحان:
روزی که در آن خورشید طلوع نمی کند.زمانی برای جفتک زدن اسب ها،لحظه ای که در آن دانشجو می خواهد سر به تن عالم و آدم نباشد.روز شغال.روزی که در آن نگاه ها عمیق می شوند.روز لبخند های استراتژیک.روزی که در آن دوست و دشمن با هم و در کنار هم به قربانگاه می روند.

نمره:
تبلور میزان دانش،مهارت و دو دره بازی دانشجو.بهانه ای همیشگی برای اعتراض.وسیله ای که استاد با آن چه ها که نمی کند!عاملی که دانشجو برای بدست آوردن آن علاوه بر خر زدن،اعمال شنیع دیگری را هم باید انجام دهد که قلم در وصف آن قاصر است!

سؤال:
یک نوع شعور سنج استاد و دانشجو.کلمات نفرت انگیزی که به نوبت و تک تک مثل نیزه در چشم دانشجو فرو می روندو لحظه به لحظه او را به عمق نادانی اش واقف تر می کنند.لو رفتن آنها به حماسه سازی دانشجویان منتهی می شود.انواع مختلف آن از تشریحی سیانوری تا تستی گوگوری مگوری متغیر است.

استاد:
منبع علم،ژنراتور دانش،نیروگاه انسانیت،تبلور دانایی ، کوه توانایی ، مایه افتخار ما،عامل انفجار ما،بابا تو دیگه کی هستی بهترین موجود عالم،خود صفا ، اندو وفا ، دارنده انواع اقسام شفا،ضد جفا ، یاریگر ضعفا ، معلم الخلفا ...
(
دانشجویان محترم اگر این بخش آخر کمی بوی جوراب می دهد باور کنید به صلاح خودتان است بالاخره فصل امتحانات تاریخ نشان می دهد بدست آوردن دل اساتید در این فصل آی نتیجه می دهد ، آی نتیجه می دهد... !
پس بروید حال کنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:26  توسط سایه  | 

فرق دخترها و پسرها براي کشيدن پول از عابر بانک

فرق دخترها و پسرها براي کشيدن پول از عابر بانک

پسرها

با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک
کارت رو داخل دستگاه ميذارن
کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستی رو وارد ميکنن
پول و کارت رو ميگيرن و ميرن

دخترها

با ماشين ميرن دم بانک
در آينه آرايششون رو چک ميکنن
به خودشون عطر ميزنن
احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن
در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن
در پارک کردن ماشين خيلی مشکل پيدا ميکنن
بلاخره ماشين رو پارک ميکنن
توی کيفشون دنبال کارتشون ميگردن
کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه
کارت تلفن رو ميندازن توی کيفشون
دنبال کارت عابربانکشون ميگردن
کارت رو وارد دستگاه ميکنن
توی کيفشون دنبال تيکه کاغذی که کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن
کد رمز رو وارد ميکنن
۲دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن
کنسل ميکنن
دوباره کد رمز رو ميزنن
کنسل ميکنن
دوست پسرشون رو صدا ميزنن که کد صحيح رو براشون وارد کنه
مبلغ درخواستی رو ميزنن
دستگاه ارور (خطا) ميده
مبلغ بيشتری رو درخواست ميکنن
دستگاه ارور (خطا) ميده
بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن
انگشتاشون رو برای شانس رو هم ميذارن
پول رو ميگيرن
برميگردن به ماشين
آرايششون رو توی آينه عقب چک ميکنن
توی کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن
استارت ميزنن
پنجاه متر ميرن جلو
ماشين رو نگه ميدارن
دوباره برميگردن جلوی بانک
از ماشين پياده ميشن
کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (حواس نمی‌ذار برای آدم
سوار ماشين ميشن
کارت رو پرت ميکنن روی صندلی کنار راننده
آرايششون رو توی آينه چک ميکنن
احتمالاً يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن
مندازن توی خيابون اشتباه
برميگردن
ميندازن توی خيابون درست
پنج کيلومتر ميرن جلو
ترمز دستی رو آزاد ميکنن. (ميگم چرا انقدر يواش ميره

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:24  توسط سایه  | 

رازهاي زندگي هلن كلر

رازهاي زندگي هلن كلر اگر شما اعتقاد داريد كه معلوليت، با خود محدويت مي آورد حتما اين مقاله را مطالعه كنيد. راز موفقيت هلن كلر از زبان خودش براي پي بردن به زندگي هلن كلر بايد هميشه چند نكته را به ذهن خود بسپاريد. اول از همه بايد به خاطر داشته باشيد بعد از غلبه بر معلوليت و ناتواني،يكي از مهمترين اهدافم حضور در كالج عادي در كنار دانشجويان شنوا و بينا بود. انديشه راه يافتن به كالج هميشه در قلبم ريشه داشت و طولي نكشيد كه مرا به سمت ورود در رقابت براي كسب يك مدرك دانشگاهي در كنار دانشجويان شنوا و بينا سوق داد. اجازه ندهيد موانع سد راهتان شوند و متوقف تان كنند كلر به قصد برقراري ارتباط و بعد كسب علم به يادگيري الفباي دستي انگشتي پرداخت. او براي انجام تكاليف مدرسه اش مجبور بود صبرو حوصله خيلي زيادي به خرج دهد و در مقايسه با دانش آموزي بينا ساعت هاي بيشتري وقت صرف درس خواندن مي كرد . ولي او مصمم بود كه اين رنج و سختي را برخود هموار كند تا تحصيلاتش را به پايان رساند. او مي گفت: انجام تكاليف مدرسه ام خيلي كار وقت گيري بود ، چون مجبور بودم كلمه به كلمه آنها را در دستم هجي كنم. اجازه ندهيد ديگران به شما بگويند كه چه كارهايي را قادر به انجامش نيستيد كلر در پاسخ هيئت علمي رادكليف كه موفقيت او در دانشگاه را زير سوال برده بودند، گفت: به خوبي مي دانم كه موانع موجود بر سر راهم براي كسب يك مدرك دانشگاهي خيلي زياد هستند و ممكن است كه اين موانع از نظر بسياري از افراد غلبه ناپذير و برطرف نشدني باشند. اما آقايان بدانند يك سرباز واقعي قبل از جنگ و وارد شدن به ميدان كارزار، هرگز به شكست اعتراف نمي كند. در پي ادامه تحصيل باشيد ادامه تحصيل بدهيد،آن رابا ميل قلبي بپذيريد و نهايت استفاده را از آن ببريد. اين كلمات كلر بودند كه به همه مي گفت: من با دنيايي از شور و شوق تحصيلاتم را آغاز كردم. بعد از شروع آن، دنياي جديدي مملو از زيبايي و نور پيش رويم قرار گرفت و احساس كردم از قابليت و توانايي درك و استنباط همه چيز برخوردارم. تشنه كسب علم و يادگيري باشيد تا مي توانيد كتابهاي مفيد مطالعه كنيد. كلر مي گفت: هر كتابي كه به دستم برسد با ولع تمام به خواندنش مشغول مي شوم. مايكل آناگنوس در گزارش سال 1888 خود كلر را تشنه كسب علم و دانش معرفي كرد. همچنين در گزارش خود نوشت: هلن كلر: لورا بريجمن دوم. او بعدا در گزارش ديگري، چنين نوشت، كلر گويي توسط نيروي غريزي و مقاومت ناپذير به جلو پيش مي رفت. كليد گنجينه زبان انگليسي را از چنگ آموزگارش ربود. درهاي آن را با شور و حرارت باز كرد و با جوش و خروشي وصف ناپذير به لذت بردن از محتواي ان مشغول شد. با اعتقاد و ايماني راسخ زندگي كنيد كلر با ميلي وافر خرد الهي و مذهب را پذيرفت و به آن ايمان آورد. همين به او كمك كرد كه براي پذيرفتن معلوليتش آرام تر و بهتر عمل كند و با آن كنار بيايد. او مي گفت: بر اين باورم كه درتمام اين سالهاي آكنده از سكوت و تاريكي، خداوند با مقصود و هدفي خاص از زندگي ام استفاده كرده كه از آن آگاه نيستم، ولي روزي به آن پي خواهم برد و بعد راضي خواهم شد. نمي توانم خودم را بدون پيروي از مذهب تصور كنم . درست همانطور كه نمي توان زنده بودن يك فرد را بدون داشتم قلب مجسم كرد. به ديگران كمك و ياري برسانيد ماموريت و رسالت كلر حتي از دوران كودكي، يادگيري نحوه برقراري ارتباط با ديگران، كمك و ياري رساني به آنها بود. كلر با كمك به تامي استرينجر كوچك وسربازاني كه قهرمان جنگ جهاني دوم بودند هميشه مي كوشيد تا به نحوي به بهبود زندگي ديگران كمك كند. كلر در سالروز هشتاد سالگي اش گفت: تا زماني كه نفس مي كشم به كمك همه معلولان و ناتوانان مي شتابم. در زندگي شخصي خود تصميم گيرنده باشيد دوستان كلر همگي زير پرده وقار و متانت كلر دنيايي از تزلزل را احساس مي كردند، ولي كلر مجبور بود امرا معاش كند. از اين رو به جاي گوش دادن و عمل كردن به حرف ديگران درباره معلوليتش، به تنهايي موقعيت را ارزيابي كرد و همان عملي را انجام داد كه موقرانه در نظر مي گرفت. هنوز هم دنيا بابت اين تصميم گيري ، كلر را از ياد نبرده است. به خود جرات دهيد كلر با اراه اي عزم و راسخ تصميم به ياد گرفتن فن صحبت كردن كرد و براي نيل به آن هدف تلاش زيادي به خرج داد و از هيچ كوششي فروگذار نكرد.با وجود آنكه هرگز نتوانست توانايي صحبت كردنش را عاري از هر گونه نقص و ايرادي كند، ولي هرگز دست از تلاش و كوشش نكشيد . همان عزم و اراده راسخ و خلل ناپذير به خوبي در زمينه هايي به كلر كمك كر د كه توانست در آنها تسلط و مهارت پيدا كند. كلر و انسانهايي مانند او شايد براي اين پا يه جهان هستي گذاشتند و رسالتشان در اين دنيا اين بود كه به انسانها بگويند هرچيزي در پرتو سعي و تلاش دست يافتني است. نا اميدي را نبايد به خود راه داد و هدف را انتخاب كنيد و با عشق وشور به سراغ آن برويد و مطمئن باشيد كه هميشه خواستن توانستن است. اگر معلويتي داريد هرگز آنرا براي خود تبديل به محدويت نكنيد. هرگز موانع سر راهتان را همچون قله اي صعب العبور و دست نيافتني تصور نكنيد و بدانيد در هر شرايطي هم كه باشيد، حتي بدترين آن باز از اين نعمت برخورداريد كه بتوانيد به ديگران دست ياري و كمك دراز كنيد و حمايتشان كنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:23  توسط سایه  | 

ازدواج‌ مصلحتي‌ يك‌ دختر دانشجو

ازدواج‌ مصلحتي‌ يك‌ دختر دانشجو

ازن‌ جواني‌ كه‌ مدعي‌ است‌ شوهرش‌ با زن‌ ديگري‌ رابطه‌ پنهاني‌ دارد، براي‌ شكايت‌ و تقاضاي‌ طلاق‌ به‌ دادگاه‌ خانواده‌ تهران‌ مراجعه‌ كرد و شوهر نيز مدعي‌ شد كه‌ همسر دانشجويش‌ بخاطر انتقال‌ از دانشگاه‌ به‌ يك‌ ازدواج‌ مصلحتي‌ با او اقدام‌ كرده‌ است‌.
شوهر اين‌ زن‌ كه‌ ديروز به‌ همراه‌ همسرش‌ به‌ شعبه‌ 2414 دادگاه‌ خانواده‌ مراجعه‌ كرده‌ بود گفت‌: يك‌ سال‌ قبل‌ در يك‌ ميهماني‌ دوستانه‌ با همسرم‌ كه‌ دختر دانشجويي‌ بود آشنا شدم‌، او اهل‌ تهران‌ بود ولي‌ در اصفهان‌ به‌ دانشگاه‌ مي‌رفت‌. من‌ قصد ازدواج‌ با او را داشتم‌ به‌ همين‌ خاطر به‌ او پيشنهاد كردم‌ تا از دانشگاه‌ انتقالي‌ بگيرد و براي‌ ادامه‌ تحصيل‌ از اصفهان‌ به‌ تهران‌ بيايد.
يك‌ ماه‌ بعد از اينكه‌ با او ازدواج‌ كردم‌، متوجه‌ رفتار نامناسب‌ او شدم‌. يك‌ بار بدون‌ اطلاع‌ من‌ چند روزي‌ ناپديد شد و وقتي‌ به‌ تهران‌ برگشت‌ از او پرسيدم‌ كجا بودي‌? گفت‌: با دوستانم‌ رفته‌ بودم‌ اصفهان‌ تا كار انتقالي‌ام‌ را درست‌ كنم‌. بعد از آن‌ هم‌ چند بار ديگر اين‌ كارها را تكرار كرد. يك‌ روز كه‌ عصباني‌ بودم‌ و با او دعوايم‌ شده‌ بود، گفت‌ كه‌ علاقه‌يي‌ به‌ من‌ ندارد و فقط‌ بخاطر اينكه‌ بتواند انتقالي‌ بگيرد و به‌ تهران‌ بيايد با من‌ ازدواج‌ كرده‌ است‌ چون‌ يكي‌ از شرايط‌ انتقال‌ دانشجو سكونت‌ در محل‌ ازدواج‌ و محل‌ زندگي‌ همسر است‌! حالا هم‌ كه‌ كار انتقالي‌اش‌ درست‌ شده‌ مي‌خواهد از من‌ طلاق‌ بگيرد.
خيلي‌ سعي‌ كردم‌ همسرم‌ را منصرف‌ كنم‌ چون‌ به‌ او علاقه‌ داشتم‌ يك‌ روز براي‌ خانمي‌ كه‌ از دوستان‌ خانوادگي‌ ما بود، ماجراي‌ زندگي‌ ام‌ را تعريف‌ كردم‌ و از او خواستم‌ تا با همسرم‌ حرف‌ بزند و او را از طلاق‌ منصرف‌ كند اما همسرم‌ بعد از صحبت‌ با اين‌ خانم‌ رفتارش‌ بدتر شد و به‌ من‌ تهمت‌ زد كه‌ با آن‌ زن‌ رابطه‌ نامشروع‌ دارم‌. حالا هم‌ شكايت‌ كرده‌ و طلاق‌ مي‌خواهد.
بعد از اينكه‌ اظهارات‌ اين‌ زن‌ و شوهر جوان‌ مطرح‌ شد قاضي‌ دادگاه‌ دستور تحقيقات‌ بيشتر در مورد اين‌ پرونده‌ را صادر كرد تا حقيقت‌ ماجرا روشن‌ شود هجوم مردم به سواحل هلند براي يافتن لنگه كفش هزاران كتاني لنگه به لنگه در سواحل هلند ساكنان محلي را به وجد آورده و موجب شده است تا ساعت‌هاي طولاني را صرف پيدا كردن لنگه هر كتاني كنند.
اين كتاني‌ها بخشي از محموله يك كشتي باري بوده‌اند كه كانتينرهاي موجود بر روي عرشه آن به داخل دريا افتاده‌اند.
پليس اعلام كرد كه پس از هجوم مردم به ساحل براي جمع كردن كتاني‌ها، نيروهاي امنيتي در محل حاضر شدند تا جلوي غارت آنها را بگيرند.
پليس ضمن اعلام اين كه حدود 55 كانتينر در دريا غرق شده است، گفت كه اين كانتينرها حامل صدها عروسك، باراني، چمدان، گوشت و كالاهايي از اين نوع بوده‌اند

