تبليغاتX
هرگز همیشگی نیست

هرگز همیشگی نیست

از من بهتر هم هست؟

از من بهتر هم هست؟

سالها پیش از خودم پرسیدم : از من بهتر هم هست؟
خیلی ها به من خندیدند ، خیلی ها بر من نامِ مغرور نهادند بعضی ها به من احسنت گفتند و بعضی های دیگر بی تفاوت عبور کردند.
برای من مهم راضی کردن ِ این نفس جستجوگر بود که این معرکه را برپا کرده بود . در کوچه پس کوچه های تَوَهُمِ زندگی از دکان هایی عبور کردم کلون هایی را به صدا درآوردم ، گاه غرور و یأس و عشق دُچار من شدند و گاه خسته از این جستجو بر کنجی آرام خفتم.
تا این که شنیدم آفریننده ای هست که در بساطش همه چیز یافت می شود و همانا اوست که این توهم را آفریده است.
روی به سوی او کردم و یافتم ! فریاد زدم : یافتم ! یافتم ! و به من خندیدند.
سکوت ! سکوت ! تردید ! تردید ! و اینک آرامش از رسیدن به حقیقتی عالی در این لحظه . ساده و در عین حال زیبا!
گفت : در هزارتویی هستم که خروج از آن آگاهی می خواهد . در این هزار تو بهترین و یا بدترینی یافت نخواهم کرد.
به من گفت که ما جزیی از کل هستیم و آمدیم که بگوییم در این رسالتی که عهده دار شدیم بهترین هستیم نه در کل این مسیر!
گفت: هم بهار زیباست و هم زمستان ! هم پاییز زیباست و هم تابستان ! پرسیدم : زیبا یی چیست؟
گفت: خوسحال و عاشقانه نگاه کردنِ به هستی!
" بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری"
"و اینک از این که پاسخی زیبا یافتم بسیار خوشحالم"
امیدوارم خوشحال وعاشقانه نگاه کنید .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 7:51  توسط سایه  | 

خانمي که خاطر خواه شما بشه

خانمي که خاطر خواه شما بشه و واقعاً شما رو دوست داشته باشه اگه از ايل و تبار واتو واتو هاي اصيل باشه دست به اين کارا مي زنه
سعي مي کنه ديدن شما لطمه اي به بقيه کاراش نزنه تا اونجايي که ممکنه به خاطر شما به دليل غيبت سر کلاساش يه درسش حذف بشه
اگه باهاش شوخي هاي بد بد و خودموني کنين همچين ضايعتون مي کنه اما دو دقيقه بعد خودش يه شوخي بدتر مي کنه و شما رو دچار سردرگمي مي کنه و گيجتون مي کنه
پسري که خاطرخواه شماست (آخ کجايي خاطرخواه !) و واقعاً شما را دوست داره، دست به اين کارا مي زنه
سعي مي کنه خيلي از اوقات خودش رو با شما بگذرونه،حتي زماني که فرصتش کم باشه
با شما شوخي مي کنه ، سعي مي کنه با اداي يکسري کلمات ، محبت و دوستي خودش رو نشون بده (مثلا مي گه اگه بد خواه مدخواه داري جون دادا بگوها)، حرفاي زيبا و قشنگ مي زنه
سعي مي کنه روي شما تأثير خوب بگذاره ، هي مي خواد به شما کمک کنه

ادامه مطالب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 7:48  توسط سایه  | 

انسان واقعي

انسان واقعي هميشه غيرقابل پيش‌بيني است‌.
او آزادي است‌.
او فاقد شخصيت است چون هر لحظه‌
مبارزه‌اي نو را آغاز مي‌كند.
هر لحظه در بُعدي نو حركت مي‌كند،
هر لحظه با ديدگاني نو مي‌نگرد.
هر لحظه دوباره و دوباره با ديدي نو پاسخ مي‌دهد.
او هرگز پير نيست‌; او هميشه جوان است‌

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 8:8  توسط سایه  | 

سگانه ها

سگانه ها



--هیچ کس به اندازه سگ ها
هنگام تشنگی
از خوردن آب ،
لذت نمی برد!
این داستان را من خود
چندین بار تجربه کرده ام!!

روحش شاد - یادش گرامی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 8:7  توسط سایه  | 

فرشته بيكار

فرشته بيكار

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 8:7  توسط سایه  | 

به نظاره آسمان رفته بودم ؛

به نظاره آسمان رفته بودم ؛
گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زيبا و خاموش ،
تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .
آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش
که تنها لبخند نوازشی است
که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ،
از راه رسيد و گل های الماس شکفتند
و قنديل زيبای پروين - که هر شب ،
دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد .
و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که
گويي يک راست به ابديت می پيوندد !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 8:6  توسط سایه  | 

تفاوت آقا و خانم ها

تفاوت آقا و خانم ها

آينده:
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مردتا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود

موفقيت:
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.

ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند، ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند

فرزند:
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند

حمام:
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.

خواروبار:
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.

بيرون رفتن:
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاظر است.
وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود

اسامي مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد

بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 8:30  توسط سایه  | 

پیراهن پاره ی شب

پیراهن پاره ی شب


خون مي در رگ هر تاك دويد اي ساقي
آب حسرت ز لب جام چكيد اي ساقي

دست الطاف بلند تو بنازم كه چو سرو
سايه ات بر سر همسايه رسيد اي ساقي

ياد آن شاعر سر سبز سفر كرده به خير
كه بجز داغ دراين باغ نديد اي ساقي

دست تقدير فرو ريخت بهم ور نه كنون
برده بودم به فلك كاخ اميد اي ساقي

چه خيالي ست از اين آمد و رفت اي مردم
چه فتوحي ست در اين گفت و شنيد اي ساقي

در تماشاي تو بوديم كه يك ابر حسود
پرده اي بر رخ مهتاب كشيد اي ساقي

من افتاده ز پاي ستم انداخته را
تو مگر دست بگيري به نبيد اي ساقي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 8:29  توسط سایه  | 

غریبه دلت گرفته میدونم

غریبه دلت گرفته میدونم
همه دنیات یه سرابه
تن تو تشنه تر از خاک کویر
توی سینت پره آهه میدونم...

غریبه ای سوخته خورشید عشق
تار و پود تو گسسته
میون غنچه پاک قلب تو
خنجر رفیق نشسته می دونم...

غریبه به اشک سرخ تو قسم
درد عشق منو تو دردی حقیره
ببین اون کنج خرابه های شهرو
که داره کودکی از سرما میمیره

غریبه اون ور دنیا رو نگاه کن
جنگ و خون ه و نفس مرغی اسیره
میرسه از گرد راه گوله سربی
نه فقط عشق حتی دنیا رو میگیره

غریبه دلت گرفته میدونم
با تو تا غروب غمها میمونم
دیگه بسه نذار از آوارگی ها بخونم

غریبه زندگی سخته , آره سخته
اما خوب باید شکستو دم نزد
باید از زهر صبوری سر کشید
به شراب سرخ کینه لب نزد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 8:28  توسط سایه  | 

خیلی مهم حتما بخونید ( اهدا اعضای بدن)

خانواده حاج علي خودشان مي‌گفتند: قلب حسن، چشم‌هاي حسن، كليه‌هاي حسن، استخوان‌هاي پايش، كبد حسن از سراسر ايران به گرد مزارش مي‌آيند و به واقع چنين بود، همه آنها آمده بودند و كنار مزار جوان خانواده حاج علي به شكر و سپاسگزاري خداوند از وجود چنين بندگان ايثارگري نشسته بودند.

 
بپذيريم كه جسم فاني است و روح باقي .... عضوي را كه همنوع من نياز دارد چرا با خود به گور برم تا بپوسد .... باشد تا خداوندگار نيز از اين حقير راضي گردد ... قطعا با اين كار بيش از ديگران به خودمان كمك كرده ايم..... واقعا در اين دنيا چقدر به ديگران كمك كرده ايم و حال ميخواهيم اين كالبد فاني را هم از آنها دريغ كنيم تا خوراك مور و ملخ شود ؟؟؟؟ و آيا عمل بزرگي را انجام داده ايم اگر چنين كنيم؟؟؟ فراموش نكنيم كه شايد پيش از ديگران خود نيازمند ديگران شويم!!! پس ببخش تا روز نياز به تو ببخشند. به ياد مولايم حسين (ع) كه در كربلا با او چه ها كه نكردند

 

 
قلبم را به تو امانت خواهم داد هرچند در هنگام سپردن به تو خود حضور ندارم مي روم مي روم به دياري كه تو نيز خود را براي رفتن به آنجا آماده كرده اي من نمي ميرم من زنده ام من زنده ام چون تو نفس مي كشي مرگم را جشن مي گيرم فقط و فقط بخاطر روز تولد دوباره تو . . . اي غريبه تولدت مبارك

 

 
 
يه بار تو تلوزيون ديدم يه مادري سرشو گذاشته بود رو سينيه يكي ديگه و صدايه قلب پسرشو ميشنيد.... خيلي قشنگه.انقدر كه ادم حاضره وقتي كه زندهس يكيرو اينطوري به زندگي برگردونه. چه برسه به اينكه مرده باشه.

 

 
 
از ميان چيز هاي بسيار زيبا يي كه خداي مهربان به ما داده و ما قدر انها را شايد ندانيم وهنوز نداشتن ان را باور نداشته باشيم... بگذار نفر بعدي كسي باشد كه در نداشتن ان عمري را درحسرت پشت سر گذارده وهنوز اميد به خدا و شادي را از دست نداده.

 

 
مرگم اگر تولد دیگری باشد، چه باک! چه باک،که قلب من در سینه ی انسانیت می تپد و ریه ام از شمیم زندگی پر و خالی میشود. چه باک اگر در حوالی دنیا قدم نزنم آن زمان که در تو زنده باشم!

 

 
 
خدا خدا خدا ميدونه ما بنده هاش چي كار مي كنيم اهدا عضوم تنها كاري كه مي تونم در برابر اين همه حوبي خدا در حقم انجاو بدم واسه اشرف مخلوقاتش... 

 

 
الهام:
امروز با دستاي خودم فرم كسي رو پر كردم كه تمام زندگيمه ,كسي كه همه ي وجودمه,كسي كه حتي فكر نبودنش نابودم ميكنه,كسي كه مثل بارون,صداقت ابر,عشق اسمون زيباست... دستام ميلرزيد,اشكام بي اراده ميريخت,قدرت اينو نداشتم كه دكمه پذيرفته شدن فرم رو فشار بدم..اما به ناچار اينكارو كردم اونوقت بود كه با تمام وجودم بهش افتخار كردم امير خوبم به همان خدايي كه تو را افريد سوگند كه تا هميشه در سحر عشق تو باقي خواهم ماند....... 