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:22  توسط سایه  | 

نامه ای عاشقانه ولی تبليغاتی

نامه ای عاشقانه ولی تبليغاتی
اين نامه رو كسي نوشته كه صبح تا شب جلوي تلويزيون بوده وتنها سرگرميش هم اين بوده كه بشينه و تبليغات قشنگ تلويزيون رو از اول تا آخر نگاه كنه .خودتون بخونين عاقبت چنين آدمي چي مي شه

سلام
سلامي كه گرماي آن از مهياگاز و كيفيت سينجرگاز و نوع آوري نيك كالا با ضمانت 5 ساله اميدوارم صميمانه بوسه مرا پذيرا باشي و آنرا با چسب دوقلوي 5 دقيقه اي جلاسنج به لبانت بچسباني. امشب با تمام غمهايم كنار مهيا گاز نشسته ام و با خودكار بل اين نامه را مي نويسم زيرا اين نام نيك است كه مي ماند، هنگامي كه از من جدا شدي و آن نگاه سرد را از من گذراندي اين فقط ضد يخ كاسپين بود كه پيكر يخ زده ام را آب كرد و اين بيمه آسيا و ايران بود كه آسايشم را فراهم كرد، همانطوركه نياز امروز پشتوانه فردا است بايد اعتراف كنم كه نگاهت اثر عجيبي بر كاست دنا و طه بر جا گذاشته. دلم مي خواهد بر قله بينالود سفر كنيم و در لابلاي كوه هاي سر به فلك كشيده بهانه نمكي بخوريم. بيا تا راه سخت و طاقت فرساي زندگي را با پژو پرشياي جديد كه افتخار ملي است آغاز كنيم و با روغن ترمزهاي سپهر و فومن شيمي آسوده خاطر سفر كنيم. بيا تا پيچهاي زندگي را با ابزار مهدي باز كنيم و عشقمان را با ساختمان از پيش ساخته شده ي بانك مسكن بهتر آغاز كنيم و سقفش را ايزوگام شرق كنيم. و آن را با كاغذ ديواري نائين زينت دهيم و مانند خانه سبز همه اش را سبز كنيم و اتاقهايش را با فرش محتشم كاشان و ستاره كوير يزد رنگين كمان كنيم
بيا تا دلهاي سوخته مان را با كرم ضد آفتاب ب ب ك مرهم بگذاريم، بيا روزهايمان را با خمير دندان داروگر 2 كه حاوي فلورايد است آغاز كنيم و عشقمان را با صداي بلند از دل دوو پخش جديد پارس پخش كنيم و اشكمان را با دستمال كاغذي نرمه پاك كنيم.بيا تا دست در دست هم دهيم به مهر ميهن خويش را كنيم آباد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:1  توسط سایه  | 

طنز-- خر در جردن

خر در جردن

بوده است خـــری که دم نبودش"
"روزی غــــــم بی دمی فزودش
گفتا که برای چـــــــاره ی کار
آن به که روم به ســــوی بازار
زانجا بخـــــــرم برای خود دم
آســــوده شوم ز طعـــن مردم
از نقـــد ورا به کف چکی بود!
زان بیش به خانـــه قلکی بود!
بـــــــرداشت شکست قلّکــــش را
هـــم خــــرد نمــــود آن چکش را
زان بعـــــد برفت پیش سمسار
نقــدا بفروخت جُـــــــلّ وافسار
چــون صاحب پــــــــول نقد گردید
با آن لب همچــو لعــــــــل خندید!
خرکیف شـــد و سپس به تعجیل
خرّاطی خــــود نمـــود تعطیل(!)
با پــــول ز بهـــــــر دم خریدن
فی الفور برفت ســـــــوی "جردن"
شد داخـــــــل یک مغــازه ی شیک
آکنـــــده ز جنسهــــــــای آنتیک
شد صاحب آن به پیشــــوازش
پرسیـــد ز مطلب و نیــــازش
آن کـــاسب دون ز حیلـه پر بود
کوتــــاه کلام، گـــوش بر بود !
! یک مــــــــــرد خلاف آبدیده
چـــون طعمــه ی خویش دم بریده!
آری که ز کاسبــــــــــان تهران
عمریست که دپرس است شیطـــان!
البته نه آن که اهــل تقـــــواست
با پول حلال گــــــرم ســوداست
این دستــه به یمن دین وایمان
پاکند و همه "حبیب رحمـــان"
ای درد وبلای ایــــن حبیبـــان
توی ســـــــر خیل نانجیبان...!)
خـــرگفت چنین به مــرد کاسب
هستـــــــم ز پی دمی مناسب
آورد برای او دمی چنــــــــد
کای آهوی ماهــروی(!) بپسند!
برداشت؛ گذاشت ؛دست چین کرد!
یک دم ز میانشــــان گزین کرد!
خــــــرگفت که : این دمم پسند است
از قیمت آن بگـــــــو که چند است؟
گفتش که: اگـــر چــه نیست قابل
صد چـــــــوق بده تو در مقابل!
خر گفت که: من خرم نه خرپول!
کن لطف وبگــــو بهای معقول
هست ارچه مـــرا ز بی دمی غم
بی فکــر نباشم آن قـــدر هم
صد" راتو برای ما "چهل" کن!"
از بابت باقیش بحــــــل کن!
کاسب چـــــــو شنید حرف او را
سر داد تکــــــــان وگفت : رو را!
خواهی که دهی مرا چهـــل چوق؟
شرمنده!....برو جلــــــو بزن بوق!
زین نرخ اگـــــــر تو دَم برآری
آن به کــــــه روی و دُم درآری
این شیک تر است از دم اسب!
این چانه زنی است مانع کسب!
کاین دم که پسند خاطــر توست
از خارجــه آمده است با پست!
جنسش همـــــــه خارجی واعلا
تولید سفــــارشی است مــــارا!
هرچنـــــد که ورژن جدید است!
این بیـــــع به قیمت خرید است!
این قسمت آن محل وصل است!
این، جان داداش(!)اصل اصل است
این را نخــــــــری اگر؛ بوَد حیف
عمـراً نشـــــــوی دوباره خرکیف!
صد در صد این عتیقه چــرم است!
بردار وببین چقـــدر نـــرم است
دَم زد ز دُم و نمـــــــــود تعریف
خــــر شیفته شد بـــرآن اراجیف
القصّه ز بعــــــــــد این مطالب
دم را به خــرک نمـــــــود قالب
آنقدر بگفت تــــــــا خرش کرد
البت خـــــر بود خرترش کرد –-
زینگونه برید گــــــــوش خر را
مغبـــــون بنمود "جنس خر" را
خـــــــــر دم بگرفت وبست برخود
گفتــــــا که :شدیم "دنب سرخود"!
درآینـــــــــــــه دیــــد هیا تش را
از یـــــــــــــاد ببـــــرد قیمتش را
هر نقــــــد که داشت توی خورجین
رو کـــــــرد و بریخت روی ویترین
از شادی خویش یک دهن خواند!
گویی آواز درچمــــــن خواند!!
تحــریر حـــریر وار عرعر...!
عالــم شده مات" سولفژ" خر!)
با شوق ز لُپّ آن دغــــــــل باز
یک مـــــــاچ گرفت با بسی ناز!
خــــــر با دم آکبنــــــــــد و تازه
زد بیــــــــرون از در مغـــــــــازه
گه یورتمـــه رفت و داد ویراژ
گه رفت به زعم خود دِرِساژ(!)
آمـــــد چـو سمنـــد ازپی تک
انداخت ز فــرط شــــوق جفتک
با جفتک اولی کـــــــــه انداخت
کــــار دم آکبند خـــود ساخت!
در رفت همـــــــــه سجـــافش از هم
وا شد همــــــــــه کوکهـــاش از دَم!
شد کنده دمش به کل ز ُدمگاه!
جمعی به نظــاره گرم قاه_ قاه
بیچــاره خرک میان "جردن"
می خواست زفـرط شرم مردن
هــم دنب نیافت آخــــرکــار
هم" گوش بریده" شــد به بازار
مسکیـــن خرک آرزوی دم کرد
نایافته دم دو گــوش گـم کرد"
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:6  توسط سایه  | 

انواع عروسها

عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)
 
 
عروس لوس: بع..........له... (عروسهاي لوس رو بايد فقط سپرد به داماد و حجله...)
 

 
عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !)
 
 
عروس خارج رفته: " با پرميشن از گريت ترهاي  فامیل ... آو يس (اين هم بايد به سرنوشت عروس لوس برسه تا شايد آدم بشه)
 
 
عروس خجالتي: اوهوم
 
 
عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره....
 ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)
 
 
عروس رشتي: اووو اگر اهالي محل موافقند بنده مخالفتي ندارم
 
 
عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش
 ( تو که مادر منو **** اين ستاره ها يه حرف بدي بود که داماد به عروس زده بود ما هم سانسورش کرديم)

 
 
عروس داش مشتي: با اجزه بروبچس مُجلي نيست من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش اسي عزيز)
 
 
عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم (دلم به حال داماد مفلوکِ خاک بر سر ميسوزه که احتمالا توي حجله عروس خانوم يه دور براش مفاتيح رو ختم ميکنه تا بعد ... استغفر ا...)
 
 
عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال ميپرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشون و بهشون گفت همينه که هست ميخواي بخواه نميخواي هم XXX لقت
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 9:52  توسط سایه  | 

ضرب المثل هاي ملل مختلف پيرامون ازدواج

 

ضرب المثل هاي ملل مختلف پيرامون ازدواج

 

1-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.(ضرب المثل آلماني)
2-
مردي كه به خاطر " پول " زن مي گيرد، به نوكري مي رود. (ضرب المثل فرانسوي)
3-
لياقت داماد، به قدرت بازوي اوست. (ضرب المثل چيني)
4-
زني سعادتمند است كه مطيع " شوهر" باشد. (ضرب المثل يوناني)
5-
زن عاقل با داماد " بي پول " خوب مي سازد. (ضرب المثل انگليسي)
6-
زن مطيع فرمانرواي قلب شوهر است. (ضرب المثل انگليسي)
7-
زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ي خرابه هم زندگي مي كنند. (ضرب المثل آلماني)
8-
داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت. (ضرب المثل لهستاني)
9-
دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح مي دهد. (ضرب المثل ايتاليايي)
10-
داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي. (ضرب المثل فرانسوي)
11-
دو نوع زن وجود دارد؛ با يكي ثروتمند مي شوي و با ديگري فقير. (ضرب المثل ايتاليايي)
12-
در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. (ضرب المثل آذربايجاني)
13-
برا ي يافتن زن مي ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كني. (ضرب المثل چيني)
14-
تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن. (ضرب المثل چيني)
15-
اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را در دست بگير. (ضرب المثل اسپانيايي)
16-
اگر زني خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل تركي)
17-
ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب مي شود. (ماري آمپر)
18-
ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهي خوب مي شود و گاهي هم بسيار بد. (ضرب المثل اسپانيايي)
19-
ازدواج، زودش اشتباهي بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتري است. (ضرب المثل فرانسوي)
20-
ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيماني است. (سقراط )
21-
ازدواج مثل اجراي يك نقشه جنگي است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. (بورنز)
22-
ازدواجي كه به خاطر پول صورت گيرد، براي پول هم از بين مي رود. (رولاند)
23-
ازدواج هميشه به عشق پايان داده است. (ناپلئون)
24-
اگر كسي در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است. (محمد حجازي)
25-
انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست، ولي مي توانيم مادر شور و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم. (خانم پرل باك)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 17:42  توسط سایه  | 

پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید

 

پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید

قلبتان را از نفرت پاک کنید

ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید

ساده زندگی کنید

بیشتر بخشش کنید

کم تر توقع داشته باشید

*No one can go back and make a brand new start. Anyone can start from now and make a brand new ending.

هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه می تواند از همین حالا شروع کنند وپایان تازه ای بسازند

*God didn't promise days without pain, laughter, without sorrow, sun without rain, but He did promise strength for the day, comfort for the tears, and light for the way.

خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پایداری در آن روزها ، و وعده تسلی

پس از اشک و چراغ راه را داده است

*Disappointments are like roud bomps, they slow you down a bit but you enjoy the smooth roud afterwards. Don't stay on the bumps too long. Move on!

مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند. کمی از سرعتتان کم می کنند، اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد. زیاد روی دست اندازها توقف نکنید. به خرکتتان ادامه دهید

*When you feel down because you didn't get what you want, just sit tight and be

happy , because GOD has thought of something better to give you.

وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید، محکم بنشینید و خوشحال باشید ، زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست

*When something happens to you, good or bad, consider what it means. There's a purpose to life's events, to teach you how to laugh more or not to cry too hard.

وقتی اتفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد، به معنایش فکر کنید. در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است، که به شما یاد می دهد چطور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید

*You can't make someone love you. All you can do is being someone who can be loved.

.شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد. اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش می دارند

*It's better to lose you'r pride to the one you love,than to lose the one you love because of pride.

.بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید، تا اینکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید

*We spend too much time looking for the right person to love or finding fault with those we already love. When instead we should be spending the time to love.

ما زمان زیادی صرف می کنیم تا کسی را به خاطر دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم. اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم

Never abanden an old friend. You will never find one who can take his place. Friendship is like wine, it gets better as it grows older.

هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید. جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد. دوستی مانند شراب است. هر چه کهنه تر، بهتر

را ه هاي بدست آوردن آرامش جلوي گريه خود را نگيريد و گهگاهي گريه كنيد. دست كم روزي 15 دقيقه را در سكوت بگذرانيد و به نيازهاي واقعي خود و نيز چيزهايي كه داريد فكركنيد. سكوت عصاره‌ي آرامش است، با زور نمي‌توان آن را ايجاد كرد، بايد زماني كه فرا رسيد آن را بپذيريد. دست كم روزي يك ساعت، تنها به اتاقي برويد و در را به روي خود ببنديد. افراد آرام به خود مي‌گويند كه براي تغيير گذشته كاري نمي‌توان كرد، آنگاه از فكر ادامه زندگي لذت مي‌برند. وقتي احساس مي‌كنيد كه سرتان پر از فكرهاي جور و واجور است و جاي خالي در آن نيست، با قدم زدن، آن‌ها را پاك كنيد. اگر نتوانيد كسي را ببخشيد، افكار خشمگين‌تان شما را براي هميشه با اين افراد مرتبط خواهد كرد. شاد كردن ديگران، باعث آرامش مي‌شود. آرامش را از كودكان بياموزيد، ببينيد كه چگونه در همان لحظه‌اي كه هستند، زندگي مي‌كنند و لذت مي‌برند. از همان كه هستيد راضي باشيد، در اين صورت احساس آرامش بيشتري مي‌كنيد. هر چه اكسيژن بيش‌تري به شما برسد، آرام‌تر خواهيد شد، خوب است در محل كار و زندگي خود گياهي نگه داريد. مهم نيست كه با شما مودبانه برخورد كنند يا نه، برخورد مودبانه‌ي شما، باعث ايجاد آرامي و احساس خوبي در شما خواهد شد. سرعت حركت شما با احساستان رابطه‌اي مستقيم دارد، آرام راه برويد و حركات بدن خود را آرام‌تر كنيد، طولي نمي‌كشد كه آرام خواهيد شد. گاهي مي‌توانيد براي رسيدن به آرامش، دراز بكشيد، عضلات خود را شل كنيد و به هيچ چيز فكر نكنيد. با حركات آرام و صحبت كردن شمرده، احساس آرامش را به جمع منتقل كنيد. آيا تا به حال فرد آرامي را ديديد كه با صداي بلند صحبت كند؟ با شوخ طبعي به آرامش خود كمك كنيد. راحتي، يكي از عناصر مهم آرامش است، مثل دماي مناسب، صندلي راحت و لباس و كفش راحت.
هر چند وقت يك بار ساعتتان را باز كنيد و خود را از فشار زمان نجات دهيد.
در آوردن كفش‌ها به كاهش فشار عصبي كمك مي‌كند.
فشردن يك توپ كوچك، تنش‌هاي عصبي‌اي را كه در انگشتان و دست‌هاي شما متمركز شده‌اند، خالي مي‌كند.
لباس‌هاي گشاد و راحت، باعث ايجاد راحتي و احساس آرامش مي‌شود. لحظه‌هاي زيباي زندگيتان را بنويسيد و از آن‌ها عكس و فيلم بگيريد، سپس بيش‌تر وقت‌ها آن‌ها را به ياد آوريد و درباره‌شان فكر كنيد و لذت ببريد. هواي دريا، آب شور و صداي امواج، همگي باعث آرامش مي‌شوند، مسافرت به سواحل دريا را فراموش نكنيد. (پيشنهاد ما به شما سواحل استان گلستان است) تماشاي ماهي‌ها مثل خيره شدن به دريا، در شما ايجاد آرامش مي‌كند، زيرا ماهي‌ها آرام شنا مي‌كنند و آرام تنفس مي‌كنند. آهسته غذا خوردن و جويدن، باعث تجديد قواي فكري و احساس آرامش خواهد شد. براي تأثير بيش‌تر و رسيدن به آرامش، در خود متمركز شويد و آرام نفس بكشيد. تمرين كنيد كه آرام‌تر از حد معمول صحبت كنيد، اين كار خود به خود ضربان قلب و تنفستان را كم مي‌كند و به شما اجازه مي‌دهد، ذهن و فكرتان را از بسياري مسايل پاك كنيد. اگر به عقايد مذهبي و معنوي پايبند باشيد، به يكي از با افتخارترين روش‌هاي رسيدن به آرامش خاطر رسيده‌ايد، آنگاه مي‌توانيد بگوييد، الا بذكر الله تطمئن القلوب. اگر از خدا دور افتاده‌ايد، اكنون آشتي است. داشتن يك تكيه‌گاه معنوي در حد تعادل موجب آرامش مي‌شود. احساسات و مشكلات خود را به ديگران بگوييد و آرامش بيش‌تري احساس كنيد. يكي از مهم‌ترين مهارت‌ها در آرام بودن، فكر نكردن به مسايل كوچك است، دومين مهارت، كوچك شمردن تمام مسايل است. شاد كردن ديگران، موجب آرامش مي‌شود. نمي‌دانيد چه لذتي دارد پول رستوران امشب را با توافق سايرين به يك كارتن خواب هديه دهيد. قدرداني كنيد. ديگران را براي لطف كردن به خود تحت فشار قرار دهيد، لطف كه وظيفه نيست

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:34  توسط سایه  | 

زماني كه فكر ميكردي

اين پيامي استكه شما والدين بايد بخوانيد زيرا فرزندانتان به شما مينگرندوانجام مي دهند

Baby 001.jpg

زماني كه فكر ميكردي

 

اين پيامي استكه شما والدين بايد بخوانيد زيرا فرزندانتان به شما مينگرندوانجام مي دهند.
زماني كه فكر مي كردي متوجه نمي شوم ديدم كه اولين نقاشي مرا به يخچال چسباندي و من فوري يك نقاشي ديگر كشيدم.
زماني كه فكر ميكردي توجه نمي كنم ديدم كه كيك مورد علاقه ي من را پختي و من ياد گرفتم چيزهاي كوچك مي تواند خاطره هايي
به يادماندني در زندگي باشند.
زماني كه فكر مي كردي عقلم نمي رسد ديدم كه نماز مي خواني ومن دانستم خدايي وجود دارد كه من همواره مي توانم با او صحبت كنم
و بدين گونه به خدا ايمان اوردم.
زماني كه فكر مي كردي متوجه نمي شوم ديدم كه غذا پختي و ان را براي دوست بيمارت بردي و من اموختم همه بايد مراقب يكديگر
باشيم.
زماني كه فكر مي كردي متوجه نمي شوم احساس كردم مرا بوسيدي و شب بخير گفتي و من عشق و امنيت را درك كردم.
زماني كه فكر مي كردي عقلم نمي رسد ديدم كه از افراد خانواده مراقبت مي كني و من اموختم از هر انچه كه به ما بخشيده شده
مراقبت كنيم.
زماني كه فكر مي كردي عقلم نمي رسد ديدم كه تمام وظايف خود را حتي زماني كه بيمار هستي انجام مي دهي و من ياد گرفتم وقتي
بزرگ شدم احساس مسؤوليت داشته باشم.
زماني كه فكر مي كردي متوجه نمي شوم ديدم كه اشك مي ريزي ومن اموختم گاهي دل ازرده مي شويم و اين خوب است كه گريه كنيم.
زماني كه فكر مي كردي متوجه نمي شوم ديدم كه تو نگران هستي و من خواستم ان چيزي باشم كه مي توانم.
زماني كه فكر مي كردي عقلم نمي رسد بسياري از درس هاي زندگي را كه لازم بود بدانم تا وقتي بزرگ شدم بتوانم فردي خوب
و مؤثري باشم از تو اموختم.
زماني كه فكر مي كردي متوجه نمي شوم من به تو نگريستم و مي خواهم بگويم براي تمام چيز هايي كه ديدم از تو سپاسگزارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:15  توسط سایه  | 

سمبل علم پزشكيSymbol of Medicine

سمبل علم پزشكي
Symbol of Medicine

در طب يونان باستان مار سمبل پذيرفته شده براي علم پزشكي بود. در آن زمان مار را مخلوقي عرفاني مي دانستند چرا كه بنا بر يك باور نادرست مصون از هر ناخوشي و بيماري بود. بعلاوه مار يك جايگاه كاربردي مهم در طب باستان داشت. هر معبد يك نوع معبر زير زميني پر از مار داشت. در حقيقت معبد فقط مكاني براي دعا نبود بلكه محلي براي افراد ناخوش و ضعيف هم به شمار مي رفت. هدف از گودال مار ترساندن بيمار بود. احتمالا به بيمار با خوراندن شربت و ايجاد يك وضعيت خلسه كمك مي كردند. انها با اين كار در مقابل بيمار خدايان را ظاهر مي ساختند يعني كسي كه آنها را شفا مي داد.
با گذشت زمان ، علم طب بيشتر و بيشتر توسعه يافت و از خرافات و جادو دورتر و دورتر شد ، زمانيكه طب منطقي بقراط وارد شد يعني مرز بين عقلانيت و جادو. اولين مدارس به منظور توسعه علم طب در يونان تاسيس شد.
اولين نشان علم طب ميله چوبي همراه با مار پيچيده به آن بود و caduceus خوانده مي شد. اين علامت ريشه يوناني دارد - Hermes پيام آور خدايان – و در آن زمان آنرا يك سمبل صلح مي دانستند. يونانيان باستان caduceus را يك نشانه شكوه و احترام مي شناختند ، عصاي بلندي پيچيده شده با يك تاج گل يا روبان براي اعلان حضورشان . تاج گل بعدها تبديل به مار شد و يك جفت بال هم به خاطر Hermes - به معني انتقال پيام - به آن اضافه شد. هيئت پزشكي ارتش آمريكا ، caduceus را بعنوان نشان رسمي خود دانست. همان عصايي كه توسط Asclepius ، خداي طب ، حمل مي شد. عصاي Asclepius را سمبل واقعي طب مي دانند. موسسه طب آمريكا ( AMA ) به صورت يك مار ، بدون وجود بال هست. هردو سمبل در ظاهر مشابه هستند و هر دو از اسطوره يونان مشتق مي شوند. caduceus عموما براي صلح به كار مي رود اگر چه ممكن است به عنوان يك سمبل حرفه اي و ارتباطي هم به كار رود ، در حاليكه عصاي Asclepius نشانه اي براي سلامتي و شفا است.
سمبل پزشكي به شكل يك عصا يا چوبي است كه يك مار به دور آن پيچيده است ، عصايي كه متعلق به Aesculapius ، اسطوره باستاني الهه طب مي باشد. نام يوناني آن Asklepios و نام رومي آن Aesculapius بود. شايد Asklepios زماني زندگي مي كرده و به خاطر لطف ، چاره جويي و درمان رحيمانه ناخوشي هاي رواني شهرت يافته است. پيروان وي معابدي ساختند هم نام با asclepions ( خداي طب ) ، به نام معابد Asklepios ، يا معابد شفا. بزرگترين معبد asklepion در يك بيشه در جنوب Corinth از Greece بود. جايي كه فرد ناخوش بايد يك شب را براي يافتن چاره مناسب مي گذراند و در آنجا طي يك رويا و توسط روحاني هاي معبد بهبود مي يافت. فرد بهبود يافته بايد يك قرباني مناسب ( غالبا يك خروس ) به خدايان هديه مي كرد. در اساطير ، Aesculapius تعدادي بچه ازجمله Hygieia ، الهه سلامتي و Panaceia ، الهه شفا داشت.
خوشحال خواهم شد چنانچه پيشنهادات خود را بفرماييد. براي انتخاب موضوع بعدي منتظر نظرات شما هستم. متشكرم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 8:32  توسط سایه  | 

پيدايش سيگار

 
پيدايش سيگار

فرانسيسكو فرناندز توتوني را كه از كوبا به اروپا آورده بود پنجم مارس 1558 به صورت سيگار به اروپاييان معرفي كرد. قبلا توتون را در چپق مصرف مي كردند. توتون از گياهان بومي قاره آمريكاست كه كريستف كلمب در سفر اول خود به اين قاره در سال 1492 در كوبا متوجه آن شد و ديد كه بوميان دود برگهاي خشك شده آن را استنشاق مي كنند و نوعي حالت انبساط به آنان دست مي دهد كه اين گياه نخست به اروپا و سپس به ساير نقاط منتقل شد كه سازمان جهاني بهداشت آن قاتل شماره يك انسان و عامل بيماري هاي صعب العلاج از جمله سرطان اعلام كرده است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 8:14  توسط سایه  | 