 

يادبودي از هدا :

خداوندا!تو سرچشمه عشقي.ذره اي از عشقي را كه به من دادي شايد با اين عمل به تو بازگردانم. اه كه چه حس غريب اما زيبائست.تصور اينكه با اعضه من تني جون مي گيره بهم نيرو ميده.فقط مي گم كاش به پدر و مادرم خيلي سخت نگذره.كاش يه روزي بشه كه كمكي باشم. با ارزوي شفاي همه بيماران. بدرود .

 ***

استفاده از اعضاى ميّت براى پيوند به بدن شخص ديگر، اگر با اذن ميّت در دوران حياتش و يا   با اذن اولياى او بعد از مردنش باشد و يا نجات جان نفس محترمى‏ وابسته به آن باشد، اشكال ندارد و وصيّت به اين مطالب هم مانعى ندارد، مگر در اعضايى كه برداشتن آنها از بدن ميّت، موجب صدق عنوان مثله باشد و يا عرفاً هتك حرمت ميّت محسوب شود.  منبع

http://www.iran-ehda.com/

شما هم مي‌توانيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 8:14  توسط سایه  | 

آينه

اين بخت آينه است
شريك تنهايي و سر گشتگي
در پسِ نقره ايِ دلباختگي
قسم به شب دو چشم تو
من راز افتادن هيچ ستاره اي را
براي هيچ آينه اي نگشوده ام
اين همه انتظار
و اين همه پنجره
قسم به تمام گريه ها و
لب گزيدن ها
نامت اگر در تنه ي درختي نمانده است
در ذهن آينه اطاق من
موهاي پريشانت جاريست
با دو خطِ خشك
از دو قطره اشگ
قسم به تمام درهاي باز
كه تمام درها را
تو زدي و رفتي
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:35  توسط سایه  | 

بخشنده باش

• ‏مقابل کساني که به کمک تو احتياج دارند،بخشنده باش.

• ‏در ‏مورد نيازهاي شخصي ات صرفه جو و قانع باش.

• ‏آن قدر عاقل باش تا قبول کني که در ‏مورد همه چيز آگاهي نداري.

• ‏آن قدر قوي باش ‏که بتواني با روزگار روبه رو شوي.

• ‏آن قدر ضعيف باش تا قبول کني که نمي تواني همه ‏کارها را به تنهايي انجام دهي

-------------------------

در انتهای هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور می كنم
اين خاك تيره اين زمین
پاپوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده ای مرا ؟

-------------------------------------------------------------------------------------------------

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.گفتي ... ، گفتم... .حالا فكر كردي فرق ما كجا بود؟فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.

 ------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:30  توسط سایه  | 

تلخ ، مثلِ بخار قهوه

تلخ ، مثلِ بخار قهوه

کاش آن روز نبود .
آن روز که رفتي و فقط چند دقيقه بالاپوشت ، بي تو، با من بود .
هر چند که با شتاب رفتي و با خنده ي خواستني ات ، با شتاب برگشتي .
اما همان چند دقيقه .
بي سنگيني ِ نگاه سرزنشگر هر کس و هيچ کس ،
آرام و کشدار و طولاني ،
بوئيدمش .
عميق و عميق .
بوي تو را مي داد . نزديک ِ نزديک .

يادت هست ؟
تو هرگز راز شيطنت ِ سرشار ِ نگاهم را ندانستي .
و شک دار مانده بودي که چه ديده و شنيده ام ،
در همان چند دقيقه که نبودي ،
اما بالاپوش و کوله ات با من مانده بود .
من که هوس ناک ،
در همان چند دقيقه ، عطر تو را هزار بار سرکشيدم ، بي ترديد .
از همان بالا پوشي که تو را هر روز تنگ در آغوش مي کشيد .

همان بالاپوشي که از ميان آن همه پوشيدني ِ رنگ به رنگ ،
رخصتش داده بودي تا نزديک تر از همه تو را در بر بگيرد .
و من عطر ِ بي واسطه ي تو را از او سراغ مي گرفتم .

هنوز عطر تو را دارم ، نه در هزار لاي ِ خاطره ،
که در اولين صفحه تنفس ِ هر روزم .
هنوز عطر تو را نفس مي کشم .
هنوز سينه ام مور مور مي شود از احساس عطر تو در هواي ِ بي خيالي ِ همان چند دقيقه.
تو خيال نبودي و نيستي .

اما کاش آن روز نبود ، و آن روزهاي ديگر .
عذابم نده !
نه طاقتي مانده و نه تحملي .
دل نمي پوسد اما ، تن شايد . همان تني که رايحه تو را در سلول - سلولش حل کرد .
با عطر تو خون در رگم مي چرخد و واي از وقتي به قلبم مي رساندش .
حالا رمز فشرده شدن قلبم را خوب مي دانم . درنگ واهمه انگيزش .
حتي دست دست کردنش را در تپيدن ،
آن گاه که درمانده ، عطر تو را در خود مي چشد و
دست کشيدن از آن را سخت مي بيند .
نمي داند بيچاره که چرخه ي دوباره اش آمدني است .
همان نفس ِ آرام و طولاني که تو را و عطر تو را به من آميخت .
بترس از اين که يک بار ، از دلتنگي قلبم عطر تو را رها نکند و ديگر نتپد .

کاش آن روز نبود ،
تا اين گونه قلبم گاه به گاه فشرده نمي شد .
تا اين گونه تمام رايحه هاي خوش دنيا به مشام ِ من اين گونه تلخ نمي آمد .
تلخ مثل ِ بخار قهوه .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:20  توسط سایه  | 

تو تنها مونس

باران
گوش كن
تو تنها مونس من درين شبهاى بهارى

رعد
تو فرياد من درين لحظه هايى
بلند تر شو
تا دلم آرام گيرد

پاييز كجاست؟!
تا همه رنگ مرا ببينند: زرد و غمناك

ابرها
هيچگاه نرويد با باد
شما چشمهاى منيد

بهار است
من گلى پژمرده در آنم

بيا تا رنگم سبز و بهارى شود
تو تنها
تولدى براى زمين من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:19  توسط سایه  | 

عشق طرح ساده لبخند ماست

عشق طرح ساده لبخند ماست
معنی لبخند ما پيوند ماست
عشق را با دست های مهربان
هر که قسمت می کند مانند ماست
عشق يعنی اينکه ما باور کنيم
يک دل ديگر ارادتمندماست
دوستی همسايه نزديک ما
مهربانی نيز خويشاوند ماست
شرح مبسوط زيان و سود عشق
چشم غمگين و دل خرسند ماست
گرچه ما خود را نصيحت می کنيم
عشق اما بی خيال پند ماست
دست خوبت را به دست من بده
دستهای ما پل پيوند ماست
در همه قاموسهای معتبر
عشق تنها واژه پيوند ماست
کيست عريان تر زما در متن عشق
ارتفاعات غزل الوند ماست

سهيل محمودی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:17  توسط سایه  | 

‏هفت نصيحت از مولانا

‏هفت نصيحت از مولانا

• ‏گشاده دست باش
• ‏جاري ‏باش
• ‏ كمك كن (مثل رود)
• ‏ باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
• ‏اگركسي اشتباه كردآن ‏را بپوشان (مثل شب)
• ‏وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
• ‏متواضع باش و كبر نداشته ‏باش (مثل خاك)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:16  توسط سایه  | 

مثلث عشق

مثلث عشق

تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:
تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.
صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟
هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.
اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:
تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.
تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.
صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.
صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.
هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.
تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.
هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:7  توسط سایه  | 

سفر

سفر

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود
برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رها برگردي
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:6  توسط سایه  | 

آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟

آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟
بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد ،
بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ...
ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت .
می گویند :" خواستن توانستن است" ...
می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟
نخواهد برخیزد و بایستد؟
همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم،
باز هم می گویم: "من از سلاله ی درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند ...پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."
من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!!
من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری میسازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم ...
حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ... پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم .
...معجزه یعنی من ، یعنی تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن !
آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟
زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟
در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده
باور معجزه جاریست ، مگر شک داری ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:57  توسط سایه  | 

سرو

سرو

سروی سرد در بادی سردتر می لرزید.بارانی سردتر بر او بارید.خورشید فردا سرو را سرد دید.پس او را گرمید .تا جایی که خاکش خشکید.از آن سو سرو پاییز را با زردی دوستانش دید.اما هنوز سبز بود. زمستان آن سال هم تنه ی سردِ خشکِ سرو را یخ بست.تنه ی سرو از سردی ترک برداشت اما باز هم سبز بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:42  توسط سایه  | 

گشاده دست باش،

• گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
• اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)
• وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
• بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
• اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

 ----------------------------------------------------------------

خدایا چه غریب است درد بی کسی
و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی
و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم
و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است
تنهایی و بی کسی ام را دیده ای ,دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است .خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم
صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم . خسته شده ام
خسته خسته

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بادا که در زمان تاریکی و تباهی شمع و چراغ باشیم .....

صعود زیباست حتی بسوی قله ای اتشفشانی وسقوط نفرت زاست<<حتی درون دره ای سر سبز ..>>

فرهاد نقش خود بر کوه کند شیرین بهانه بود..............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:41  توسط سایه  | 

داستان واقعی

با سلام به همه دوستان در اين سايت
نمي دونم از كجا شروع كنم ولي بهتره بگم هميشه به حرفهاي پدر و مادر تان گوش كنيد چون بد ما رو نمي خوان( اين نصيحت نيست حرف دوستانه است )
فكر نمي كنم تا حالا اين داستان براي شماها رخ داده باشه ولي.........
سال 77 بود من هم 19 سال داشتم تا حالا با هيچ پسري آشنا نشده بودم و خيلي خجالت مي كشيدم اگر هم كسي بهم پيشنهاد مي داد آنقدر سرخ و سفيد مي شدم كه مي فهميد تازه كارم و ولم مي كرد . سال 76 ديپلم گرفته بودم و دنبال كنكور نبودم با اينكه درسم خوب بود.
خلاصه 2 سال بود با دختر خالم كوهنوردي مي كرديم ( جمعه ها) و همه جا مي رفتيم البته حرفهاي نه اينكه 10 صبح بريمو 11:30 برگرديم . 4 صبح مي رفتيم و 4 بعد از ظهر 4 دستو پا از پله هاي خونه بالا مي رفتيم. اون زمان تب تايتانيك گل كرده بود منم كه عاشقه انگليسي حرف زدن و شعر خوندن بودم. يك روز تو تخته سنگهاي كلك چال ، يك روز گرم تابستان داشتيم مي خونديمو مي رفتيم. از گرما روسريمو در آوردم . موهاي بسيار بلند مشكي تا كمر. نمي دونم از لابه لاي تخته سنگها چطور پيداش شد و با لهجه گفت : دانشجو هستيد ؟ ما هم گفتيم آره .صورت سبزه با چشمهايي مثل چشمهاي من دورنگ سبز و عسلي ( نخنديد) قد كوتاه . با هم ، هم صحبت شديم، البته دختر خالم هم از اون خوشش اومد ولي سنشون بهم نمي خورد . بالاخره با هم دوست شديم و گفت كه هنديه.
هر هفته با هم و 7 يا 8 پسر و دختر هندي و ايراني كوه مي رفتيم. يك روز رفتيم خونشون كه در يكي از باغهاي الهيه بود اونجا با يك دوست ديگش آشنا شديم كه خيلي با مزه بود و به ما گفت اگه من افغاني باشم ناراحت نمي شيد ما هم گفتيم نه چرا بشيم. بله كاشف به عمل اومده كه همه دوستان ما افغاني هستند غير از همون كه گفته افغانيه. البته نمي خوام به همسايه افغاني توهين شه ولي تا اون موقع من افغاني با كلاس تحصيل كرده پولدار نديده بودم و از آنجا بود كه من و دختر خاله ديگه افعاني دوست شديمو آهنگ افغاني گوش مي داديم. باباي من هم كه خيلي تيز بود از اين موضوع با خبر شد و اوايل هيچي نگفت. تا اينكه 7 يا 8 ماه گذشت . و همه فهميدن كه عشق من افغاني و مخالفتها شروع شد و كوه رفتن تعطيل. آنقدر عاشق شده بودم كه هيچي و هيچ كس برام مهم نبود. حتي اسممون رو كلاس كامپيوتر نوشته بوديمو و من نادان، شبها ساعت 2 از خونه با هزار بدبختي مي رفتم خونشون كه فقط با اون باشم و صبح مي رفتيم كلاس. واي يك شب آژانس گير نياوردم و پياده رفتم دم آژانس و بسته بود. ناگهان يك ماشين توش دو تا پسر بودن اومدن و گفتن كمك مي خواي حالا ساعت 3 نصف شب منم گفتم آره و سوار شدم و منو رسوندن فكر كنيد چقدر من بي كله بودم و خدا رو شكر كردم كه منو ندزديدن. باز هم خودمو به اون رسوندم. حتي يك شب تو چايي مامان و بابام قرص خواب ريختم كه شب بيدار نشن و من بتونم برم اونجا.
اميدوارم خسته نشده باشيد و نگيد عجب دختر .......... بودي.
خلاصه يكسال گذشت و من هر روز عاشق تر و اون هميشه مي گفت ما هيچ جور نمي تونيم با هم ازدواج كنيم چون هيچي مون به هم نمي خوره. تو بايد با پدرو مادر من و 8 يا 9 بچه ديگر زندگي كني درس نمي توني بخوني و خيلي چيزاي ديگه كه هيچكدومشون رو من تو خانواده اونا نديده بودم. ولي ول نمي كردم . اومدن خواستگاري با چه جنجالي .با بابام و خانواده ام همين چيزا گفتن. بابام كه از اول هم مخالف دوستي بود چه برسه ازدواج اين حرفهارو شنيد جبهش بيشتر شد ديگه نه ميذاشت از خونه برم بيرون نه كلاس نه دوستامو ببينم و از سر كارم هم درآوردم . من هر روز گريه مي كردم . واي چه احمق بودم اون روزا چقدر جلوي پدرم ايستادم حتي يكبار گفت مامور مي برم در خونشون من هم گفتم مگه از رو نعش من رد شي. خداي من عشق تا چه حد كه آدم همه را فراموش كنه. محروم از ارث از همه چي. تنها پل ارتباطي من دختر خالم بود كه خبر به من مي داد و با اونها در ارتباط بود . بعد از گذشت مدتي ن بهم زنگ زد و گفت من و خانوادم داريم مي ريم انگليس ولي صبر كن برمي گردم و اگه بابات بدو.نه انگليس مي خوايم عروسي كنيم مي زاره. اون رفت و من موندم با خاطراتش بابام هم خيالش راحت شد كه اون رفته و زندگيم به حالت اول برگشت . هر هفته با اون تماس داشتم . با دوستاش تو ايران هم همينطور. كم كم رابطمون كم شد و اون فقط با دختر خالم در ارتباط بود . حتي به اون پيشنهاد دوستي داده بود و اون به شوخي گرفته بود. چه دردسرتون بدم . بعد از چند ماه اومد ايران همون كسي كه براي من و دخترخالم خدا بود كاملا عوض شده بود ديگه از خدا و پيغمبرش خبري نبود و خيلي بد شده بود چرت و پرت مي گفت و خيلي حرفهاي نا مربوط حتي يكبار مي خواسته كه به دختر خالم تجاوز بكنه كه اون با هزار بدبختي بيرونش مي كنه و بعد از اون هم هزاران هزار مزاحمت ديگر.و حتي گفته بود خوب سر كارتون گذاشتم و استفاده كردم. حالا من مونده بودم با جوابي براي پدرم آبروي رفته در خانواده و دل سوخته كه 2 سال انتظار و ناراحتي همه از بين رفت و معلوم شد به هيچ كس نبايد اعتماد كرد. با اين كه اون دوست ايرانيش هميشه بهم مي گفت به ايراني اعتماد كردن مشكله چه برسه به يك....... . ولي خوب فقط از اون تجربه كسب كردم وبراي فراموش كردنش درس خوندم رفتم دانشگاه و از اون به بعد خيلي مراقب بودم و تا حالا هم سرم كلا نرفته . الان هم با يكي كه خيلي دوستش دارم عقد كردم ولي باز هم مراقبم و حرف پدرمو گوش مي كنم كه هنوزم مي گه اگه من اونروز جلوي تو رو نگرفته بودم تو خودتو نابود مي كردي
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:35  توسط سایه  | 

اگر باید بگریید،

.استاد می گوید: اگر باید بگریید، همچون کودکان بگریید
زمانی کودک بودید، و یکی از نخستین چیزهایی که از زندگی آموختید، گریستن بود، چون گریستن بخشی از زندگی است. هرگز از یاد مبرید که آزادید، ونشان دادن احساساتتان شرم آور نیست
فریاد بزنید، با صدای بلند هق هق کنید، هر چه قدر که مایلید، سر و صدا کنید.چون کودکان این گونه می گریند، و آنان سریعترین راه آرامش بخشیدن به قلبشان را می شناسند
هرگز متوجه شده اید که کودکان چه طور از گریستن دست می کشند؟ از گریستن دست می کشند، چون چیزی حواسشان را منحرف می کند.چیزی آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا می خواند
.کودکان خیلی سریع دست از گریه می کشند
.و برای شما نیز این گونه خواهد بود. تنها اگر همچون کودکان بگریید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:23  توسط سایه  | 

فقط یک گام دیگر


فقط یک گام دیگر

فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار
كمي آهسته تر شايد...نه محكم تر قدم بگذار

به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو
بيا اي جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار

خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقة گندم
نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار

نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم
مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار

خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي
چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟

خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها
.فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:22  توسط سایه  | 

رهايي

رهايي

رهايي چنان زيباست كه تمامي پديده ها و مناظر اطرافت بسان زيباترين اثر هنري خلقت, نمايان ميشوند
رهايي چنان سبك است كه حتي وزن خود را بسان باري بر دوش حس نخواهي كرد,چه رسد به تعلقات و آرزوهاي الگو گرفته از يكديگر .
رهايي چنان لطيف است كه سايش مولكولهاي هوا را با پوست صورت خود, همچون هديه اي از طرف پروردگار مي ستائي.
رهايي چنان در لحظه حضور دارد كه مسئوليت تك تك لحظات عمر را بر عهده مي گيري.
رهايي چنان شاداب است كه بسان كودكي در مرغزاري وحشي.
رهايي چنان غريب است كه جز به تنهايي خود تكيه نتوان زد.
رهايي چنان عميق است كه حضور خود را تا دروني ترين لايه هاي وجودت حس مي كني.
رهايي چنان ايستاست كه قدرتمندترين نيروهاي منفي ياراي به لرزه درآوردن آنرا هم ندارند.
رهايي چنان خنثي است كه تمامي مصيبتها و موفقيتها را يكسان پاسخ مي گويي.
رهايي چنان رهاست كه خود را قلب و مركز هستي مي داني.
رهايي چنان صفاست كه سفره خود را براي تمامي خلايق مي گشايي.
رهايي چنان وفاست كه نيت خيرت را براي دشمن نيز مي فرستي
رهايي چنان فناست كه جز او را حس نخواهي كرد
رهايي چنان بقاست كه راز جاودانگي خود را در ابديت فاش مي كني.
رهايي چنان لقاست كه در خود وحدتي با ديگران دارد.
رهايي چنان كفاست كه بي نيازي خود را به حاكميت بر كائنات نمي بخشي.
رهايي چنان بلاست! كه فرقي در ميان هست و نيستش نيست.
رهايي چنان سخاست كه ميزاني براي خادمي درگه او نيست.
رهايي چنان عزيز است كه جز او پدري نيست
رهايي چنان دغل است كه مجنون را بر عاقل مي پسندي
رهايي چنان خالص است كه هم درون و هم برون يكجاست.
رهايي چنان فريب است كه فرقي در بود و نبود آن نيست.
رهايي چنان زلال است كه بسان تشنه اي بر جوي, حسرت سيراب شدن باقيست.
رهايي چنان فقير است كه جز روحي, نمانده هيچ باقي!
رهايي چنان فهيم است كه هيچ تنشي را بر تعادل برنمي گزيني.
رهايي چنان دور است كه مفهوم خود را تا بي نهايتش خواهي يافت.
رهايي چنان نزديك است كه گويي هيچگاه دور نبوده.
رهايي چنان سهيم است كه تمام كائنات را از آن خود مي داني.
رهايي چنان غايب است كه با او نيز تنها خواهي بود.
رهايي چنان عاشق است كه هستي را در تماميت خود دوست مي داري.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:19  توسط سایه  | 

زندگي

سعي نكن زندگي را درك كني .آن را زندگي كن ! سعي نكن عشق را درك كني .به درون عشق قدم بگذار . آنگاه در خواهي يافت ...و آن دريافت از تجربه كردن تو نشات خواهد گرفت . آن شناخت هرگز اين راز را از ميان برنخواهد داشت، اينكه هر
چه بيشتر بداني ،بيشتر در مي يابي كه چيزهاي بسياري براي شناختن باقي است
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:19  توسط سایه  | 

آيا ميدانستيد

Did you know ?

heart, are real weak and most susceptible?
آيا ميدانستيد آنهايی که از نظر احساسی بسيار قوی به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند


Did you know that those who spend their time protecting others are the ones that really need someone to protect them?
آيا ميدانستيد که آنهايی که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسی برای مراقبت نياز دارند


Did you know that the three most difficult things to say are:

I love you, Sorry and help me
آيا ميدانستيد که سه جمله ای که بيان آنها از همه جملات سخت تر است
دوستت دارم متاسفم و به من کمک کن
ميباشد

Did you know that those who dress in red are more confident in themselves?
آيا ميدانستيد که کسانی که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتری نسبت به خود بر خوردارند

Did you know that those who dress in yellow are those that enjoy their beauty?
آيا ميدانستيدکه کسانی که زرد ميپوشند از زيبايی خود لذت ميبرند