آگهی های ازدواج و طلاق

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 7:47  توسط سایه  | 

شوک

شوک

 
تند و تند قدم برمی داری .
به هیچ چی نگاه نمی کنی .
بهت تنه می زنن .
بهشون تنه می زنی .
بوی عطر آشغالشون رو تحمل می کنی .
می خندن ، زر می زنن ، جیغ می زنن ؛ دود سیگار حوالت می دن , هیچی نمی گی , رد می شی .
داری یخ می بندی
دلت می خواد بری یه جای گرم ....
از بین پسرای قد بلند و موهای ژل زده شون رد می شی .
از لابه لای دخترای خوشگل و خنده های بلندشون می گذری .
هیچکس بهت نگاه نمی کنه .
هیچکس حست نمی کنه .
توی این دنیا هیچکس درکت نکرده ... هیچکس .
تنهایی واست شده یه عادت .
یه عادت تکراری ... یه عادت تلخ و سیاه .
تند و تند قدم بر می داری .
دل کوچیکت تاپ تاپ می زنه ... یه روزگاری عاشق بودی و حالا ....
بلاخره اونو از دور می بینی .
گرم می شی .
حس می کنی خود خودشه .
همونی که منتظرش بودی .
اونم تنهاست .
مثه خودت .
بهت نگاه می کنه .
بهش نگاه می کنی .
اون میاد جلو ... تو وامیستی و اومدنشو نگاه می کنی .
رخ به رخت وامیسته ... چشای سیاهشو توی چشات می دوزه .
همونجا عاشقش می شی .
دستای کوچیکشو می گیری توی دستت .
دستای سردت داغ می شه .
لبخند می زنه ... تو هم می خندی .
برای شام دعوتش می کنی .
اونم با یه لبخند قبول می کنه .
هر دو تند و تند از لا به لای آدمای گیج و بی مصرف رد می شین .
یه رستوران شیک رو نشون می کنی .
تو جلوتر می ری ... اونم کمی آرومتر پشت سرته .
امشب چه شب خوبی می تونه باشه .
همه غم و غصه هاتو فراموش می کنی .
یهو یه صدای وحشتناک تو رو به خودت میاره .
تلپ .....
بر می گردی .
خشکت می زنه ... بدن له شده اونو می بینی که روی زمین پخش شده .
می خوای داد بزنی نعره بکشی ... ولی فقط اشکه که از توی چشات می زنه بیرون .
لاستیک دوچرخه رد خون اونو تا چند متر اونطرفتر با خودش می بره .
ایندفه هم عشقتو از دست می دی .
مثه خیلی دفه های دیگه .
هنوز برق چشای درشت و سیاهشو جلوی چشات حس می کنی .
بغض توی گلوت می شکنه .
بلند بلند گریه می کنی وبا تموم وجود داد می زنی :
- من نمی خوام سوسک باشم .
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 15:57  توسط سایه  | 

اشتباه لپی

اشتباه لپی

 

واستادم روبروش ,
چشاش انگاری به چشام نیگا می کرد ولی بدون هیچ احساسی
گفتم بهش : ببین .. هر چی بوده تا حالا تموم شده
هر کاری تو کردی و هر کاری که من کردم توی گذشت این سالها حل شده
الان چیزی که مهمه اینه که من دوستت دارم .. این دوست داشتن استریلیزه اس ,
می فهمی .. ینی دیگه آخر دوس داشتنه ... هیچ خری مثه من نمی تونه تو رو اینطوری دوس داشته باشه
اصلا اگه دوستت نداشتته باشم احساس خلاء می کنم
به اینکه تو رو داشته باشم نیاز دارم ... می فهمی ؟
رفت جلوی آینه و هول هولکی روژ لبشو مالید
اونقدر عجله داشت که یه خورده از روژ لب , از خط لبش زد بیرون
دستمال ابریشميشو برداشت و اون یه خورده رو پاک کرد ...
گفتم : ببین دیوونه .. تو همینطوری هم خوشگلی .. دیگه این قر و فرا واسه چیه .. بدون روژ لبم دوستت دارم .
ولی توجهی نکرد ...
دنبال کیفش می گشت .
دنبال یه جایی از بدنم می گشتم تا بخارونمش .
من هر وقت کلافه می شم باید یه جایی از تنمو بخارونم .
گفتم : چرا به حرفام گوش نمی دی ... می خوای بپرم بالا بعد مثه گوجه فرنگی روی زمین پخش بشم تا گوش بدی به حرفام ؟
کیفش رو پیدا کرد و از اتاق زد بیرون و در رو محکم زد به هم
احساس یه مگس رو داشتم که با لنگه دمپایی له شده .
اووووف ... لع نت به این زندگی نفهم احمق بی شعور خر
آخه من که هر چی چیز قشنگ بودگفتم واسش که ...
یه حس قلقلکی بد داش توی تنم وول می خورد که این روژ لبشو واسه کی مالید
معمولا روژ لب نمی مالید این وقت صبح
زدم از خونه بیرون .
با ماشین من رفته بود .. بدون اجازه ... پس من چه نقشی دارم این وسط .
بوقم اگه بودم یکی منو می زد حداقل .
سرگردون و عاجز ( مردای این مدلی خیلی تابلوان ) با دستای آویزون ( درست مثه جوراب زنونه ای که روی بندرخته ) راه افتادم توی خیابون .
مردم مثه وحشی ها بهم تنه می زدن و هیچکس یه عذر خواهی خشک و خالی هم نمی کرد .
حال و حوصله عصبی شدنم واسم نمونده بود .
آدم بی ادبی هم نبودم که فحشای تحریک کننده و تنش زا بدم .
بذار تنه بزنن .. دل که شکسته باشه چه دو تیکه باشه چه هزار تا فرقی نمی کنه .
همینطور آویزون داشتم قدم می زدم که رسیدم به کافه همیشگی .
رفتم تو و نشستم پشت میز .
وقتی به هم ریخته باشم یه نوشیدنی گرم می تونه یخای درونیمو باز کنه و بخاراتش مغزمو بخور بده .
سه دقیقه نشستم ولی انگار نه انگا .. یه نفرم نیگا نکرد که آقاهه خرت به چن من .
خواستم بکوبم روی میز که حداقل نظر گارسونای سر بهوا رو جلب کنم که دیدم بی ادبیه .
داشتم قسمت " چاره اندیشی مودبانه " مغزمو فعال می کردم که یه خانوم نشست روبروم .
به چش هنری خوشگل بود و تو دل بروی فوری .
من ازاین آدمای تودل بروی فوری خوشم نمیاد چون همچین می رن توی دل آدم که تا آدم به خودش بیاد کاراز کار گذشته
یه نیگاه گذرا انداخ تو چشمم
حس کردم که یه تغییر و تحولاتی داره اتفاق میفته که اگه رو به تکامل پیش بره وضعیت درام میشه .
زیر لب عذر خواهی کردم و پاشدم ..
پا شدن من همانا و نشستن یه یارو پت و پهن و چارشونه که بوی ادکلونجاتش گیجم کرد همانا .
خواستم بهش بگم : مرتیکه پر رو حداقل بذار من پاشم بعد ... ولی خب به من چه .
هیچکدومشون یه نیگاه هم به من نکردن که حداقل حس کنم عددی هستم
از کافه زدم بیرون عصبی تر از وقتی که واردش شده بودم .
چند قدم که رفتم حس کردم راه رفتن برام سخت شده و سرم گیج رف .
نشستم کنار خیابون و سرمو گرفتم توی دستام .
نیم ساعت نشستم.
توی این مدت یه نفر نگفت زنده ای یا مرده .
فکر نمی کردم آدما تا این حد از هم دور شده باشن .
هر کسی فقط به فکر خودشه و همین و بس .
از وسط خیابون که رد می شدم یه لحظه ماشینمو دیدم که پشت چراغ قرمز واستاده بود .
اون( نامزد نامردم ) پشت رل بود و کنارش ... یه جوون ژیگولو .
مثه یه سطل ماست که از دس یه بچه میفته و وقتی می خوره زمین تا شعاع چن متری پخش می شه با دیدن این صحنه شخصيتم و عشقم و اميدم ولو شد رو زمین .
سردم شد بعد عرق کردم و بعد لرزم گرفت و خیلی فوری قلبم که شدیدا غیرتی شده بود , با مشت به سینم کوبید و بعد چشام سیا تاریکی رفت و خیلی زود بعدش مثه آدمای خیلی مست تلو تلو خوردم و رفتم تو دیفال حقیقت عریان .
چراغ سبز شد و ماشینا مثه الاغ از پس و پیشم رد شدنو و من مثه گاو موندم اون وسط .
آب دهنم مونده بود که بره پایین یا کاملا خشک بشه .
انگشت شصت پام تیر می کشید رو آسفالت داغ .
هر جوری بود قوای باقی مونده منو کشوند تا اونور خیابون .
نمی دونستم الان باید به چی فک کنم .
سلولای مغزیم دچار افسردگی حاد عشقی شده بودن .
دستمو گرفتم به دیفال .
داشتم سعی می کردم که احساسات منفیمو بالا بیارم که یه صدایی از بالای سرم اومد که :
- ممد رضا .. ممد رضا ... معلومه کدوم گور بودی ؟
سرمو بردم بالا و هر چی توی دهنم بود فرو دادم جای اولش .
محسن بالای درخت روی یه شاخه نشسته بود و تخمه کدو میشکوند .
گفتم : اون بالا چیکار می کنی میمون ؟
گفت : تو باز چته جوون ناکام ؟
گفتم : به تو چه ...
گفت : حالا به من چه یا به من نه چه وقت تمومه .. زنگ خورده .. باید برگردیم سر کلاس .
گفتم : ینی چی ؟ زنگ چی خورده ... دیوونه ؟
دستشو محکم کوبید رو پیشونیشو و داد زد : باز یادت رف آخر حواس ... کلاس " چگونه مرگ فجیع خود را فراموش کنیم " ... نکنه یادت رفته یه ماهه که مردی بدبخت ...
مردم ؟ ... آخ ... من هیچوقت مرده خوبی نمی شم ... نفس عمیقي کشیدم و اینبار من کوبیدم رو پیشونیم .
- آره .. یادم رفته بود باز ... آخه عادت کردن به این وضعیت ( منظورم روح بودنه ) یه خورده سخته .
گف : - نکنه باز رفته بودی خونه نامزدت ؟ عاشق دلسوخته ...
سرمو تکون دادم و گفتم : - آره ... ولی فک می کنم آخرین بار بود ...
تازه داشتم می فهمیدم که چرا هیشکی محل خرم بهم نمی داد .
و تازه برام جا افتاد که چرا راه رفتن برام سخت بود .
آروم از زمین کنده شدم و با محسن رفتیم سر کلاس .
توی راه از محسن پرسیدم : تو زنگ تفریح بین کلاسا کدوم گوری می ری ؟
خندید و گفت : می رم پشت دیفال بهشت حوریا رو دید می زنم .
گفتم : ای نامرد دغل ... بابا تو ديگه کی هستی ... از این به بعد منم میام .
به زمین گرد کوچولو که از دور شکل یه فضله موش بود نیگا کردم و یه لبخند تلخ نشست رو لبام .
* نکات اخلاقی و غیره *
1 - برای ما آدما هیچ چیز خیلی زود جا نمی افته به همین خاطر باید برای جا افتادن یه سری کلاسو بگذرونیم .
2- آدم خوبه هیچوقت بی ادب نباشه حتی بعد از مرگ , به این می گن پایبندی به اصول اخلاقی .
3- من هنوز نفهمیدم یه روح زنده باشم بهترتره یا یه زنده مرده .
4- یه دوست خوب خیلی خوبه ... خصوصا توی اون دنیا .
5- گاهی اوقات به بعضی آدما احساس همین روحه دست میده وقتی که کسی بهشون هیچ توجهی نمی کنه.. اونوخ اونا واسه این که بفهمن زنده ان یا مرده خودشونو می کشن ... بعدش طفلکیا تازه می فهمن که زنده بودن .!
6 - نکته انحرافی داستان تخمه شکستن ( اونم کدو ) توسط یه روح بود که یه حس زنده بودن مسخره رو تداعی می کرد
7 - نکته آموزنده رد شدن روح از خیابون بعد از قرمز شدن چراغ راهنمایی بود .
8- نکته ضد ارزشی دید زدن حوری های بهشت توسط ارواح شیطون بود .
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 15:54  توسط سایه  | 

سخنهای آموزنده و کارساز در زندگی ازفلاسفه و بزرگان:

سخنهای آموزنده و کارساز در زندگی ازفلاسفه و بزرگان:

برای زندگی فکربکنيد امّاغصه نخوريد (ديل کارنگی)
اشکال دنيا اينست که جاهلان مطمئن هستندو دانايان مردّد ( برتراندراس)
هيچ کاربزرگی بدون اراده بزرگ ميسرنيست( بالزاک)
مانند سايه ناپايداريم ومانندخاک بی مقدار ازکجابدانيم که تافردازنده خواهيم ماند( هوراس)
آنقدر به تاريکی لعنت نفرستيد، شمعی روشن کنيد( کنفوسيوس)
شايد کسی روکه باتوخنديده فراموش کنی اماکسی روکه باتو اشک ريخته هرگز
آن کس که به فکرفردا نيست به غم فردا گرفتارمي شود( کنفوسيوس)
زندگی کوتاه است وراه درازو فرصتها زودازدست مي روند
هرآنچه بخواهيد بدست خواهيدآورد بشرطی که استقامت راسرمايه خودقرار دهيد( لافونتن)
دشمنی هيچکس رادر دل راه نده، اين کار توراهميشه غمگين نگه مي دارد
عقل دروجودما قدرت حيرت آوری دارد پس بهتراست که فکررا حاکم وجودخودقرار دهيم ( گوته)
کسی که کتاب مي خواند به وقت بيش از پول احتياج دارد
هيچ وقت به گمان اينکه وقت داريد ننشينيد زيرا درعمل خواهيد ديد که هميشه وقت کم وکوتاه است
تنهاکسی موفق مي شود که به انتظارديگران ننشيند
اندکی درنگ کن تازودتربه نتيجه برسی ( فرانکلين)
پول نميتواند برای مادوست فراهم کند امّا دشمن به تعداد بسيار
درجمع آوری دوستان ،دوری از آنها وترک آنها زياد عجله نکن ( سولدن )
محبت هزينه ای ندارد، مهربان باشيم ( شامفور)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 8:53  توسط سایه  | 