Did you know that those who dress in black, are those who want to be unnoticed and need your help and understanding?
و آیا ميدانستيد که کسانی که لباس مشکی به تن ميکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند

Did you know that when you help someone, the help is returned in two folds?
آيا ميدانستيد که زمانی که به کسی کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوی شما بر ميگردد

Did you know that it's easier to say what you feel in writing than saying it to someone in the face? But did you know that it has more value when you say it to their face?
و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است

Did you know that if you ask for something in faith, your wishes are granted?
آيا ميدانستيد که اگر چيزی رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد

Did you know that you can make your dreams come true, like falling in love, becoming rich, staying healthy, if you ask for it by faith, and if you really knew, you'd be surprised by what you could do.
آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد

But don't believe everything I tell you, until you try it for yourself, if you know someone that is in need of something that I mentioned, and you know that you can help, you'll see that it will be returned in two-fold.
اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسی نياز به چيزی دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوبار به سوی شما باز خواهد گشت

Today, the ball of FRIENDSHIP is in your court, send this to those who truly are your friends (including me if I am one). Also, do not feel bad if no one sends this back to you in the end, you'll find out that you'll get to keep the ball for other people want more ..
امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان شما هستند بفرستيد (مانند من اگر يکی از آنها ميباشم) همچنين ناراحت نشويد اگر کسی آن رابرای شما بازپس نفرستاد شما خواهيد فهميد که بايد اين توپ را برای کسانی که به آن نياز بيشتری دارند نگهداری کنيد

درسته اين کاريه که شما بايد انجام بديد Ok, this is what you have to do...:

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:3  توسط سایه  | 

سپاس خدای

سپاس خدای را که از کارهای پنهانی با خبر است و نشانه های آشکار اثبات وجود او می کنند. با چشم بینا دیدنش ممکن نیست؛ نه اینکه اگر کسی او را ندید انکارش می کند و نه اینکه دل کسی که او را شناخت با چشم سر می تواند او را ببیند.
در برتری از همه برتر است و هیچ چیز برتر از او نمی باشد و در نزدیک بودن چنان نزدیک است که چیزی از او نزدیک تر نیست.
نه بلندی مرتبه اش سبب دوری از آفریده هایش شده و نه نزدیکی او آفرده هایش را در مقام و منزلت با او برابر ساخته است.
عقل ها را بر چگونگی صفات خویش آگاه نساخته، ولی در حد واجب و ظرفیت وجود اشخاص، حجاب ها را برای شناخت خود برداشته است.
اوست که نشانه های جهان آفرینش بر او گواهند و دل منکر حضرت او بر وجود او اعتراف می کند.
و خداند منزه است از گفتار آنهایی که او را به خلق تشبیه می کنند و یا انکارش می نمایند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:1  توسط سایه  | 

دعاي مادر ترزا

دعاي مادر ترزا

خداوندا! مرا شايسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا در فقر و گرسنگي به دنيا مي آيند و ميميرند ؛ خدمت كنم

خدايا! امروز با دستهاي ما روزي عشق ،‌آرامش و سرور به آنها ببخش

خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛‌
تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم
آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم
آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم
آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم
آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم
آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم
و آنجا كه اندوه است ، شادي منتشر كنم

خدايا! مرا موهبت آن عطا كنم تا به جاي آسودن به ديگران آسايش بخشم.
و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم
و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم
زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد
با بخشايش است كه بخشوده مي شويم
و با مردن است كه زندگي ابدي ميابيم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:0  توسط سایه  | 

مرگ

مرگ

آدم خيلی حقيره بازيچه تقدير، گل بين دومرگ، مرگی که ناگزير
حتی خود تولد آغاز راه مرگ، حديث عمر وآدم حديث باد وبرگ
آغاز يک سفر بود وقتی نفس کشيديم با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دويديم
تو اين قمار کوتاه نبرد هستی را باختيم ،تا خنده را ببينيم از گريه آينه ساختيم
آدم خيلی حقير بازيچه تقدير، گل بين دومرگ، مرگی که ناگزير
فرصت همين امروزبرای عاشق بودن، فردا می پرسيم از هم غريبه ای يا دشمن
ایآشنای امروز عشق منو باور کن فردا غريبه هستيم، امروز باور کن
تولد هر قصه يه جاده کوتاه، اول و آخر مرگ، بودن ميون راه
اگرچه عاجزانه تسليم سرنوشتيم با هم بيا بميريم، شايد يه روز برگشتيم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:47  توسط سایه  | 

الهی

الهی دانايي ده که در راه نيافتيم بينايي ده که در چاه نيافتيم بگشاي دری که در گشا ينده تويي بنمايي دری که رهنماينده تويي من دست به هيچ دستگيری ندهم که ايشان همه فاني اند و پاينده تويي الهي مُکش اين چراغ افروخته را و مران اين بنده نو آموخته را و مدر اين پرده دوخته را از نفس بدم رهايي ده يارب از قيد خودم رهايي ده يارب بيگانه زآشنا و خويشم گردان يعنی به خود آشنايي ده يارب خداوندا ، خداوندا قسم بر اخترانت به حق حرمت پيغمبرانت به راز غنچه نشکفته در باغ به درد لاله بنشسته با داد به پاکی زلال چشمساران به عمر کوته يک قطره باران به صيدي مانده ره در کمينی جدال سرنوشتی با اسيری به عشقي بی مراد و بی سرانجام به خون آغشته گان دشت بی نام خداوندا قسم بر پاکبازان بلند آوازگان و سرفرازان مرا زين خود پرستی ها رها کن ، مرا زين خود پرستی ها رها کن چنان انديشه ای بر من عطا کن که تقديری که از آن ناگزيرم توانم جبر و قهرش را پذيرم و يا عزمی چنان پيگير بخشم که نا تقدير را تغيير بخشم توانايي ده ای بانی تقدير ، توانايي ده ای بانی تقدير که بشناسم زهم تقدير و تدبير
داريوش اقبالی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:40  توسط سایه  | 

نكات همسريابي اينترنتي

نكات همسريابي اينترنتي
 
Image hosting by TinyPic      Image hosting by TinyPic  
 
 
در اين مقاله 6 نكته اساسي در رابطه با همسرگزيني  اينترنتي را بيان مي كنم. البته اين نكات بيشتر بـراي پسران صدق ميـكند ولـي بـد نيست دختر خانم ها نيز  تا حدي با اين "نبايد ها" آشنا شوند.
درآينده سعي خواهدشد مقالاتي را در رابطه بامحتواي ايميل هاي ارسالي و نحوه پاسخگويي  به ايميل هاي  طرف مقابل و همچنين نكاتـي درمـورد رد و بدل PM ها براي رسيدن به موفقيت در انتخاب همسر، بـه رشـتـه تحرير درآوريم.
 
1- هنگام مذاكره از طريق ايميل، زندگي نامه خود را بيان نكنيد
هيچ چيزي مانند يك مرد حراف باعث خستگي يك زن نميشود. اگر باور نميكنيـد، دفـعـه بـعـدي كـه در حـال  گفتگو بــا طــرف مـقابـل هـستـيـد، يـك ايميل تك صفحه اي در مورد تفريحات آخر هفته خود،  ارسال نموده و ببينيد او چه واكنشي نشان مي دهد.
از هر 10 نفر 9 نفرشان حتي جواب شما را هم نخواهند داد.او خيلي راحت ايميل شما را پاك كرده و به سراغ نفر بعدي خواهد رفت.
اما چرا؟
اولا" هميشه مردان پرچانه از نظر زنان افرادي نيازمند محسوب مي گردند و اغلب زنان تمايل دارند طرف مقابل خود را به مبارزه بطلبند و با او رقابـت كنـنـد در حـالـيـكه مـردان نيازمند، روحيه مبارزه طلبي ندارند.
ثانيا"، رك و پـوسـت كنـده بـگويـيـم، زنـان دوسـت دارند خودشان سكان حرف زدن را در دست بگيرند و از شما مي خواهند كه فقط گوش دهيد.
راه حل: هـمه ايميل هايتان را خلاصه جواب دهيد ( بيشتر از 3 جمله نشود). دو جمله اول را به پاسخ گويي سـؤال ( يا سؤالات) احتـمالي او، و جمله آخر را به طرح پرسشي از او  اختصاص دهيد.
بخاطر داشته باشيد: سؤالات باعث تداوم "گفـتـگو" مي گـردند و بـه طـرف مـقـابـل ايـن احساس دست خواهد داد  كه شما فردي متفكر و علاقه مند هستيد.
 
2- در مورد مسائل غیر اخلاقی صحبت نكنيد
بسياري از زنان تصور ميكنند كه مردان به چيزي جز مسائل غیر اخلاقی فكر نميكنند. اگر چه ممكن است اين گفته تا حدي صحيح به نظر برسد، اما با صحبت نكردن و اشـاره نـنـمـودن به مسائل اینچنینی در طي مسير انتخاب همسر موفقتر خواهيد بود.
پيش كشيـدن این صـحبـتـها، بـخصوص هنگامي كه او را نمي شناسيد، باعث دلخوري و رنجيدن فرد خواهد شد.
راه حل: از اين كار پرهيز كنيد.
اگر زني در ايميل ها يا PM هايش در لفافه و بطور ضمـني بـه برخـي از این مسـائل اشاره كرد، اين مي تواند يك چراغ سبز براي شما باشد اما پيشنهاد مي كنـيم از حد و مرز ادب تجاوز نكرده و مراقب تعبير و تفسيرتان باشيد.
 
3- دروغ نگوييد
اين يك واقعيت روشن اسـت كه درصـد زيادي از مردان و زنان هنگاميكه از طريق اينترنت به همسر گزيني مي پردازند، واقـعيـت را در مـورد مسائل گوناگون خود  از قبيل وضعيت تاهل، درآمد، تحصيلات و شغلشان بيان نمي كنند.
مطمئن باشيد كه اين دروغها دير يا زود برايتان دچار مشكـل خـواهند نمود. اگر فردي را يافته ايد كه واقعا" به او علاقه منديد، و اگر به او دروغ گـفـته ايد، بـهتر است قبل از اينكه متوجه ريا كاري شما گردد، خودتان  واقيعت را بيان نماييد.
راه حل: اگر درآمدتان پايين است و يـا شـغل آنچناني نداريد، روي محاسن و قابليتهاي ديگر خود تمركز نماييد.
هرگز براي تحت تاثير قراردادن كسي به او دروغ نگوييد. هيچگاه.
 
4- در ارسال ايميل و PM زياده روي نكنيد
اين عمل نيز شما را نيازمند جلوه خواهد داد.
ارسال سه يا چهار ايميل يا PM باعث ميشود كه طرف مقابل احساس كند شما خيلي به او محتاج هستيد.
البته چنانچه گفتگوي شما از طريق ايميل يا PM بسرعت در حال گسترش بوده و باعث ايجاد انگيزه و علاقه در طرفين مي شود، سعي كنيد اين محاوره ها را دقيق و حساب شده ادامه دهيد. به عبارت ديگر جا نزنيد.
اما اگر در مراحل ابتدايي آشنايي قرار داريد، پيشنهاد مي كنيم كه فعل و انفعالات خود را به حداقل برسانيد.
راه حل:  بـايـد بـا دسـيـپلين بـاشـيد، الـبته اگر به او علاقه زيادي داشته باشيد، كمي مشكل به نظر ميرسد. در روز بيـشتر از دو ايـميـل ارسال نكنيد و حداكثر پانزده دقيقه در طول روز چت كنيد. اگر مكالمه شما از اين حد گذشت، عذر خواهي نمـوده و به گفتگـو  خاتمه دهيد. بگوييد كـه چـيـزهـايـي داريـد كه بـايـد از آنـها مـراقبت كنيد- و  وارد جزئيات نشويد.
به اين وسيله فردي مرمـوز بـاقي خـواهيـد مـاند. ايـن همان چيزي است كه باعث جذب طرف مقابل ميشود.
 
5- از اين شاخه به آن شاخه نپريد
يكي از مسائل خوب همسرگزيني اينـتـرنتي مكاتبه با افراد متعدد و شخصيتهاي گوناگون است.
وقتي شما اعلام ميكنيد كه به دنبال همسر ميگرديد و براي خود يك پروفايل ايجاد مي نـمـاييد، ممكن است با موجي از ايمـيـل ها و درخـواسـتـها مـواجـه گـرديد. يــك پروفايل شخصي كارآمد كه باعث توليد پاسخـهاي زيـاد ميگردد ممكن است نتيجه عكس بدنبال داشته باشد.
براي مثال در ماه گذشته، 56 نفر به پروفايل من جواب دادند كه ايميل زدن به همه آنها كار بسيار وقت گير و دشواري بود.
اگر بخواهيد به تك تك افرادي كه به پروفايل شما جواب داده اند ايميل بزنيد،اين كار تمام وقت شما را در طول روز خواهد گرفت. به علاوه ممكن است فراموش كنيد كـه بـه كـي، چه گفتيد و  سر در گم شويد و يك سؤال را چهار يا پنج بار از شخصي بپرسيد.
راه حل:با اينكه در بخشهاي قبل از شما خواستيم كه دسيپلين داشته باشيد، ممكن است ايـن تـوانـايي را در خـودتان نبينيد كه بخواهيد به تك تك ايميل ها پاسخ دهيد. در واقع پيشنهاد ميكنيم كه به همه درخواست ها ترتيب اثر ندهيد.
در عوض به افرادي پاسخ دهيد كه بيشتر تمايل به پيگيري و دنبال كردن آنها داريد و اگر اين باعث موفقيت شما نگرديد، مي توانيد به عقب بازگشته و  كساني كـه بي جواب گذاشته ايد را مورد تجديد نظر قرار دهيد.
 
6- خود را زياد مشتاق نشان ندهيد
هيچگاه بسرعت از او درخواست ملاقات حضوري نكنيد. زمان ديدار بايد حداقل يك هفته پس از آشنايي اوليه باشد.
اگر فوري از او بخواهيد كه همديگر را ملاقات كنيد،اگر آمادگي نداشته باشد، از دستتان خواهد رفت.
درصورت صبر كردن يـكي از پـرسـشهايي كه در ذهن او خطـور خـواهـد كــرد ايــن اسـت كـه اين پسر چرا نميخواهد مرا ببيند؟
چنانچه خود را عـلاقه مـند و مشتـاق نـشـان نـدهيـد، طـرف مقابل بيشتر مجذوب شما خواهد شد.
در خاتمه پيشنهاد مي كنيم تا زماني كه همديگر را خوب نشناخته ايد از دادن اطلاعات شخصي مانند شماره تـلـفن و آدرس خـودداري نـمايـيد. مراقب افراد سوء استفاده گر و نادرست باشيد و به هر كس اعتماد نكنيد.
اكنون مي توانيد بخت خود را در پيشرفته ترين سيستم همسريابي ايراني بيازمائيد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:32  توسط سایه  | 

سال نو

سال نو

سالی دگر گذشت
آمد بهار دیگر و امید دیگری
پارینه با هزار امید و هزار عشق
چون سالهای پیش فراموش می شود
وان شعله های سرکش و لرزان اشتیاق
خاموش می شود
در حیرت از گذشت زمان
با دلی پریش
جویم به راه خویش
امید نهفته ای
وز داستان زندگی و عشق و آرزو
دارم درون سینه
کلام نگفته ای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:50  توسط سایه  | 

آخر الزمان در دين يهود

آخر الزمان در دين يهود

دوران پیش از اسارت: قصه آخرالزمان، به معني پايان دوران
جهان و پيوستن آن به قيامت كبرا، در بين قوم يهود از سده‌هاي دوم وسوم ق.م پيدا شده است. پيش از اين زمان بني‌اسرائيل كه خود را قوم برگزيده خداوند مي‌دانست، در انتظار دوراني بود كه در آن وعده الهي تحقق يابد و خدا قوم برگزيده­اش را در سرزمين موعود مستقر و دشمنان را نابود كند و عدل و احسان خود را بر سراسر جهان بگستراند. در دوره‌هاي بعد از حكومت داود و سليمان كه اين قوم از لحاظ اجتماعي دچار پريشاني و تفرقه و از لحاظ ديني و اخلاقي، گرفتار فساد و انحطاط شد و گرايش به شرك در ميان آنان شدت گرفت، آرزوی آنان، بازگشت قدرت و وحدت و خلوص دوران گذشته بود و منتظر زماني بودند كه خداوند بار ديگر پيشوايي هم­چون موسي و يوشع و داود و سليمان ، برای آنان فرستد تا بدكاران و مفسدان را كيفر دهد و قوم را از تيره­بختي و خواري نجات بخشد.
در اين كتاب‌ها كه به دوران پيش از اسارت تعلق دارند، «روز خداوند» پايان جهان نيست و سخني از آخرالزمان و پاداش و كيفر اخروي به ميان نيامده. آنان بر این باورند، قهر و غضب الهي و «روز خداوند» در همين جهان است و عاصيان بني‌اسرائيل و دشمنان آن قوم را در برمي‌گيرد و پادشاهي كه ظهور خواهد كرد، عدل و اراده خدا را با حفظ مصالح قوم يهود، برپا خواهد ساخت و عهدي را كه در طور سينا بسته شده بود، دوباره تجديد خواهد كرد.

دوران بعد از اسارت: نبوكد نصر، پادشاه بابل (605-562 ق.م)
چند بار بر اورشليم حمله‌ کرد و شهر را غارت و معبدی را كه از زمان سليمان، مركز حيات ديني و اجتماعي بني‌اسرائيل بود، ويران كرد و قوم بنی­اسرائیل را اسير كرد و به بابل برد. اين دوران تا سال 539 ق.م كه كورش هخامنشي بابل را فتح كرد، ادامه داشت. در اين سال كورش بني­اسرائيل را به اورشليم بازگرداند و فرمان داد تا شهر را مرمت و معبد را دوباره بنا كنند. در دوران هخامنشيان و تحت حمايت آنان، اورشليم آباد گشت و در زمان نحميا (سده 5 ق.م) به دور شهر حصاري محكم كشيده شد.
در كتاب‌هاي اين دوره، نظیر كتاب حزقيال نبي و بخش‌هايي از كتاب اشعيا كه به «اشعيای دوم» و «اشعيای سوم» معروف است، كتاب زكريا، حزقيال، دانيال و چند كتاب ديگر، بلاهايي را كه بابليان بر سر بني‌اسرائيل آوردند و خواري و ذلتي كه در دوران اسارت تحمل كردند، همگي كيفر الهي و عاقبت گناهان آنان به شمار آورده­اند. آرزوی آنان بازگشت به اورشليم و تجديد بناي معبد و ظهورفرمان­روايي از نسل داوود و تحقق وعده خداوند در سرزمين موعود «با قلبي نو» ست.
در دوراني كه زروبه‌بن از جانب كورش مأمور بازگرداندن قوم يهود به اورشليم و تعمير شهر شده بود، زكريا او را همان فرمان­رواي موعود از نسل داوود ، و اشعيای دوم، كورش را مسيح يا فرمان­روايي می­دانست كه از جانب خدا تعيين شده تا قوم را از اسارت نجات دهد و مقدمات حكومت الهي را فراهم سازد، در كتاب ملاكي كه به ظاهر در سده 5 ق.م نوشته شده، موضوع آخرالزمان، به معناي فرجام­شناسي آن شكل روشن‌تري به خود گرفته است. پيش از اين­كه روز عظيم و مهيب خداوند فرا رسد، ايليا (اليسا) نبي كه به آسمان صعود كرده و در آن­جا زنده است، ظهور خواهد كرد و خداوند در معبد خود فرود خواهد آمد و داوري بزرگی برپا خواهد شد و همه كافران و گنه­كاران به پاداش اعمال خود خواهند رسيد. چنین اندیشه های در كتاب‌هاي عهد عتيق به تدريج رشد يافته و روز يهوه كه در هنگام استقرار حكومت يهود بر قوم برگزيده خود در همين جهان بوده است، در دوره‌هاي بعد از زمان اسارت (دوران پراكندگي) معنايي وسيع‌تر به خود گرفته و به تحولی آخرالزماني، به معناي فرجام­شناسي مبدل شده است. پاداش و كيفر، خاص زندگان و بقيه قوم نيست، بلكه عام و كلي است و همه مردگان از آغاز تاريخ دوباره زنده مي‌شوند و به داوري نهايي و به سعادت يا شقاوت ابدي مي‌رسند و كسي كه طليعه‌دار اين تحول بزرگ است، ديگر پادشاهي كه بر بني‌اسرائيل حكومت كند نيست، بلكه كسي است كه دروازه‌هاي ملكوت الهي و عالم باقي را ـ كه جز اين عالم است ـ مي‌گشايد.
از نشانه­های آمدن «روز يهوه»، گذشته از تغييرهای عظيم كيهاني، چون تاريك شدن خورشيد و ماه، افتادن ستارگان از آسمان و طوفان‌ها و زلزله‌هاي دهشت­ناك و بروز قحطی و طاعون و درگرفتن جنگ‌هاي سخت با ستم­گران و فاسدان است. مهم‌ترين اين رخ­دادها، هجوم سپاه يأجوج و مأجوج و فتنه مسيحيان دروغين (دجال) است كه مظاهر قدرت‌هاي شيطاني‌اند. سرانجام قدرت و مشيت الهي بر نیروهای اهريمني پیروز مي‌شود و جهانی نو كه عدل و رحمت الهي بر آن حاكم است، آغاز مي‌شود. در نوشته‌هاي بسیاری بين­العهدين، مهم‌ترين نشانه پايان زمان و ظهور منجي است. كه از او به نام‌هايي چون مسيحا، برگزيده، پرهيزگار، پسر انسان، پسر خدا و انسان ياد شده است. وي وجودي است ازلي كه پيش از خلق جهان، هنگام ظهور او و آن­چه بايد انجام دهد، معلوم و مقرر بوده و اكنون واسطه آن تحول بزرگ و تبديل جهان شر و گناه و مرگ به دنیای خير و سعادت و سرور ابدي، اوست، ولي دوران حكومت او با آغاز رستاخيز و داوري بزرگ پايان مي‌پذيرد و از آن پس حكومت جاويد خداوند شروع مي‌شود.
اين موضوع در همه نوشته‌هاي بين‌العهدين يكسان نيست و عموميت ندارد. در بعضي از اين آثار نيروهاي شيطاني بر منجي خروج مي‌كنند و به دست او نابود مي‌شوند و داوري بزرگ را او انجام مي‌دهد و اوست كه بر جهان پاك شده از گناه و مرگ، حكومت ابدي خواهد داشت. در برخي ديگر از اين نوشته‌ها، پيش از منجي، يكي از پیامبران کشته شده ظهور مي‌كند و راه را براي آمدن او هموار مي‌سازد. منجي كه پادشاهي از نسل داوود است، چهارصد سال حكومت و همه ستم­گران را نابود می کند و سرانجام در پايان دوران جهان، وي و همه آفرینندگان می­میرند و پس از هفت روز باز در روز داوري بزرگ و آغاز جهان، همه زنده می­شوند.
موضوع آخرالزمان و نشانه­های، آن در تلمود، ادامه و گسترش همان مطالبي است كه در ادبيات
بين­العهدين ديده مي‌شود. به طور كلي در نوشته‌هاي اين دوره (از سال 70 م تا سده 6 م) مدت عمر جهان را از آغاز آفرينش شش هزار و گاهي هفت هزار سال دانسته‌اند و دوراني كه زمان دنيا را از زمان جهان آخرت جدا مي‌كند، ايام مسيحا می­نامند و مدت آن گاهي چهل و گاهي هزار سال حساب مي‌شود. در اين دوران است كه آشفتگي‌هاي بزرگ در اوضاع طبيعي و رخ­دادهای خون­بار و فتنه‌هاي سخت و ظهور جانوران دهشت­ناك و جنگ‌هاي سخت با يأجوج و مأجوج و دیگر قدرت‌هاي شيطاني روي خواهد داد و سرانجام خداوند جهان را از اين بلاها، پاك و هستي را نو خواهد كرد.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 10:57  توسط سایه  | 