آرامگاه كوروش بزرگ در پاسارگاد

13 اسفند ماه هجري خورشيدي

روزي كه كوروش از اين دنيا رفت

آرامگاه كوروش بزرگ در پاسارگاد ــــــــ مراسم 2500 ساله ايجاد امپراتوري ايران دربرابرآرامگاه كوروش ــــ كوروش

آرامگاه كوروش بزرگ در پاسارگاد

كوروش بزرگ بنياد گذار كشور ايران ، مردي كه عموم تاريخ نگاران او را «انديشمند ، دادگستر و مهربان » توصيف کرده اند در مارس سال 530 پيش از ميلاد ــ 9 سال پس اعلام امپراتوري ايران درگذشت . وي يازده سال پس از ايجاد دولت واحدي از سه طايفه مهاجر قوم آرين - پارس ، ماد و پارت - شهر بابل ( در جنوب عراق امروز و پايتخت يک امپراتوري به همان نام) را تصرف و در آنجا در اكتبر سال 539 پيش از ميلاد ايجاد امپراتوري مشترك المنافع ايران را اعلام كرده بود.
     امپراتوري ايران در زمان كوروش كه نام او در غرب با قلب تلفظ حروف يوناني ، سيروس و سايرس ، تلفظ مي شود از هند تا مرمره و از سيحون (سير دريا ) تا درياي سرخ امتداد داشت . كوروش براي اخراج طوايف آرال كه در آسياي ميانه وارد سرزمين هاي امپراتوري پارسها( تاجيكستان امروز و نواحي اطراف) شده بودند به اين منطقه رفته بود كه به سوي او كه سوار بر ارابه بود و سربازانش را در ميدان جنگ هدايت مي كرد زوبيني پرتاب شد و عمر وي پايان يافت. با وجود درگذشت كوروش ، سربازان او جنگ را بردند . آرالي ها تمدني عقب مانده و غير قابل قبول براي ايرانيان داشتند و كوروش مايل به آلوده شدن ايرانيان به اين تمدن از جمله همبستر شدن با زنانشان مقابل چشم ديگران نبود.
    موسس و پدر كشور ايران كه مادرش ماد و پدرش پارس بود در ميدانهاي جنگ،هميشه در ميان سربازان بود و از آنان جدا نمي شد و جان خود را بر سر همين روش گذارد . او بارها گفته بود كه نبايد سرباز جان بركف نهد و بجنگد و افتخار پيروزي نصيب شاه شود كه دور از ميدان جنگ در چادر خود درميان نيروهاي محافظ و اسبان آماده براي فرار مي آسايد.
    جنازه كوروش همچنان كه وصيت كرده بود به پاسارگاد پارس منتقل و مدفون شد و آرامگاه او تا به امروز باقي مانده است و پس از وي پسرش كامبيز دوم ( كامبوزبا ، كمبوجيا - كمبوجيه هم تلفظ شده است ) بر جاي او نشست كه مصر را ضميمه امپراتوري ايران كرد.
    كوروش هنگام تعيين محل دفن خود از اين كه براي مدتي بسيار طولاني جسد او قطعه زميني را از ثمر دادن باز مي دارد از مردم ايران ( قبلا ) پوزش خواسته بود.
    كوروش جهاني فكر مي كرد و همه ملتها را متساوي الحقوق مي دانست و عقيده به ايجاد يك دولت جهاني داشت تا جنگها و خونريزي ها پايان يابد و يک قانون واحد حاكم بر روابط ملتها باشد . اعلاميه او پس از فتح بابل كه سلطانش به آزار دادن ساير ملل و نيز اتباع خود شهرت داشت، نخستين منشور ملل متحد شناخته شده و نگهداري مي گردد.
     كوروش پس از تصرف هرسرزمين كه مي كوشيد با كمترين تلفات انساني صورت گيرد ، رهبري آن ملت را تغيير نمي داد، آداب و قوانين و دين ايرانيان ( آيين زرتشت) را به آنان تحميل نمي كرد . وي شورائي از اين رهبران به رياست خود تشكيل داده بود و امپراتوري او در حقيقت يك جامعه مشترك المنافع بود و شرط عضويت در اين جامعه دادن آزادي به مردم خود ، بر قراري حكومت قانون ، منع بردگي و قطع ظلم و تعدي بود. ارتش كوروش سربازان اسير را به بردگي نمي فروخت و اموال ملت مغلوب را مصادره و غارت نمي كرد . يهوديان در كتاب مقدس خود كوروش را آزاديبخش و او را يك مسيح خوانده اند. كوروش اسيران يهودي دولت بابل را آزاد كرد و به وطن خود بازگردانيد و با پول ايران شهرهايشان را كه به دست سلطان بابل ويران شده بود مرمت و نوسازي كرد.
    طبق نوشته برخي از مورخان ، فوت كوروش در چهارم مارس اتفاق افتاد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 8:48  توسط سایه  | 

قهوه‏ خانه در ايران


قهوه‏ خانه در ايران
در قديم در گوشه و كنار شهرهاي ايران و در سر راهها و منزلگاههاي ميان شهري قهوه ‏خانه‏ هايي داير بود. قهوه‏ خانه‏ هاي قديم درون شهري بهترين و جذاب‏ترين اماكن عمومي شهرها براي گذراندن اوقات فراغت بودند. هر يك از آنها معمولاً محل اجتماع و پاتوغ گروهي از قشرها و صنفهاي گوناگون بود. قهوه‏ خانه ‏هاي سرراهي يا ميان جاده‏اي كه به آنها چايخانه هم مي‏گفتند، اكثراً سرپناههايي براي استراحت و رفع خستگي مسافران خسته و مانده بين راهي بود. اين قهوه‏خان‏ه ها معمولاً به دسته و صنفي خاص اختصاص نداشتند و مشتريان آنها رهگذراني بودند كه براي نوشيدن چاي و كشيدن قليان و خوردن صبحانه يا ناهار و يا شام به اين قهوه‏خانه‏ ها مي‏رفتند.
 
 نخستين قهوه ‏خانه‏ ها در ايران در دوره صفويان، و به احتمال زياد در زمان سلطنت شاه طهماسب (930-984هـ . ق)، در شهر قزوين پديد آمد و بعد در زمان شاه عباس اول (996-هـ .ق) در شهر اصفهان توسعه يافت. قهوه‏خانه در آغاز همان‏گونه كه از نامش پيداست، جاي قهوه‏ نوشي بود.
 
با آمدن چاي به ايران و كشت اين گياه در بعضي از مناطق شمالي ايران و ذائقه ‏پذير شدن طعم چاي دم كرده ميان مردم، كم‏كم چاي جاي قهوه را در قهوه ‏خانه گرفت. از نيمه دوم قرن سيزدهم هجري چاي‏ نوشي در قهوه‏ خانه‏ ها معمول شد. ليكن نام قهره ‏خانه همچنان بر آنها باقي ماند.
 
در دوره قاجار، به خصوص دوره پادشاهي ناصرالدين شاه زمينه براي گسترش قهوه‏ خانه در شهرهاي بزرگ، از جمله شهر تهران، فراهم گرديد. با ريشه گرفتن قهوه ‏خانه در متن جامعه و ميان توده مردم و توسعه آن در شهرها قهوه‏ خانه توانست به صورت يك واحد صنفي فعال با كاركرد اجتماعي ـ فرهنگي ويژه و مشخصي خودنمايي كند.
 
پيش از پا گرفتن قهوه‏ خانه ‏هاي عمومي در شهرهاي ايران، در دربار پادشاهان صفوي آبدارخانه‏ هايي بود كه در آنها قهوه مي‏ريختند و به درباريان و مهمانان آنان مي‏نوشانيدند. همراه با رسم قهوه‏ پزي در دربار صفوي، شغل قهوه ‏چيگري نيز پديد آمد و از مناصب مهم درباري شد.
 
قهوه‏ چيان را از لحاظ نوع قهوه‏ خانه‏اي كه مي‏گرداندند و چگونگي كار و وظيفه ‏شان مي‏توان به چهار دسته تقسيم كرد:
1. قهوه‏ چيان شهرها كه در هر محله و كوچه و گذر، يا درهر بازار و بازارچه و سرايي قهوه ‏خانه‏ ای داشتند،
قهوه‏ خانه‏ هايشان محل تجمع صنفهاي مختلف بود. در هر يك از اين قهوه‏خانه ‏ها كارگراني بودند كه قهوه‏ چيها را در گرداندن قهوه‏ خانه و عرضه خدمات به مردم كمك مي‏كردند، مانند كارگرهاي “پاي بساط“، “جارچي“، “قندگير“، “استكان‏شوي“، “قليان چاق‏كن“ يا “سرچاق‏كن“، “آتش بيار“ و “ديزي‏پز“.
هر يك از حمامهاي عمومي معتبر شهرها نيز قهوه‏خانه يا آبدارخانه‏اي داشت كه آن را يك قهوه‏ چي يا يك قلياندار يا يك غلام قهوه‏ چي مي‏گرداندند و از مشيريان با چاي و قليان و چپق پذيرايي مي‏كردند.
 
2. قهوه‏ چيان قهوه‏ خانه‏ هاي خصوصي؛
در دوره صفوي در دربار پادشاهان كساني به نام “قهوه ‏چي باشي“ آبدارخانه دربار را مي‏گرداندند. در عهد ناصرالدين شاه نوشيدن قهوه و چاي، هر دو در دربار و خانه ‏هاي بسياري از روحانيان، اعيان و رجال درباري معمول شد كه اينان آبدارخانه ‏ها يا قهوه‏خانه‏ هايي در دربار و خانه‏ هاي خود برپا كرده بودند. در اين آبدارخانه‏ ها، قهوه چيان و قليان چاق‏كنان ماهر با منصبهاي قهوه‏ چي، غلام قهوه‏ چي و قلياندار و قهوه‏ چي باشي يا آبدارباشي به كار گمارده شده بودند.
 
3. قهوه‏ چيان قهوه ‏خانه ‏هاي موقت
به هنگام عزاداريها و روضه‏ خوانيهاي بزرگ، به خصوص عزاداريهاي سالار شهيدان، امام حسين (ع)، در دهه محرم و اربعين حسيني در ماه صفر، و در مجالس عروسي و ميهمانيهاي بزرگ، مانند وليمه بازگشت از سفر حج يا ختنه ‏سوران، و اجتماع هاي صنفي و سياسي قهوه‏خانه‏ هايي در طول ايام گردهمايي ها برپا مي‏شد. اين قهوه‏خانه ‏ها در خانه ‏ها و تكيه ها و مساجد داير بود.
 
4. قهوه‏ چيان دوره‏ گرد
قهوه‏ چيرگي دوره‏ گرد يا سيار يكي از شغل هاي سرپايي رايج در شهرها بود. قهوه‏ چيان دوره‏ گرد بساطي ساده و جمع و جور داشتند. اين گروه قهوه‏ چي، قهوه يا چاي را به كوچه و بازار مي‏بردند و در محل تجمع كارگران و پيشه ‏وران و كسبه بساط مي‏افكندند و از راه فروش قهوه و چاي زندگي را مي‏گذراندند.
 
قهوه‏ خانه در جامعه ايران، تحول و دگرگوني بزرگي در شكل گردهمايي هاي مردم و شيوه گذراندن اوقات فراغت و نوع سرگرمي هاي آنان فراهم آورد. مردم از هر قشر و گروه هر روز پس از دست كشيدن از كار روزانه، و در ايام و اوقات بيكاري در قهوه‏ خانه‏ ها جمع مي‏شدند و ساعتها به گفت وگو با هم و تبادل نظر درباره كارهاي اجتماعي و اقتصادي و سياسي مي‏پرداختند.
 در مجالس شبانه قهوه‏خانه ‏ها، به خصوص شبهاي ماه رمضان كه آيينهاي سخنوري و مرثيه‏ سرايي و نقالي و شاهنامه‏ خواني و بازيهاي قهوه‏ خانه ‏اي در آن برگزار مي‏شد، معمولاً جمع زيادي از اهالي محل و مردم محله‏ هاي ديگر شركت مي‏كردند و در يك محفل انس و دوستي و فضاي فرهنگي و ادبي با هم ارتباط برقرار مي‏كردند.
 
قهوه‏ خانه كه تا چند دهه پيش كانون نشر و ترويج فرهنگ سنتي و دستاوردهاي ادبي و هنري گذشتگان ما بود و توانسته بود تا حدي يادمانهاي گذشته را در جامعه ايران و ميان عامه مردم زنده و پايدار نگه دارد كم‏ كم كاركرد خود را از دست داد و صرفاً به محلي براي نوشيدن چاي و خوردن صبحانه و ناهار، و رفع خستگي درآمد و در زمان حاضر با رونق فرهنگ غربي در ميان ايرانيان و با جايگزين شدن ساندويچ‏ فروشيها، كافي شاپها و...، قهوه‏ خانه ‏ها متروك شدند و ديگر هيچ اثري از آن قهوه‏خانه‏ ها در زندگي اجتماعي ايرانيان مشاهده نمي‏شود مگر در برخي روستاها كه هنوز بافت سنتي آنها دست نخورده باقي مانده است. در سالهاي اخير برخي از افراد با ذوق در تهران و بعضي شهرهاي ديگر ايران اقدام به بازسازي قهوه‏ خانه‏ هايي با حفظ بافت سنتي آن كرده‏ اند، براي نمونه مي‏توان از قهوه‏خانه سنتي آذري نام برد كه بازسازي آن براساس طرحي بر پايه مدارك و اسناد تاريخي و اطلاعات شفاهي صاحبنظران و مطلعان تهيه شده است. در بازسازي و تركيب‏بندي فضاها و نماها و آرايه‏ ها كوشش شده تا عمدتاً از آجر و كاشي و سنگ و چوب و گچ و كاهگل استفاده شود تا بر اثر آميختگي اين نوع مصالح با هم در فضاها بافتي از معماري سنتي قهوه‏ خانه‏ هاي قديم در چشم بينندگان تجلي يابد.
 
فضاهاي ساختمان قهوه‏ خانه با مجموعه ‏اي از پرده و تابلوي نقاشي، شمايل حضرت اميرالمومنين علي (ع)، عكسهاي پهلوانان، اسباب و اشياي قديم و زينتي، اسباب و اشياي مذهبي و گل و گلدان آرايش شده است.
 
لباس كاركنان قهوه‏ خانه، از قهوه‏ چي و بساط‏ دار و جارچي گرفته تا چاي بده و ديزي‏ پز و استكان جمع ‏كن؛ لباسي است همشكل طرح لباسها از شكل لباسهاي رايج مردم و قهوه ‏چيان در اواخر دوره قاجار و اوايل دوره پهلوي برگرفته شده است.
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 8:30  توسط سایه  | 

توسعه صنعت سکس در اتحاديه اروپا

ستون آزاد

توسعه صنعت سکس در اتحاديه اروپا

چکيده
امروزه صنعت سکس و شاخه­های مرتبط با آن نظير قاچاق زنان و کودکان، روسپی­گری، سفارشات پستی دختران و کودکان، توريسم جنسی و پورنوگرافی، رشد فزاينده­ای در اکثر نقاط دنيا به ويژه کشورهای اتحادية اروپا داشته است. دسترسی به تکنولوژی­های نوين به ويژه اينترنت نيز موجب تسريع اين روند شده است. از سوی ديگر، قانونی شدن و جرم­زدايي از روسپی­گری در تعدادی از کشورهای اتحادية اروپا که با هدف جلوگيری از قاچاق زنان و کودکان به ويژه از کشورهای اروپای شرقی و مرکزی، آفريقا و آسيای جنوب شرقی صورت گرفته نيز نتوانست از اين روند جلوگيری کند و حتی باعث رشد بيشتر قاچاق­های جنسی شده است. بی­شک صنعت سکس در آينده، اتحادية اروپا را با چالش­های جدی­تری روبرو خواهد نمود.

يکی از واضح­ترين جنبه­های توسعة صنعت سکس در سی سال اخير، رشد سريع آن و تنوع فزاينده جنبه­های وابسته به آن است. جهانی شدن اقتصاد، به معنای جهانی شدن صنعت سکس نيز، بوده است.
تنها در چند کشور دنيا به صنعت سکس بی­ميلی نشان داده می­شود. صنعت سکس با تغيير نام استثمار و سوء استفاده­های جنسی، رونق يافته است. امروزه پورنوگرافی به «تصاوير هنری شهوانی» و يا فيلمهای ويژة افراد بالغ تغيير نام داده است. فاحشه­گری به «مشاغل جنسی» و «خدمات جنسی» تغيير نام داده و سرانجام نام «رقص­های جنسی» و «باشگاههای سکسی» به «تفريحات آقايان» تغيير يافته است.
اينترنت شديداً دستيابی به صنعت سکس را آسان نموده است. يک مرکز اينترنتی با نام «راهنمای جهانی سکس» در مورد هر کشور، فاحشه­خانه­های آن و حتی ويژگی­های زنهای مورد نظر و در صورت تمايل مرد به ترجيح يک گروه نژادی و يا يک نوع خاص از سکس و يا اولويتهای معين در انتخاب زنان، به مردان اطلاعات لازم را ارائه می­کند.
بيشترين تقاضا، برای تصاوير مستهجن حاوی کودکان، افراد به اسارت برده شده، آزارگری جنسی و عمل جنسی با حيوانات مختلف است.
مجموعه سرگرمی­های افراد بالغ که به نام «رسانه­های خصوصی» ناميده می­شود، به زودی پورنوگرافی را به گوشی­های تلفنهای همراه انگليس ارسال می­کند. در ايالات متحده، همه ساله مردم (و اکثراً مردان) زمان بيشتری را به پورنوگرافی، به نسبت رفتن به سينما و کلية هنرهای نمايشی ديگر، اختصاص می­دهند.
موتور جستجوی اينترنتی «ياهو» کلوپهايی دارد که به زنای با محارم (دختر و پدر) با تصاوير آن اختصاص يافته است. باشگاه اينترنتی «بردگی و بيش از آن» تصاوير زنان برهنه­ای را نشان می­دهد که خفه شده­اند.
تصاويری وجود دارد که در آنها تصاوير قربانيان دروغين موجود در يک اردوگاه جمعی به صورت برهنه، در يک گور نشان داده شده و توضيحاتی نيز در پايين عکسها داده شده است. صنعت سکس با طبيعت تجاوزگری در مفاهيم مستهجن، نشان دهندة موضوعاتی است که در گذشته تنها در بازارهای پورنوگرافی مناطق حاشيه­ای و فقيرنشين موجود بود.
نگران کننده­ترين امر در مورد همة اين اطلاعات اين نيست که صنعت سکس به يک کسب و کار تجاری بزرگ تبديل شده بلکه اين نگرانی­ها به اين دليل است که فروش کلية محصولات آن شامل تصاوير مستهجن، فاحشه­گری، توريسم جنسی و سفارش پستی دختران بر پاية تبديل زنان و کودکان به کالا بوده و امروزه اين محصولات با مقبوليت بيش از پيش، عادی­تر از گذشته و حتی جذاب­تر و به صورت مد روز درآمده­اند و هر کس که انتقادی از اين صنعت نمايد، با برچسبهای «دور از مرحله» و «اخلاق­گرا» و يا «واپس­گرا» متهم می­گردد.
در نهايت، صنعت سکس، استثمار جنسی را نه تنها طبيعی که به صورت قابل احترام درآورده است! همانطور که يک زن اينگونه توضيح داده است: «اين کارها شبيه جوکی است که در بين دوستان نزديک مرد من رواج دارد. من از آنها سئوال می­کنم: ديشب چه کرديد؟ و آنها می­گويند: من تا ساعت 5 صبح در شبکة اينترنت جلق می­زدم.»
بسياری از زنان چنين گفته­اند: «به نظر می­رسد، اکثر مردان از داشتن روابط صحيح جنسی محرومند و يا علاقه­ای به داشتن روابط عاشقانه با زنانی که قادر به رفتاری نظير آنچه زنان هرزه در تصاوير مستهجن انجام می­دهند، نيستند، ندارند.»
به هر حال، در مورد بسياری از مردان، پورنوگرافی به تنهايي نمی­تواند آنان را ارضا کند. مردان خواهان آنند که رفتاری با ظاهر فانتزی و تجاوزکارانه و نهايتاً با ابتذال و تحقير و خشونت موجود در تصاوير پورنوگرافی را با زنان زنده داشته باشند؛ و البته مکان انجام اين کارها در «فاحشه­خانه­ها» است.
امروزه «صنعت سکس» برای تأمين خواسته­های همة ذائقه­ها و تقاضاها تلاش می­کند. به عنوان مثال، مردانی که زنان روسپی را خريداری می­نمايند، تنها به زنان محلی اکتفا نمی­کنند بلکه آنان خواهان زنانی غيربومی از کشورهايي ديگرند که به دليل اولويتهای نژادی آنها ممکن است زنانی سازگارتر، هوس­انگيزتر و يا سکسی­تر و دور از کليشه­های فعلی باشند.
تخمين زده می­شود که همه ساله 000/500 زن و کودک و اکثراً از اروپای شرقی، آفريقا، آمريکای جنوبی و جنوب شرق آسيا به کشورهای اروپايي جهت استثمار جنسی قاچاق می­شوند. اين آمار از سوی سازمان اروپايي کنترل و پيشگيری از جرايم اعلام گرديده است.
سازمان بين­المللی مهاجرت ادعا می­نمايد که اين تجارت، سالانه 8 ميليارد دلار سودآوری داشته و نرخ فزاينده اين قاچاق را با تقاضای در حال فزونی جهت روسپی­گری در اتحادية اروپا مرتبط دانسته است.
همچنين افزايش جرايم سازمان يافته در اروپای شرقی، به ويژه با فعاليتهايی که جهت تأمين تقاضاهای روسپی­گری در اروپای غربی و همچنين فقر زنان قاچاق شده از کشورهای فقير صورت می­گيرد، مرتبط است.
عادی­سازی سوء استفاده­های جنسی، شديداً با قانونی شدن و جرم­زدايی صنعت سکس در کشورهای مختلف اروپا افزايش يافته است. قانونی شدن اين فعاليت­ها، هديه­ای برای قاچاقچيان و دلالانی است که يک شبه به تاجران قانونی بدل شدند. روسپی­گری امروزه، به يک کار شرافتمندانه عمومی بدل شده است و دولت­ها، درآمد فراوانی، از طريق قانونی شدن اين فعاليت­ها، کسب می­نمايند.
با قانونی شدن و يا به تعبير ما «روسپی­گری با حمايت دولت»، اين فعاليت­ها در صنعت سکس کشورهای اروپايي چندان عادی گرديده که، فاحشه­خانه­های آلمان، و يا کشورهای ديگر اروپايي، به عنوان مثال، با اهدای پول به مراکز خيريه، و يا باز کردن درهای اين مراکز برای بازديد عموم، و يا برپايي نمايشگاههای هنر پورنوگرافی، و همچنين، نمايش ابزارآلات خود، مقبوليتی بسيار زياد پيدا نموده­اند.
اما تأثير گسترش صنعت سکس، تنها با قانونی شدن فاحشه­گری از طريق پذيرش عمومی اين فعاليتها پايان نمی­يابد، مثلاً تعدادی از کشورهای اروپايي، سرمايه­گذاری­هايي در مورد آموزش زنان روسپی جهت ارائة خدمات سکسی به افراد معلول انجام داده­اند تا پرستاران و مراقبان، اين معلولان را به فاحشه­خانه­ها برده و امکان بهره­مندی مناسب آنان را فراهم سازند. يکی از منتقدان چنين اظهارنظر کرده است: «اگر سکس به عنوان يکی از حقوق بشری که نيازمند حمايت دولتهاست، شناخته شود، آيا يک مرد نمی­تواند ادعا کند که به دليل غيرجذاب بودن و درماندگی، بايد مورد حمايت دولت برای يافتن همسر قرار گيرد؟ «و آيا دولتها نبايد برای تأمين نيازهای جنسی شهروندان يارانه پرداخت نمايند؟»
البته تصويب اين قوانين، موجب بروز پرسشهايي شده است. مثلاً عده­ای معتقدند که چرا مناطق ويژة ايجاد روسپی­خانه­ها نبايد محدود و معين گردند؟ و يا چرا افراد دست اندرکار در اين صنعت، نبايد به صورت دوره­ای تحت آزمونهای پزشکی قرار گيرند؟ و آيا نبايد از اين افراد ثبت نام رسمی به عمل آيد؟
به عنوان بخشی از مأموريت سازمان من ـ اتحاديه عليه قاچاق زنان ـ (CATW) ما بر ضد اين «تحقيرآميزترين شغل روی کرة زمين» فعاليت می­کنيم.
در مورد قانونی شدن فاحشه­گری، گفته می­شد که اين قانونی شدن، باعث کنترل و محدود شدن گسترش صنعت سکس و همچنين تقليل تعداد دلالان محبت، باشگاه­های جنسی و سوداگران اين عرصه می­شود، اما در عمل به جای محدود کردن آن، باعث افزايش تعداد دلالان محبت و کلوپ­های سکسی و همچنين قاچاق بيشتر زنان و کودکان گرديده است. در واقع، گفتنی است که هدف هر صنعت، قانونی و غيرقانونی، گسترش و توسعة بيش از پيش است که نبايد ناديده گرفته شود.
عليرغم ادعاهايي که قانونی شدن و جرم­زدايي، باعث کنترل گسترش صنعت سکس می­گردد، روسپی­گری امروزه 5% اقتصاد هلند را تشکيل می­دهد. در طول دهة گذشته، با قانونی شدن دلالی محبت (قوادی) و جرم­زدايي از فاحشه­خانه­ها در سال 2000، صنعت سکس در هلند با 25% رشد روبرو گرديد.
امروزه، قانونی شدن و جرم­زدايی از روسپی­گری و رشته­های مرتبط با آن، به يکی از دلايل پايه­ای در قاچاق جنسی زنان تبديل شده است.
يکی از دلايل موافقان قانونی شدن روسپی­گری، در هلند اين بود که اين کار، به پايان يافتن سوء استفاده و استثمار زنان مهاجر و مستأصل قاچاق شده، به اين کشور جهت روسپی­گری، کمک می­کند.
به هر ترتيب، يک گزارش حکايت از آن دارد که 80% زنان فاحشه­خانه­های هلند از ساير کشورها قاچاق شده­اند. در سال 1994، سازمان بين­المللی مهاجرت (IOM) گزارش کرد که در هلند به تنهايي حدود 70% از زنان قاچاق شده، به کشورهای اروپای مرکزی و شرقی تعلق دارند. اين گسترش صنعت قانونی و يا غيرقانونی سکس، تنها به اروپا محدود نمی­شود. قانونی شدن روسپی­گری در ايالت ويکتوريای استراليا نيز به گسترش فزايندة صنعت سکس منجر شده است. بی­شک در آينده، صنعت سکس يکی از چالش­های فراروی اتحادية اروپا خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 13:5  توسط سایه  | 

آبادسازی دوبی با سرمايه ايرانيان!

ستون آزاد

آبادسازی دوبی با سرمايه ايرانيان!