بيشتر از 2 ساعت وقت نيست!

بيشتر از 2 ساعت وقت نيست!

بدون شک تا به حال بارها و بارها شده که به خودتون گفتين که اگر به من بگن بيشتر از 2 ساعت يا 2روز يا 2 ماه زنده نيستی چی کار می کنم؟خب عموماً هم همه ما جوابهای تقريباً مشابه ای داريم که نتيجش کارهای خوب، انجام دادن کارهائی که دوست داشتيم انجام بديم ، اما وقت نمی شد، کارهائی که رضايت خدا را داشته باشه و بالاخره اينکه کاری که با انجام دادن اون حداقل بتونيم اون دنيامونو بخريم.
چرا بايد ما کارهامونو نگه داريم برای 2 ساعت آخر، برای 2 روز آخر و يا برای 2 ماه آخر، اصلاًچطور بايد ما در اين فرصت کم ، کارهائی که دوست داشتيم انجام بديم ، اما وقت نمی شد رو انجام بديم؟ مگه 2 روز و 2 ساعت و 2 ماه خيلی وقت هست؟ که الان ياد اون می افتيم که بايد انجام بديم؟
باور کنيد بيش از اين ها هم وقت نيست!
شما بيانديشيد 2 سال و يا 20 سال و حتی 200 سال! آيا نبايد سفر را آغاز کرد؟ آيا نبايد رفت؟
چرا برای خوبی به دنبال بهانه هستيم؟ ما که می دانيم رضايت خدا رضايت قشنگی است ، پس چرا بخشش ها را نگاه داشتيم برای روز آخر؟
چرا خوبی کردن را گذاشتيم برای روز آخر؟ چرا نگاه کردن به دخترکی که دور خود می گردد تا سنجاق سری که مادرش از همسايه قرض گرفته تا دخترش برای مهمانی امشب از آن استفاده کند را پيدا کند را برای روز آخر گذاشته ايم؟
چرا نگاه کردن به زنده شده گل های زمين را برای روز آخر گذاشته ايم؟
چرا برای انتقام، هر چه باشد همان لحظه تدبير می کنيم و برای بخشش بايد روزها و ماه ها صبر کرد و هزار واسطه آورد؟
چرا قبول کردن آنکه همه انسانها اشتباه می کنند، و بايد انها را بخشيد را برای روز آخر گذاشته ايم؟
چرا زخمهای روزگار را همان روز و يا همان ساعت می شماريم، اما خوبيها را برای روز اخر می گذاريم؟
چرا فکر کردن به اتفاقات هر روز خود را، همان شب، در بستر خواب انجام ندهيم و چگونه فکر کردن به تمام عمر خود را که چه کرده ايم را 2روزه يا 2 ماهه انجام دهيم؟
چرا به طلوع و غروب بايد الان نگاه کنم که وقت زيادی ندارم؟ پس چرا تمام عمر روشن و خاموش شدن آسمان را نديديم؟
چرا سکوت در مقابل فريادهای همکارمان ، برادرمان، عابر خيابان و ... را از روز اول آغاز نکرديم؟
چرا بايد الان که می دانم بايد زود بروم به آن می انديشم که چرا نيانديشيده ام؟
چرا الان بايد ساکت شوم و با ديد بازتر به اطرافم نگاه کنم؟
چرا از پير زنی که به درب نگاه می کند تا نه فرزند نامردش، بلکه نوه کوچکش را ببيند بايد الان احوال پرسی کنم؟
چرا الان بايد در گرمای خانه ناگهان سردم شود؟ چرا که به ياد کودک 12 ساله ای افتادم که در پارک سر خيابانمان بر روی نيمکت خوابيده است؟
چرا بايد الان بيانديشم که انفاق کنم ؟
چرا بايد الان به ياد مادری باشم که در خانه سالمندان در انتظار سفر است؟
چرا بايد الان به چرا ها بيانديشم؟
دوستان من مگر غير از اين است که ما بايد برويم؟
چرا از الان فکر نکنيم که 2 ساعت ، 2 روز، 2 ماه و يا 2 سال و حتی 20 سال ديگه بيشتر زنده نيستيم؟
به فکر صندلی قدرت نباشيد! چرا که اين ساده ترين واژه برای فريب من و تو هست؛ اگر فکر کنيد که ديگری بايد تو را به قدرت برساند؛ سخت در اشتباهيد؛ بايد انديشه ما بهتر بودن در هر شرايطی باشد.
بياييد هميشه خودمون رو يه مسافر بدونيم و کوله بار خوبی رو جمع کنيم!
دوست من ! از همين حالا طوری بخواب، طوری نفس بکش، طوری ببخش، طوری نگاه کن، طوری زنده باش، طوری حرف بزن که گوئی صور سفر را دميده اند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 10:56  توسط سایه  | 

کریسمس

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم
پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 10:54  توسط سایه  | 

درد

درد را از هر طرف بنویسی همان درد است مثل درد من مثل درد تو مثل درد همسایه که دلش گرفته است و چراغ خانه اش را خاموش کرده است . من به روشنی بد نکرده ام که تو افتاب کوچه مرا شکسته ای و قلبم را به رنج الوده ای و زخم خنجر بر پشت من نهاده ای من و تو غباری بیش نیستیم در این ویرانسرا...یادت باشد.

من دلم تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد . باور عشق برایش سخت است ای خدا باز به یاری نسیم سحر می شود ایا دل به نازک دل من بربندد ؟

گفته بودی...گفته بودی:که چرا محو تماشای منی؟ انچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی....مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود....ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی.....ازاده تقدیم به شما
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 10:52  توسط سایه  | 

GOD

GOD

od's greatest gifts are unSome of Ganswered prayers.

.بعضی از بزرگترین هدایای خداوند ، دعاهای بی جواب است

Life is God's gift to you.
The way you live your life is your gift to God.

.زندگی هدیه خداست به تو. طرز زندگی کردن تو، هدیه ی توست به خدا

The more one is an instrument of God,
the more readily God works throught that instrument.
If a pen rebelled against the direction of the hand,
less writing would be possible.

،هر قدر کسی بیشتر خود را ابزار کار خدا قرار دهد
.خدا برای کار کردن با آن ابزار آماده تر است
.اگر قلم بر خلاف جهت دست حرکت کند، کم تر می توان نوشت

But how will you ever know God as long as
you are unable to know yourself?

اما چگونه خدا را خواهید شناخت، در حالی که خود را نمی شناسید؟


To be charitable in public is good, but to give alms to the poor in private is better and will atone for some of your sins.
God has knowledge of all your actions.

.دست خیر داشتن در ملاء عام خوب است، اما خیرات در خلوت بهتر است و کفاره ی گناهانتان خواهد بود
.خداوند به همه ی اعمال شما آگاه است

God leads us by strange ways;
we know He wills our happiness,
but we neither know what our happiness is,nor the way.
We are blind; left to ourselves, we should take the wrong way;
We must leave it to Him.

خدا ما را با اشکال مختلف هدایت می کند؛
،ما می دانیم که او خوشبختی ما را می خواهد
.اما نه می دانیم خوشبختی چیست و نه راه رسیدن به آن را می شناسیم
.ما کوریم، و اگر به حال خود باشیم، راه خطا را انتخاب می کنیم
.باید خود را به او بسپاریم


There is no surprise more majical than the surprise of being loved; it is God's finger on a man's shoulder
هیچ شگفتی ای جادویی تر از شگفتی محبوب بودن نیست؛ انگشت خداست بر شانه ی کسی که دوستش دارند

Patience with others is love,
patience with self is hope,
patience with God is faith.
شکیبایی با دیگران، عشق است؛
شکیبایی با خود، امید است؛
.شکیبایی با خدا، ایمان است

Love is the highest gift of God.
.عشق والاترین هدیه ی خداوند است

To love someone means to see them as God intended them.
To love someone is to look into the face of God.
.دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است
.دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره ی خداوند

He who is filled with love is filled with God himself.
.کسی که پر از عشق است، پر از خود خداست

GOD is at home; it's we who have gone out for a walk.
خدا همین جا در خانه است؛
. این ما هستیم که برای قدم زدن بیرون رفته ایم

There are people in the world so hungry, that God cannot appear to them except in the form of bread.
.در دنیا مردمانی چنان گرسنه هستند، که خدا را جز به صورت نان، نمی بینند

If everything is this world were perfectly good
we would stillnedd God, for goodness comes from God.
،حتی اگر همه چیز در این دنیا خوب و کامل بود
.ما باز هم به خدا نیاز داشتیم، زیرا خوبی و کمال از خداست

It is not my business to think about myself.My business is to think about God. It is for God to think about me.