شهرداری دوبی آماری منتشر كرد كه نشان دهنده سهم ١/٤٨ درصدی ايرانيان در مديريت اين شركت‌هاست. در حال حاضر بيش از ٦٥٠٠ شركت و ١٠ هزار دانشجو ايرانی در دوبی هستند و بيش از ٢٥ درصد جمعيت اين بندر را ايرانيانی تشكيل می‌دهند كه توانسته‌اند در تجارت خليج ‌فارس و ايران فعال شوند.
به گزارش خبرنگار ايسنا از امارات، در يكی از جديدترين آمارهای منتشر شده، شهرداری دوبی در يك سرشماری و تحقيق در مورد مديران و كارفرمايان شركت‌های خصوصی، آماری منتشر كرد كه نشان دهنده سهم ١/٤٨ درصدی ايرانيان در مديريت اين شركت‌هاست.
آمار تعداد شركت‌های ايرانی، دانشجويان، كارمندان ادارات دولتی و خصوصی نيز از حضور فعال ايرانيان برای پيشرفت و ترقی اين اميرنشين حكايت دارد.
در حال حاضر بيش از ٦٥٠٠ شركت و ١٠ هزار دانشجو ايرانی در دوبی هستند و بيش از ٢٥ درصد جمعيت اين بندر را ايرانيانی تشكيل می‌دهند كه توانسته‌اند در تجارت خليج ‌فارس و ايران فعال شوند.
بورس امارات كه در بحران قرار داشت با سرمايه‌گذاری ايرانيان از بحران نجات يافت و به جايی رسيد كه يكی از چهار بازارهای مالی برتر خاورميانه و نخستين بازار مالی در بين كشورهای عربی شناخته شد.
د رحال حاضر بيش از ١٤٠٠ ايرانی در بورس دوبی سرمايه‌گذاری كرده‌اند و گرچه مسوولان بورس دوبی مبالغ سرمايه‌گذاران را ذكر نكردند ولی كارشناسان مسائل اقتصادی و بعضی از مسوولان بورس دوبی اعلام كرده بودند كه ايرانيان سهم بسزايی در بورس دوبی داشته‌اند و سرمايه‌گذاری آنها بود كه در سال ٢٠٠٥ ميلادی به بازارهای مالی دوبی و ابوظبی جان تازه‌ای داد و باعث رونق و صعود شاخص‌ها شد.
برخی كارشناسان معتقدند كه ذكر نكردن مبالغ سرمايه‌گذاری از سوی سرمايه‌گذاران هم ترفندی است برای جلوگيری از فرار سرمايه‌ها.
اين در حالی است كه مطبوعات امارات همچنان با تبليغات وسيع سعی در تشويق ايرانيان برای سرمايه‌گذاری در اين اميرنشين دارند و با چاپ گزارش‌های ويژه‌ تلاش خود را برای تسريع فرار سرمايه‌های كشورمان به دوبی و ديگر شهرهای اين شيخ‌نشين تشديد كرده‌اند.
در همين زمينه روزنامه الاتحاد چاپ ابوظبی در گزارشی می‌نويسد:« امارات بهترين مكان برای سرمايه‌گذاری در خاورميانه است و در چند ماه گذشته ايرانيان سهم زيادی در آن داشتند و توانستند در بخش مسكن اين كشور سرمايه‌گذاری وسيعی انجام دهند. حتی اخيرا به بازارهای مالی دوبی وابوظبی نيز هجوم آورده‌اند و در امر مسكن و ساخت‌وساز ايرانيان بيش ديگر اتباع كشورها در امارات سرمايه‌گذاری كرده‌اند.»
الاتحاد در ادامه گزارش خود شهر ابوظبی را ميزبان خوبی برای ايرانيان معرفی كرده است.
روزنامه البيان نيز در گزارشی با عنوان «دوبی برای جوانان ايرانی بهتر از آمريكاست» به موضوع سرمايه‌گذاری ايرانيان و تشويق آنان برای سرمايه‌گذاری در دوبی پرداخت.
اين روزنامه نوشت:« هرگاه ايرانيان بر خط افق نگاهی به كشورها كنند دوبی را بهترين جايگاه می‌بينند؛ شهری كه در حال رشد و ترقی است، شهری كه در آن آزادی اقتصادی واجتماعی وجود دارد. در چند دهه گذشته اكثر جوانان و سرمايه‌گذاران ايرانی به فكر سرمايه‌گذاری در آمريكا و اروپا بودند ولی بعد از سفرهايی كه به دوبی داشتند با ديدن اين شهر متوجه آزادی اجتماعی و اقتصادی بيشتری نسبت به آمريكا و اروپا شدند.»
البيان همچنين نوشت:« ايرانيان به آسانی حتی با كشتی در يكی از بندرهای ايران با جواز ايرانی به سوی دوبی حركت می‌كنند و بعد ٤٥ دقيقه وارد اين شهر می‌شوند. اينجا (در دوبی) ايرانيان بزرگترين باشگاه را دارند كه هيچ يك از اتباع ديگر كشورها ندارند، اين باشگاه شامل زمين فوتبال و رستوران‌های سنتی با بهترين غذاهاست. مدارس ايرانی به صورت خصوصی و دولتی امكان ادامه تحصيل آسان در مقاطع مختلف تحصيلی را برای ايرانيان فراهم كرده است و حتی دانشگاه آزاد اسلامی نيز در اين كشور شعبه داشته و در رشته‌های مختلف دانشجو می‌پذيرد.»
اين روزنامه ادامه داد:« از سه سال قبل كه خريد و فروش مسكن برای اتباع خارجی آزاد شد هجوم ايرانيان و سرمايه‌گذاری در امر مسكن زياد شد، حتی به بازار بورس هم هجوم آوردند و سهام شركت‌های بزرگ اماراتی را خريدند. همچنين اكثر ايرانيان در امر مسكن سرمايه‌گذاری می‌كنند. آمار نشان می‌دهد كه ١٠ تا ٣٠ درصد خريد و فروش املاك را ايرانيان انجام می‌دهند و حتی برج‌های سر به فلك كشيده متعلق به ايرانيان است. امسال املاك خريد و فروش شده از سوی ايرانيان نسبت به سال گذشته ١٠ درصد افزايش داشته است كه بيشتر آن در منطقه "جبل علی" است.»
البيان نوشت:« آمار نشان می‌دهد كه تجارت بين امارات و ايران در ١٠ ماه گذشته به بيش از هفت ميليارد دلار رسيده است در صورتی كه در سال گذشته اين ميزان در حدود چهار ميليارد دلار بوده است.»
البيان در پايان گزارش خود نوشت:« برای ايرانيان دوبی نزديكترين، بهترين و سودآورترين كشور و حتی بهتر از آمريكا و اروپاست. پس آرزوهای جوانان ايرانی اين است كه به دوبی بيايند نه آمريكا!»
به اين ترتيب حتی مطبوعات امارات هم به اين مطلب اذعان كرده‌اند كه دوبی به همت ايرانيان رونق گرفته است! سوال اينجاست كه مسوولان ايران به چه ‌ميزان برای نگهداری سرمايه‌های ايرانيان در كشور تلاش می‌كنند و چرا برنامه‌ای برای جلوگيری از فرار سرمايه‌ها اجرا نمی‌شود؟
متاسفانه تاكنون هيچ يك از وعده‌های داده شده در خصوص متوقف كردن قاچاق سرمايه و بازگرداندن سرمايه‌گذاران بخش خصوصی و نيز شركت‌های دولتی از دوبی به نتيجه نرسيده و عملی نشده است.
در چند سال گذشته كشور امارات متحده عربی شاهد هجوم سرمايه گذاران از نقاط مختلف جهان بوده خصوصا شهر دوبی كه در حال حاضر از تمام شهرهای امارات در جلب سرمايه گذاران و پيشرفت در زمينه اقتصادی پيشی گرفته است.
به گزارش ايسنا كارشناسان اقتصادی دلايل متعددی برای پيشرفت دبی ذكر می‌كنند كه می‌توان مهم‌ترين آنها به شرح زير است:
١ ـ حمايت‌های همه جانبه دولت؛ هرچند كه شهر دوبی يكی از شهرهای امارات و تابع قوانين فدرالی امارات است ولی سران دوبی كه راس آن” شيخ محمد بن راشد“ ولی عهد دبی و وزير دفاع امارات قرار دارد قوانينی وضع كرده‌اند كه شامل كل امارات نمی‌شود، اين قوانين در كل برای جلب سرمايه گذاران و حمايت همه جانبه از آنان است تاثير به سزايی در اين امر داشته است.
٢ ـ تسهيلات بانك‌ها؛ وام‌های بلند مدت با حداقل هزينه و كارمزد و در سريع‌ترين زمان ممكن از تسهيلات ويژه‌ای است كه بانك‌های دبی به سرمايه گذاران خارجی ارائه می‌دهند.
٣ ـ همكاری بين ادارات دولتی و سازمان‌ها و شركت‌های دولتی و غير دولتی به سرمايه گذاران از جمله دلايل موفقيت دوبی در امر جلب سرمايه گذاران خارجی است كه كارشناسان اقتصادی بر آن تاكيد دارند، كه ناشی از عملكرد خوب و سريع ارگان‌های دولتی و سازمان‌ها و شركت‌های دولتی و خصوصی است.
در حال حاضر امارات در اوج رشد اقتصادی و جلب سرمايه‌های خارجی قرار دارد، سرمايه‌هايی كه از اقصی نقاط دنيا به اين نقطه كوچك وارد می‌شود بر اين مدعا تاكيد دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 12:1  توسط سایه  | 

گزارشي‌ از افراد دو جنسي‌:

ستون آزاد

 

گزارشي‌ از افراد دو جنسي‌: مرداني‌ كه‌ مرد نيستند!

مديركل‌ ثبت‌ احوال‌ استان‌ تهران‌ اخيرا اعلام‌ كرده‌ است‌ دو جنسي‌هايي‌ كه‌ پس‌ از عمل‌ جراحي‌، تغيير جنسيت‌ مي‌دهند، با حكم‌ دادگاه‌ براي‌ هويت‌ جديد خود، مي‌توانند شناسنامه‌ دريافت‌ كنند.
سرگشتگي‌ در ميان‌ دو جنس‌ مخالف‌، نه‌ پسر و نه‌ دختر بودن‌، تنها در برزخ‌ ميان‌ دو جنس‌ مخالف‌ نيست‌، بلكه‌ زندگي‌ اندوه‌بار در دنياي‌ خاكستري‌ است‌ كه‌ افراد نادان‌، گرفتاران‌ اين‌ وادي‌ برزخي‌ را با همه‌ بيگناهي‌، سزاوار عقوبت‌هاي‌ دوزخي‌ مي‌دانند.
برخي‌ از آنان‌ از خانواده‌ها رانده‌ مي‌شوند، عده‌يي‌ از تيغ‌ زهرآگين‌ نگاه‌ ديگران‌ مي‌گريزند و در سرگرداني‌ و بي‌سروساماني‌ به‌ راه‌هاي‌ ناصواب‌ كشانده‌ مي‌شوند.
عمل‌ جراحي‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ يك‌ هويت‌ جديد و مستقل‌ هزينه‌ فراوان‌ دارد و دو جنسي‌هايي‌ هم‌ كه‌ تن‌ به‌ جراحي‌ مي‌دهند، بي‌آنكه‌ تحت‌ مراقبت‌ها و راهنمايي‌هاي‌ روانشناسي‌ قرار گيرند، در سازگاري‌ با هويت‌ تازه‌، دچار مشكلات‌ رواني‌ مي‌شوند. دختران‌ و پسراني‌ كه‌ سالياني‌ با هويت‌ كاذب‌ زندگي‌ كرده‌اند، در كنار آمدن‌ با جنس‌ حقيقي‌ خود، كمتر از دو جنسي‌ها دچار مشكلات‌ و عوارض‌ رواني‌ و شخصيتي‌ نمي‌شوند.
جواني‌ تك‌ پسر خانواده‌ بود و پدرش‌ عقيده‌ داشت‌ اين‌ جوان‌ بايد ادامه‌ دهنده‌ نسل‌ او باشد و نام‌ و نشان‌ خانوادگي‌ را زنده‌ نگه‌دارد. براي‌ اين‌ تك‌ پسر زني‌ گرفت‌ تا پسري‌ به‌ دنيا بياورد و اين‌ نوه‌ ادامه‌ دهنده‌ نسل‌ او باشد.
عروسش‌ باردار شد و برخلاف‌ تصور او، دختري‌ به‌ دنيا آورد. به‌ دستور پدربزرگ‌، براي‌ اين‌ كودك‌، در شناسنامه‌ نامي‌ پسرانه‌ انتخاب‌ كردند و لباس‌ پسرانه‌ برتنش‌ پوشاندند. پدربزرگ‌، او را در نوجواني‌ با شكل‌ و قيافه‌ پسرانه‌ به‌ كلاس‌ كاراته‌ فرستاد و حالا اين‌ دختر از پوشيدن‌ لباس‌ دخترانه‌ و معاشرت‌ با هم‌ جنس‌هاي‌ خود گريزان‌ است‌ و از رفتن‌ به‌ مدرسه‌ دخترانه‌ وحشت‌ دارد. اكنون‌ اين‌ دختر كه‌ شخصيتي‌ پسرانه‌ يافته‌، تحت‌ معالجه‌ روانپزشكان‌ قرار گرفته‌ تا از اين‌ برزخ‌ رواني‌ و سردرگمي‌ ميان‌ دو جنس‌ مخالف‌ نجات‌ پيدا كند.
هويت‌ جنسي‌
هويت‌ جنسي‌، محصول‌ سرمشق‌هاي‌ بيشماري‌ است‌ كه‌ از اعضاي‌ خانواده‌، معلمان‌، دوستان‌ و پديده‌هاي‌ فرهنگي‌ كسب‌ مي‌شود. در شكل‌گيري‌ هويت‌ جنس‌ نگرش‌هاي‌ والدين‌ و فرهنگ‌ جامعه‌، اندام‌هاي‌ بدن‌ كودك‌ و عوامل‌ ژنتيكي‌ نقش‌ دارند كه‌ از لحاظ‌ فيزيولوژيكي‌ تا هفته‌ ششم‌ زندگي‌ جنيني‌ فعالند. اگر در دوران‌ كودكي‌ برخوردي‌ درست‌ با كودك‌ نشود قطعاص اختلالات‌ هويت‌ جنسي‌ در او به‌ وجود مي‌آيد و او را تبديل‌ به‌ فردي‌ سردرگم‌ مي‌كند. در موارد شديد اختلال‌ هويت‌ جنسي‌ در كودكان‌، پسرها از هر دختري‌ دخترانه‌تر و دخترها از هر پسري‌ مردانه‌ترند، اما بطور كلي‌ در طيف‌ اختلال‌ هويت‌ جنسي‌ نمي‌توان‌ مرز مشخصي‌ بين‌ كودكان‌ دچار اين‌ اختلال‌ و ديگر كودكان‌ قايل‌ شد.
اما نوجوانان‌ و بزرگسالان‌ دچار اين‌ اختلال‌ ميل‌ دارند از جنس‌ مقابل‌ باشند و اين‌ ميل‌ خود را ابراز مي‌كنند.
اختلال‌ هويت‌ جنسي‌ در بين‌ مردان‌ شايع‌تر از زنان‌ است‌. شيوع‌ آن‌ در مردان‌ يك‌ در سي‌هزار و در زنان‌ يك‌ در صدهزار نفر است‌. بزرگسالان‌ دچار اين‌ اختلال‌ شكايت‌ دارند كه‌ پوشيدن‌ لباس‌هاي‌ جنسيت‌ تعيين‌ شده‌ آنها را ناراحت‌ مي‌كند. بنابراين‌، شبيه‌ جنس‌ مقابل‌ لباس‌ مي‌پوشند و در فعاليت‌هاي‌ مرتبط‌ با آن‌ جنس‌ شركت‌ مي‌كنند. اين‌ اختلال‌ در پسربچه‌ها پيش‌ از سن‌ چهارسالگي‌ آغاز مي‌شود. مبدل‌ پوشي‌ هم‌ جزيي‌ از اين‌ اختلال‌ است‌، 75 درصد پسران‌ مبدل‌ پوش‌ اين‌ كار را پيش‌ از چهارسالگي‌ آغاز مي‌كنند. سن‌ شروع‌ اين‌ كار در دختران‌ هم‌ پايين‌ است‌، اما بيشتر آنها تا سن‌ بلوغ‌ رفتار پسرانه‌ را ترك‌ مي‌كنند. تعدادي‌ نيز براي‌ از بين‌ بردن‌ اين‌ رنج‌ دست‌ به‌ عمل‌ تغيير جنسيت‌ مي‌زنند. پوريا 20 سال‌ است‌ كه‌ با روحيه‌ زنانه‌ در بدن‌ يك‌ مرد زندگي‌ مي‌كند. زماني‌ كه‌ او كودكي‌ كم‌ سن‌ و سال‌ بود دوست‌ داشت‌ لباس‌هاي‌ دخترانه‌ بپوشد و از لوازم‌ آرايش‌ استفاده‌ كند، اما زماني‌ كه‌ بزرگ‌ شد شرايط‌ برايش‌ سخت‌تر شد. او مي‌گويد: من‌ دوست‌ داشتم‌ آرايش‌ كنم‌، ولي‌ مجبور بودم‌ اين‌ كار را در خفا و دور از چشم‌ ديگران‌ انجام‌ دهم‌. او اكنون‌ مي‌خواهد جنسيتش‌ را تغيير دهد، البته‌ اگر بتواند هزينه‌ عمل‌ 10 ميليون‌ توماني‌اش‌ را بپردازد. اگر خانوا
ده‌اش‌ از لحاظ‌ مالي‌ او را كمك‌ نكند، قصد دارد يكي‌ از كليه‌هايش‌ را بفروشد.
پوريا مي‌گويد: من‌ با يك‌ كليه‌ هم‌ مي‌توانم‌ زندگي‌ كنم‌، اما در اين‌ شرايط‌ زندگي‌ برايم‌ امكان‌پذير نيست‌. دكتر ميرجلالي‌ يكي‌ از جراحان‌ متخصا تغيير جنسيت‌ در اين‌ باره‌ مي‌گويد: ظرف‌ 12 سال‌ گذشته‌ 320 دوجنسي‌ را در ايران‌ عمل‌ كرده‌ام‌، مشكل‌ اصلي‌ اين‌ افراد بيماريشان‌ نيست‌، بلكه‌ اغلب‌ مردم‌ آنها را درك‌ نمي‌كنند. اسم‌ دوجنسي‌ اغلب‌ براي‌ مردم‌ اينطور تلقي‌ مي‌شود كه‌ هركس‌ انحراف‌ اخلاقي‌ دارد دو جنسي‌ است‌، اما اينطور نيست‌. درست‌ است‌ كه‌ شرايط‌ اجتماع‌ باعث‌ شده‌ برخي‌ از دو جنسي‌ ها براي‌ تامين‌ پول‌ داروها و ويزيت‌ گران‌ دكترهاي‌ متخصا، مجبور به‌ كارهاي‌ خلاف‌ شوند اما بيشتر آنها از اين‌ وضعيت‌ راضي‌ نيستند.
دوجنسي‌ها در واقع‌ 2 نوع‌ هستندأ افرادي‌ كه‌ بخاطر مسائل‌ اجتماعي‌ و رواني‌ به‌ جنس‌ مخالف‌ تمايل‌ پيدا كرده‌اند و دسته‌ دوم‌ افرادي‌ هستند كه‌ به‌ لحاظ‌ فيزيكي‌ هم‌ زن‌ هستند و هم‌ مرد. يعني‌ هم‌ ژن‌ مردانه‌ در بدنشان‌ وجود دارد، هم‌ زنانه‌.
اگر اين‌ بيماري‌ در سنين‌ پايين‌ و كودكي‌ تشخيا داده‌ شود براحتي‌ قابل‌ درمان‌ است‌. شايد با يك‌ عمل‌ ساده‌! اما وقتي‌ افراد بزرگتر مي‌شوند و مثل‌ من‌ در 18 يا 19 سالگي‌ مي‌فهمند كه‌ چه‌ مشكلي‌ دارند، براي‌ درمان‌ بيماري‌ گاهي‌ مجبورند 3 يا 4 عمل‌ در 2 سال‌ انجام‌ دهند و با خوردن‌ قرص‌هاي‌ هورمون‌ به‌ حالت‌ عادي‌ برگردند. اين‌ بخشي‌ از مشكلاتي‌ است‌ كه‌ دوجنسي‌ها دارند.
دكتر عليرضا كاهاني‌ متخصا پزشكي‌ قانوني‌ و رييس‌ روانپزشكان‌ سازمان‌ پزشكي‌ قانوني‌ تهران‌ مي‌گويد: اولين‌ كلماتي‌ كه‌ بعد از تولد نوزاد گفته‌ مي‌شود اين‌ است‌ كه‌ دختر است‌ يا پسر و پاسخي‌ كه‌ داده‌ مي‌شود براساس‌ اندام‌هاي‌ خاص‌ بدن‌ است‌ كه‌ به‌ چشم‌ مي‌آيد بعد از آن‌ سرنوشت‌ نوزاد تقريباص روشن‌ مي‌شود. جالب‌ است‌ كه‌ اجتماع‌ نه‌ فقط‌ آموزش‌هايي‌ خاص‌ براي‌ پسر يا دختر دارد بلكه‌ حتي‌ مشخا مي‌كند هركدام‌ به‌ هنگام‌ تولد چه‌ رنگي‌ بايد بپوشند. اين‌ تفاوت‌ در تمام‌ مراحل‌ رشد دختر و پسر گذاشته‌ مي‌شود تا اينكه‌ به‌ سن‌ بزرگسالي‌ مي‌ رسد و چنانچه‌ نتواند خودش‌ را با چنين‌ خصوصياتي‌ كه‌ براي‌ مرد يا زن‌ بودن‌ در فرهنگ‌ تعريف‌ شده‌ تطبيق‌ بدهد به‌ او مي‌گويند مبتلا به‌ اختلال‌ هويت‌ جنسي‌ شده‌ است‌. احساس‌ هويت‌ جنسي‌ يعني‌ احساس‌ متعلق‌ بودن‌ به‌ يك‌ جنسيت‌ خاص‌.
او مي‌گويد: بايد ميان‌ كساني‌ كه‌ اختلال‌ هويت‌ جنسي‌ دارند با افرادي‌ كه‌ دو جنسي‌ هستند تمايز قايل‌ شد. دوجنسي‌ها اعضاي‌ غيرطبيعي‌ جنسي‌ دارند و در نتيجه‌ تمايز بين‌ دو جنس‌ و تعيين‌ مرد يا زن‌ بودنشان‌ مشكل‌ است‌. در پزشكي‌ قانوني‌ اينها را به‌ صورت‌ اختلال‌ و رشد غدد شناسايي‌ مي‌كنند. در واقع‌ اينها اختلال‌ ناشي‌ از كروموزم‌ دارند، اما در اختلال‌ هويت‌ جنسي‌ افراد تمايل‌ يا اصرار به‌ تعلق‌ داشتن‌ به‌ جنس‌ مخالف‌ دارند كه‌ به‌ دو صورت‌ خود را نشان‌ مي‌دهد يكي‌ كلامي‌ است‌ يعني‌ فرد ابراز مي‌كند كه‌ مي‌خواهد به‌ جنس‌ مخالفت‌ متعلق‌ باشد و غيركلامي‌ به‌ اين‌ معني‌ كه‌ رفتاري‌ انجام‌ مي‌دهد كه‌ شبيه‌ به‌ رفتار جنس‌ مخالف‌ است‌. در كشور ما از سال‌ 66 تا 83، تعداد 470 نفر به‌ سازمان‌ پزشكي‌ قانوني‌ مراجعه‌ كرده‌اند تا با عمل‌ جراحي‌ تغيير جنسيت‌ بدهند كه‌ البته‌ از اين‌ تعداد 200 نفر خواهان‌ تغيير جنسيت‌ از مرد به‌ زن‌ بوده‌اند و 70 نفر زن‌ هم‌ مي‌خواستند مرد شوند كه‌ با عمل‌ جراحي‌ 214 نفر آنها موافقت‌ و با جراحي‌ 11 نفر مخالفت‌ شده‌ است‌ و بقيه‌ هم‌ پيگيري‌ نكرده‌اند. در مراكز استان‌ها هم‌ تعداد كل‌ افرادي‌ كه‌ براي‌ تغيير جنسيت‌ مراجعه‌ كرده‌اند 57 نفر بودند كه‌ 39 نفرشان‌ خواهان‌ تغيير جنسيت‌ از مرد به‌ زن‌ بودند و 22 ن
فر زن‌ هم‌ مي‌خواستند مرد شوند. بطور كلي‌ شيوع‌ اين‌ اختلال‌ يك‌ در 30 هزار نفر در بين‌ مردان‌ و يك‌ در 100 هزار نفر در بين‌ زنان‌ است‌.
ايران‌ يكي‌ از معدود كشورهايي‌ است‌ كه‌ تغيير جنسيت‌ را با توجه‌ به‌ شرايط‌ فرد مجاز دانسته‌ است‌ و دستورالعمل‌هاي‌ لازم‌ نيز درخصوص‌ آن‌ توسط‌ مسوولان‌ صادر شده‌ است‌. مطابق‌ آخرين‌ اطلاعيه‌ ؤبت‌ احوال‌، از اين‌ پس‌ افراد دو جنسيتي‌ كه‌ تغيير جنسيت‌ مي‌دهند، شناسنامه‌ جديد دريافت‌ مي‌كنند. يكي‌ از كارشناسان‌ ؤبت‌ احوال‌ در اين‌ باره‌ مي‌گويد: با توجه‌ به‌ تحقيقات‌ انجام‌ شده‌ در اين‌ خصوص‌ مشخا شده‌ بزرگترين‌ مشكل‌ افرادي‌ كه‌ تغيير جنسيت‌ مي‌دهند اين‌ است‌ كه‌ شناسنامه‌ قبلي‌شان‌، نشان‌ دهنده‌ هويت‌ قبلي‌ آنها است‌. يعني‌ فردي‌ كه‌ جنسيت‌ خود را از مرد به‌ زن‌ تغيير داده‌ در همه‌ جا با نام‌ مرد او را صدا مي‌زنند، بنابراين‌ تصميم‌ گرفته‌ شد، افرادي‌ كه‌ تغيير جنسيت‌ مي‌دهند، با ارايه‌ مدارك‌ پزشكي‌ لازم‌ و شناسنامه‌ قبلي‌ خود شناسنامه‌ جديد براي‌ هويت‌ جديد خود داشته‌ باشند.
هرچند مشكلات‌ قانوني‌ افراد خواهان‌ تغيير جنسيت‌ به‌ لحاظ‌ قانوني‌ و شرعي‌ حل‌ شده‌ است‌، اما هنوز جامعه‌ ظرفيت‌ پذيرش‌ آنها را ندارد و بعضي‌ به‌ چشم‌ يك‌ گناهكار به‌ آنها نگاه‌ مي‌كنند.
يكي‌ از مبتلايان‌ اختلال‌ هويت‌ جنسي‌ كه‌ با عمل‌ جراحي‌ از عالم‌ مردان‌ وارد دنياي‌ زنان‌ شده‌ است‌ مي‌گويد: «ما كار خطايي‌ نكرده‌ايم‌. فقط‌ مشكلي‌ داريم‌ كه‌ بايد براي‌ آن‌ كاري‌ شود. بايد هزينه‌ عمل‌ جراحي‌ كم‌ شود تا خانواده‌ها بتوانند فرزندان‌ دوجنسي‌ خود را از اين‌ مصيبت‌ نجات‌ بدهند. بعضي‌ از ما از شدت‌ فشار جامعه‌ و برخورد مردم‌ به‌ بزهكاري‌ و مصرف‌ مواد مخدر روي‌ مي‌آورند يا خودكشي‌ مي‌كنند. آيا ما يك‌ انسان‌ نيستيم‌? چقدر خوب‌ است‌ همديگر را به‌ جاي‌ طرد، درك‌ كنيم‌. او اقدام‌ ؤبت‌ احوال‌ را مثبت‌ ارزيابي‌ مي‌كند و مي‌گويد: من‌ در شناسنامه‌ قبلي‌ام‌ اسم‌ و عكس‌ مردانه‌ داشتم‌ و مرا با همان‌ اسم‌ صدا مي‌كردند اما حالا در شناسنامه‌ جديدم‌ عكسي‌ با چهره‌ دخترانه‌ام‌ چسبانده‌ شده‌ و اسم‌ دخترانه‌يي‌ هم‌ در آن‌ نوشته‌اند، سعي‌ مي‌كنم‌ با دنياي‌ دخترانه‌ كنار بيايم‌

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 14:49  توسط سایه  |