کار من این نیست که به خودم فکر کنم، کار من این است که به خدا فکر کنم. خدا خودش به من فکر می کند

God has no individuality or separation.
No such thing as some things are His and others are not His.
Everithing is from Him and returns to Him.

.خداوند نه فردیت دارد نه جدایی
.چنین چیزی هم نیست که بگوییم بعضی چیزها مال اوست و بعضی چیزها مال او نیست
.همه چیز از اوست و به او باز می گردد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 9:37  توسط سایه  | 

آدما

آدما یه جور دیگه با همدیگه دوست میشدند وقتی به هم میرسیدند یه جور دیگه می خندیدند
کاش آدما یه جور دیگه با هم دیگه حرف میزدند وقتی که حرفشون میشد یه جور دیگه داد می زدند
کاش آدما بلد بودند موسیقی زندگی رو وقتی با هم میرقصیدند یه جور دیگه ساز میزدند
کاش آدما با هم دیگه صادق و بی ریا بودند وقتی به هم می رسیدند مثل تو قصه ها بودند
کاش آدما بلد بودند که چه جوری شنا کنند تو دریای زندگیشون دسته ماهیها بودند
کاش آدما قصه آسمونو از بر میشدند تو شبهای تاریکشون مثل ستاره ها بودند
کاش آدما میفهمیدند زندگی دو روزرو اون وقت برای همدیگه بی شک یه سر پناه بودند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 9:34  توسط سایه  | 

داستان

زن از منزل خارج شد و در جلوی حیاط نظاره گر سه پیرمرد با ریش های سفید و بلند شد. زن گفت:« شما را نمی شناسم ولی باید گرسنه باشید داخل شوید و چیزی بخورید.» پیرمردان گفتند:«آیا همسرت منزل است؟» زن گفت:«خیر بیرون است.» سپس گفتند:«ما نمی توانیم داخل شویم» بعد از ظهر که شوهر به خانه بازگشت زن تمام ماجرا را برایش توضیح داد. مرد گفت:« حال برو و به آن ها بگو که من در خانه هستم و آن ها را دعوت کن» سپس زن آن ها را به داخل خانه راهنمایی کرد ولی آنها گفتند:« ما نمی توانیم باهم داخل شویم.» زن علت را جویا شد و یکی از پیران توضیح داد: اسم او ثروت است و به یکی دیگر از دوستانش اشاره کرد و گفت:« او موفقیت و من نیز عشق هستم. حالا برو و مساله را با همسرت در میان بگذار و تصمیم بگیرید طالب کدامیک از ما هستید!» زن ماجرا را برای همسرش تعریف کرد. شوهر بسیار خوشحال بود با هیجان خاصی گفت:« بیا ثروت را دعوت کنیم و منزلمان را مملو از دارایی نماییم» اما زن با این خواسته مخالفت کرد و گفت:« عزیزم چرا موفقیت را نپذیریم!» در این بین عروسشان که تا این لحظه شاهد گفتگوی آن ها بود میان حرفشان پرید و گفت:« بهتر نیست عشق را پذیرا باشیم و منزلمان را سرشار از عشق کنیم؟» سپس شوهر به زن نگریست و گفت:« بیا به نصیحت عروسمان گوش دهیم. برو و عشق را به خانه مان دعوت کن» سپس زن نزد پیرمردان رفت و پرسید کدامیک از شما عشق هستید؟ لطفاً داخل شوید و مهمان ما باشید. در این لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد، سپس آن دو نفر هم بلند شده و وی را همراهی کردند. زن با تعجب به موفقیت و ثروت گفت:« من فقط عشق را دعوت کردم!» در این بین عشق گفت:« اگر شما دارایی یا موفقیت را دعوت می کردید دو نفر از ما مجبور بودند بیرون منتظر بمانند اما زمانی که شما عشق را پذیرا شدید هر جا که من روم آن ها نیز همراه من می آیند.» هر کجا عشق باشد در آن جا ثروت و موفقیت نیز حضور دارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 9:33  توسط سایه  | 

چون روز رستاخيز رسد،

چون روز رستاخيز رسد،در پل صراط و ترازوگاه،نامه اي از سوي حق رسد كه اي بنده من تو را رايگان بيافريدم، صورت زيبا بنگاشتم، قدو بالات بر كشيدم، كودك بودي و منت راه نمودم از ميان خون شير بهر تو بيرون آوردم،پدر و مادر بهر تو مهربان كردم،ايشان را به پرورش تو وا داشتم،و از باد وآب و آتش نگاه داشتم، از كودكي به جواني و از جواني به پيري رسانيدم، تو را به فهم و فرهنگ بياراستم و به دانش و هنر بپيراستم، اي بنده من ، من كه با تو اين همه نيكوييها كردم ،تو براي ما چه كردي ؟؟؟؟
چه گناه ها كه نكردي ؟؟چه نيكيها كه به جاي نياوردي؟؟آيا هرگز در راه ما پولي به نيازمندي دادي؟ سگي تشنه از بهر ما آب دادي؟؟
بنده من كردي آنچه نبايد مي كردي، و مرا شرم آيد كه با تو آن كنم كه سزاي آني من با تو آن كنم كه خود شايسته آنم ، رو كه تو را آمرزيدم تا بداني كه من منم و تو تويي
اي عبد بدان كه گدايي كه نزد پادشاهي رود به او نگويند چه آوردي؟؟؟؟به او گويند چه خواهي؟؟؟
خدا چگونه ننوازد كه اكرم اكرمين است و چگونه نيامرزد كه ارحم الراحمين است؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 9:29  توسط سایه  | 

حسرت کفش

حسرت کفش

يه روز در بازار جلوي مغازه كفش فروشي بودم و داشتم مردم را تماشا ميكردم كه يك دفعه چشمم به يه پسر بچه افتاد كه در حالي كه دسته گل براي فروش آورده بود به كفشها زول زده بود جلوتر رفتم وكفشهايي كه به پا داشتم درآوردم چون من احتياجي به كفش ندارم وبه پسر بچه دادم پسرك خوشحال شد ودر حالي كه داشت كفشها را به پا ميكرد داشتم به پسرك نگاه ميكردم پسرك يك دفعه كفشها را درآورد وبه من داد وقتي علت را پرسيدم پسرك گفت : من در حسرت كفش بودم كه تو كفشهايت را به من دادي ولي توبا حسرت به پاهاي من نگاه ميكردي ومن نميتوانم آنها را به توبدهم پسرك اين را گفت واز من دور شد فكر نميكنم ديگر پسرك پسرك حسرت كفشي را بخورد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 1:42  توسط سایه  | 

زندگي

سعي نكن زندگي را درك كني .آن را زندگي كن ! سعي نكن عشق را درك كني .به درون عشق قدم بگذار . آنگاه در خواهي يافت ...و آن دريافت از تجربه كردن تو نشات خواهد گرفت . آن شناخت هرگز اين راز را از ميان برنخواهد داشت، اينكه هر
چه بيشتر بداني ،بيشتر در مي يابي كه چيزهاي بسياري براي شناختن باقي است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 1:41  توسط سایه  | 

حرف دل

در پشت عشقها و دوستيهاي نصفه کاره  و تمام شده دنبال چه ميگرديم ؟
گريه ؟ ياس و نا اميدي و سر در گمي ؟ چرا ؟؟؟؟؟
ولي باز هر چقدر هم بگن دل آدم ميشکنه و نسبت به همه اطرافيانش يه حس ديگه اي  به آدم دست مي ده !!!
برخوردش فرق ميکنه حتي نوشته هاش وقته دلتنگي که همه اش بوي نا اميدي و شکست رو ميده !
به اميد آنروز که همه انسانها همديگر رو آزار ندهند و صادقانه همديگر را دوست داشته باشند و دروغ را که به ظاهر همه از آن با تنفر ياد ميکنند با باطنشان يکي کنند !!!!
اين نوشته ذيل يادم نيست در کجا خواندمش ولي هر چند که دو سطر بيشتر نيست ولي بنظرم اول و آخر درس انسانيت هستش !!
يادمان باشد حرفي نزنيم که بکسي برخورد ، نگاهي نکنيم که دل کسي بلرزد ، راهي نرويم که بيراهه باشد ، خطي ننويسيم که آزار دهد کسي را .....
     
چشمانت و نگاهت با کارهات مطابقت نداره و اينو خودت هم مي دوني وچشمات با حرفهات حرفشون حرف ديگه اي مي زنن !
برو اگه مي خواهي بري برو چون عشق اينجا داره تموم ميشه و کساني که ميگفتند که اين دوستي و عشق آخر نداره ! حرفشون درست از آب در آومد و کساني که به خوشي و خوشبختي ما غبطه ميخوردند  حالا دارن ميخندند و شادي ميکنن !!
دلم خستگي ميکنه و اين دلم داره مترکه ، ديوانه ميشم ، دلم مي خواهد فرياد بزنم ، فرياد بزنم و من در هر حال فراموشت نخواهم کرد و هر چي بسرم بياد باز در يادم خواهي ماند چون که دست خودم نيست هنوز دوستت دارم و فراموشت نخواهم کرد و هر بلايي بسرم بياد باز نميتونم فراموشت کنم ، دلم از اين همه نامردي و دروغ و ريا خسته شد ، ولي باز نمي تونم فراموشت کنم و هميشه در دلم خواهي ماند
ديگه عقلم جايي قد نمي ده  اين چه داستانيه که  تا ديروز دوست ، رفيق و همدم هم بوديم و حالا مثل دو بيگانه که همديگر رو نميشناسن داريم در اين ديار زندگي ميکنيم ؟؟؟  و چرا بايد کساني که هميشه ما رو نااميد ميکردن که آخر و عاقبت نداره بايد حرفشون عملي ميشد و چرا حسوداني که به خوشي من و تو غبطه ميخوردند بايد خوشحالي کنن ؟؟
ولي باز هم من دوستت خواهم داشت و فراموشت نميکنم چون که دست خودم نيست و نمي تونم تو را از خاطره هايم دور  کنم ، دلم پره از همه نامرديها و رياکاريها ، و جزء فرياد کشيدن کاري از دستم بر نمياد !
ولي هر چه شد و خواهد شد و ....... هنوز دوستت دارم ، دوستت دارم و فراموشت نخواهم کرد چون نه به خاطره خودت ... چون دست خودم نيست !!!
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 9:17  توسط سایه  | 

راز ماهي

راز ماهي
 
دگر بار قلم در دست گرفتم.قلم نحیف است. اما افکار از فرش به عرش رسیده است.برای اولین بار و برای حریر سبز خیال می خواهم بنویسم.اما نمی توانم.
نمی گویم تاب و توان ندارم می گویمنوشتن برای اولین بار آن هم با وجود چنین استادانی بزرگ.بس کاری دشوار است.
پس ای دوست عزیز از بدی های آن چشم پوشی کن وخوبی های آن را با پری از جنس طلا نفروش.
ایام ایام نوروز است. هر چند نوروز هم کم کم دارد تمام می شود.
موضوع مطلب را عید و نوروز قرار دادم.روز های خوب .که باید لعنت فرستاد بر ساعت. ساعت مچی و یا دیواری فرق ندارند. هر دوی ان ها هستند عجول. به هر بار که می رسد نوروز از راه دعا می کنم که ای ساعت ها خاموش گردید برای یک بار.به داستان توجه کن . حواس خود را جمع کن.
زمان داستان خیلی دور نیست.کوچه و خیابان فوفولی نیست.نوروزی دارد از راه می رسد.دختر بچه ای به نام آنیتا . به همراه پدر و مادر روانه ی بازار می شود.بازار بازار عید است. جنب و جوش در مردم پدیدار است. مواد لازم سفره ی هفت سین در هر جا می خورد به چشم. به چشم آنیتا چه می خورد؟.... .
آنچه که می خورد به چشم آنیتا ماهی تمام قرمزی و تنگ بلوری اش. سین به پدر می شود. که ای پدر جان بخر ماهی را در جا. پدر به دخترش کمتر از گل نمی گوید. و حالا نیز در خواست او را رد نمی کند. تنگ ماهی در دست آنیتا. آنیتا شاد و مسرور از خرید بابا. ماهی را به خانه می آورند.شب است و وقت خواب. پدر و مادر آنیتا در خواب روانند. آنیتا و ماهی با خود خلوت کرده اند. آنیتا از ماهی می پرسد.پس از پرسش منتظر پاسخ می ماند . اما ماهی هیچ نمی گوید. آنیتا التماس می کند که ای ماهی حرفی بزن . اما..... . آنیتا خسته می شود . در خوابی شیرین فرو می رود. خواب می بیند. خواب ماهی تمام قرمزی را می بیند. این بار همه چیز برعکس شده است. ماهی گوینده و آنیتا شنونده.
ماهی سیر تا پیاز زندگی اش را برای آنیتا نقل می کند. می گوید: طفلی بودم. بزرگ شدم. دوستی مهربان پیدا کردم. او دوست نبود گویی که رفیق بود . آری او رفیق بود. به هر زمان و به هر جا همراه هم بودیم. فکر ترک یک دیگر عظیم العذاب بود. به دام صیاد گرفتار شدم. به این عذاب هم گرفتار شدم. دعا می کنم هر چه زود تر ثانیه ها بگذرندو عمر من هم به پایان رسد.
سخنان ماهی آنیتا را پریشان می کند. شب به پایان می رسد و روز از راه می رسد.تنگ ماهی در دست آنیتا. آنیتا کنار دریای بی پایان. ماهی را در دریا رها می کند. به امید آن روز می نشیند که ماهی تمام قرمزی با دوستش همراه شود.
 آنیتا این کار را کرد تا کسی نباشد که بر ثانیه ها لعنت بفرستد. پس ما هم لعنت نخواهیم فرستاد.
 
{ دوست خوب را ارج نهيم }
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 9:15  توسط سایه  | 

بهار ، لبخند فصل هاست

 

بهار ، لبخند فصل هاست .
موج به نشانه ندامت سر بر سنگ ساحل می کوبد .
خيلی از حرف ها برف است سپيد ولی ناپايدار .
ای شب!به آنها بگو با تو هم می توان خنديد و شاد بود .
بعضی ها در صدف دلشان گوهر دیگران را نگه می دارند .
شمع عشق را را طوفان شهوت خاموش نخواهد کرد .
اگر توانستید "یک لحظه"را به کسی هدیه بدهیدجاودانه شده اید .
خورشید که خسته می شودبر روی ابر ها لم می دهد .
چرت ماه را شهاب سنگ ها پاره کردند .
عشق اسم شب تمام دلهاست .
فرار ستاره از آسمان شب نافرجام ماند .
به قلبهای دروغگو دستان انتظار هدیه بدهید .
در جستجوی حقیقت به سکوت رسیدم .
چترسياه شک برای باران فريب است نه خورشيد اعتماد
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 9:11  توسط سایه  | 

شعر

هر گاه شعری عاشقانه نوشتم
....تو را سپاس گفتم...1

 

بانوی من؛
ای بانوی نخستین ِ شعر
...... دست راست خود را به من بده
تا در آن پنهان شوم
...... دست چپ خود را به من بده
تا در آن مقیم شوم
هر کلام عاشقانه ای که می خواهی بگو
....... تا جشنها و اعیاد آغاز شود
*
بانوی من ؛
در تبعیدگه خود چه خوشبختم من
تقطیر آب شعر می کنم
و از بادهء راهبان می نوشم
چه پُرتوانم من
آنگاه که یار می شوم
..... آزادی را.... و انسان را
*
بانوی من ؛
چه مایه آرزو داشتم تورا
..... در عصر روشنگری دوست بدارم
...... و در عصر تصویرگری
...... و عصر پیشگامان
چه مایه آرزو دارم که روزی با تو دیدار کنم
در فلورانس..... یا قرطبه
یا کوفه .... یا حلب
...... یا در خانه ای در کوی و برزن های شام
*
بانوی من ؛
چه مایه آرزو دارم به سرزمینی سفر کنیم
که بر آن گیتار فرمانروایی می کند
آنجا که بر عشق حصاری نیست
بر کلمات حصاری نه
....... بر رویاها حصاری نه
بانوی من ؛
خاطر خود را به آینده مشغول مکن
که دلتنگی من نیرومندتر از گذشته خواهد بود
..... و از گذشته تندتر
..... تو زنی هستی.... که در تاریخ گل
...... و در تاریخ شعر
...... و در حافظهء زنبق و ریحان
...... تکرار نخواهد شد
*
ای بانوی جهان ؛
در روزهای آتی جز عشق تو
...... فکرم را مشغول نخواهد کرد
.... تویی زن نخستینم
..... مادر نخستینم
..... زهدان نخستینم
..... شیدایی نخستینم
...... شهوت نخستینم
...... و حلقهء نجات من در هنگام طوفان
بانوی من ؛
...... تو زنی هستی
....... که از میوهء شعرت ساخته اند
....... تو زنی هستی.... که در تاریخ گل
...... و در تاریخ شعر
و در حافظهء یاسمن
...... تکرار نخواهی شد
...... هرگز تکرار نخواهی شد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 9:5  توسط سایه  | 

كبوتر

به نام خداي مهربون

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود يك كبوتر بال و پر شكسته بود . صياد چشمش به كبوتر افتاد انو اسير كرد صياد
نامروت بال و پر انو تو غم شكست .
صياد قصد نداشت كبوتر و آبش بده ننونش بده عاشقي رو يادش بده .
اون مي خواست قلب تنهاي كبوتر رو اسير كنه صياد قصد نداشت براي كبوتر لالاي بخونه فقط مي خواست قلب
شكسته ي كفتر رو شكسته تر كنه .
كبوتر تا چشمش به صياد مي افتاد دلش خون مي شد ز دست اين روزگار .
كبوتر به همون عمر ديروز خود راضي بود چرا كه ديروز درزير يك سايه درخت بود مي تونست بخونه فرياد بزنه
گريه كنه اما امروز تو دست صياد توان هيچ حركتي نداشت وقتي يادش مي آمد آب و هواي خوش تنهايي رو آروم
آروم تو قلبش گريه مي كرد وقتي يادش مي آمد كه دلش مي گرفت روي بومي مي نشست . با آواز پرنده هاي ديگر
خودش رو دلگرم مي كرد .
اما حالا خدايا هيچ بال و پري براي پرواز نداره و فقط مي گريد دلش نمي خواد با وجود نامردي صياد اونو تنها
بزاره آخه امروز كبوتر دلش پيش صياد اسيره خدايا چرا كبوتر زود دل به صياد داد خدايا مگر اون نمي دونست
كه دنيا خيلي بي رحمه و براي دل نازك كبوتر جايي نداره مگر اون صياد نبود پس چرا كبوتر مهر اون رو به جون
خريد . ديگه كسي نديد پرنده بخونه شاديش رو به كسي بده ديگه كسي پرنده رو شاد نديد. زيبا نديد. وفقط از او
پرواز بر سر قله ها را به ياد داشتند وبهم مي گفتند كه پرواز را به خاطر داشته باش پرنده مردنيست . پرنده
مردنيست .
حالا كبوتر فقط دعا مي كنه كه چي مي شد به بي نيازي ديروز مي رسيد كبوتر . خدايا قصد صياد چي بود چرا دل
كبوتر رو اسير كرد . شايد خود صياد قبلا كبوتر بوده و حالا صياد شده . ولي چه ظالمانست كه صياد بخواهد اين كار
را با كبوتر ديگر بكند .

(( واي بر اسيري كه در دام مانده باشد و صياد رفته باشد ))

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 9:4  توسط سایه  | 

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

رویش عشق سر آغاز کتاب من و توست
گوش کن
این صدای دل یک بلبل مست
در تمنای گلی است
که به او می گوید
تا ابد
لحظه به لحظه دل من
با همه مستی و شیدایی و عشق
همه تقدیم تو باد

---------------------------------------------------------------------------

عشق بزرگترين هديه خداست . هنر آن را بياموز . آواز آن ،جشن آن را
بياموز . عشق نيازي قطعي است. درست همانگونه كه جسم بدون غذا نميتواند زنده بماند، بدون عشق روح را ياراي زنده ماندن نيست . عشق غذاي روح است‌، آغازگر همه چيزهاي با شكوه است ، عشق درب بارگاه ملكوتي است
اشو

------------------------------------------------------------------------------

تو این روزهای بی کسی که هرکی فکرخودشه
من که بریدم از همه دلم فقط به تو خوشه
وفتی توهستی دلخوشی بی خودی پرپرنمیشه
دلواپسی دربه دره ؛چشم منم تر نمیشه
حس قشنگ ماشدن؛ با بودنت تازه میشه
آخه زیر سایه ی تو دلش میخواد قد بکشه
به جزتو پای هیچ کسی به فکر من وا نمیشه
شب سیاه بی کسی؛بی تو که فردا نمیشه
منکه دلم بادیدنت تا آسمون پر میکشه
اگه یه روزی تو بری ؛طفلکی دیوونه میشه
منکه دلم بابودنت جون میگیره؛تازه میشه
راستی نگفتی نازنین؛دل شما به کی خوشه؟؟
دلم به بودنت خوشه؛دلم به دیدنت خوشه
گلی ولی نه مال من،دلم به چیدنت خوشه

 ------------------------------------------------------------------------------------------

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
اشک من رنگ شفق یافت ز بی​مهری یار
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
ساقیا جام می​ام ده که نگارنده غیب
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

 

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
طالع بی​شفقت بین که در این کار چه کرد
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 8:52  توسط سایه  | 

چي مي شد؟

چي مي شد؟

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم .
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم .
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم.
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم .
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
و چي مي شد اگه...
و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 8:49  توسط سایه  | 

مطالب قدیمی‌تر